کیسه زباله

 

با عجله خود را به سطل زباله رساند . چقدر خوشحال شد . هنوز خالی ش نکرده بودند . تا کمر به داخل آن خم شد . زباله ها را زیر و رو کرد . کیسه خود را نشناخت . همه کیسه ها شبیه هم بودند . یادش افتاد ، تازه شهرداری بین اهالی کوچه کیسه پخش کرده بود . همه مثل هم . یک رنگ . یک شکل . اه ... بغضش گرفت . باید همه کیسه ها را می گشت . تردید نکرد . اولی را پاره کرد . پر از خاکروبه بود . پس کیسه او نبود .  فورا" دومی را با دست باز کرد . تکه های له شده میوه و سبزی لای انگتانش پر شد . داخل آن را با اکراه هم زد . نه این هم نبود . سومی ، چهارمی . همه مثل هم . چرا کیسه او نبود ؟

پنجمین کیسه ...

ادامه نوشته

من و پسرک

 

در که باز شد ، بلافاصله وارد قطار شد . انگاری که از کمون ولش کرده باشن . دنبال جایی برا نشستن می گشت . کل واگن را گشت . جایی پیدا نکرد . واگنها بی فاصله به هم چسبیده بودند . پر از آدم . نگاهی به دور و بر کرد و بی معطلی توی فضای خالی بین واگنها نشست . کیفش رو باز کرد . چند کتاب و دفتر بیرون آورد و مشغول شد . چقدر تکلیف برای انجام دادن داشت ....

قطار توی تونل هر دوری که میزد ، به آینده نزدیک تر میشد . روشنایی .

 

بی فاطمه

 

علی جان سالهای سکوت و تنهایی را تاب بیاور

                                                           ـ بی فاطمه !

 

آسمان اينجاست .

 

دوتا دوتا ، پله ها را بالا مي روم تا زودتر به آسمان برسم . غافل از اينكه آسمان كنارم ست ، كافي ست رو به آن دراز بكشم .

 

میخ پرچ

 

برای من کیف دست گرفتن مثل یک واجب شرعی می مونه . البته این یک نوع عادته ها . خیلیا هم هستند که می بینی همین طوری برای خودشون می چرخن و کیف هم دستشون نیست . وسایلشون رو هم لای یک روزنامه می گذارن و روزنامه رو هم لوله می کنن و راست راست راه میرن . خب اینم یک جورشه دیگه . اما منو بکشی هم نمی تونم این طوری بگذرونم . یعنی چی ؟ کلی کاغذ و فرم و کتاب و هزار تا تکه نچسب دیگه که انگار واجبه هی هر روز ، هر روز همراه خودت بکشی و ببری و بیاری رو بگذاری لای روزنامه همشهری ، لوله کنی بگذاری زیر بغل و یا علی . وسط روز هم این روزنامه هه لبه هاش تا بخورن ، مثل دفتر مشق بچه مدرسه ایها ، کج و کوله . فکرشم حالم رو به هم می زنه . بعضی ها که براشون کلاسه . مثل فایل متحرک می مونن . هر چی این فایل زیر بغل کلفت تر باشه ، خدمت رسانیشون بیشتره . کافیه تو اون لحظه ازشون یک خودکار بخوای ، باید یک ربع تمام طول بکشه تا این کشوهای فایل رو ببندن و زمین بگذارن ، دست توی جیب مبارک بکنن ، خودکار رو در بیارن و بهت بدن . بعد هم منتظر گرفتنش بمونن . سر آخر دوباره فیلم رو برعکس تکرار کنن . اینجاست که وقتی کیف همراه داری ، به خودت می بالی . اما وای به اینکه برای این کیفت مشکلی پیش بیاد . اونم وقتی دسته ش باشه .

چند وقت پیش ...

 

ادامه نوشته

204 پله

 

امروز برای گرفتن یک امضاء ناچار شدم به اداره ای برم . طبقه ششم . ۱۰۲ پله رو بالا رفتم و دست از پا درازتر دوباره همون پله ها رو بعد از ۱۰ دقیقه پایین آمدم . چرا ؟ امضای اون آقا لازم به تایید بانکش بود که از قضا دورتر از محل ما بود و امکان اینکه تاییدیه رو برام بگیره وجود نداشت. افتاد شنبه . دوباره همون پله ها و دوباره شمارش تا ۲۰۴ .

این هم از مزایای آسانسور خراب !

 

خیلی خوش خط نوشتی

 

اوايلي كه شروع به نوشتن كردم ، بهانه براي رفتن به وب ديگران نداشتم . منم كلا" طوريم كه وقتي جاي نا آشنا ميرم ، يكهو نمي پرم وسط و بگم منم هستم . يواش يواش جاي خودم را باز مي كنم . بايد يك جور احساس اطمينان توي دلم بوجود بياد تا بعدش بتونم حرف بزنم . خب حالا با اين طرز فكر ، براي مطلب ديگري اونم بار اول ،  بخواهي نظري بگذاري ، كار سخت تر ميشه . از اين جملات كليشه اي هم دوست نداشتم كه : به به چه مطلب قشنگي . بيا به من سر بزن . يعني چي ؟ مگه مردم مچل من هستن كه سر كارشون بگذارم . خب همين كار رو سخت تر مي كرد . خيلي فكر كردم كه چي بگم كه هم تازه باشه و هم كسي گمان اسپمر بودن به من نبره . اين بود كه به ذهنم رسيد بنويسم : مطلبت رو خوندم ، خيلي خوش خط نوشتي . مرسي .

به نظرم جمله قشنگي ميومد . تازه از طرف هم دعوت نكرده بودم كه پيشم بياد و اين طوري به طرف حق انتخاب داده بودم . اين خيلي عالي بود . از اين لفظ خوش خط نوشتي خيلي ذوق مي كردم . انگار يكي از جملات بزرگ ادبي رو خلق كرده بودم كه ميشد روي كارت پستال كنار عكسي با موهاي پريشان از من ، بنويسن و توي ولنتاين به تيراژ بالا بفروشن .‌ يعني من پولدار ميشدم ؟

.

توي همين گشت و گذارهاي اينترنتي كه براي كسي همين جمله را گذاشتم ، يكي از دوستان در جواب نظر فوق العاده و مبتكرانه م توي پستي برام نظر گذاشت : دوست عزيز ممنون از نظرتون راجع به پستم . ولي نوشته من با فونت خود بلاگ نوشته شده و من در انتخاب آن نقشي نداشتم . اگر در انتخاب هاي شما اين فونت وجود ندارد ، مي توانم راهنماييتان كنم . با تشكر .

خجالت كشيدم ديگه به وبش سر بزنم . ديگه از اين جمله م هم خوشم نيومد . جمله بدم رو هم ديگه دوست نداشتم . به دارايي امروز خودم راضي شدم .

 

دورخوانی نهم ( گاو / غلامحسین ساعدی )

 

نخستین جلسه دورخوانی سال نود ، با حضور دوستان برگزار شد . به نظرم تخصصی ترین دورخوانی همین بود . همه تقریبا با مطالعه و همراه با سوال و مطلب به جلسه آمده بودند . البته این موضوع را می توان به اینکه همه فیلم داستان مورد بحث را قبلا" دیده بودند هم نسبت داد . خدا داند .

در هر حال ، بعد از معرفی دوستان و جمع شدن همه ، جلسه را طبق روال شروع کردیم . ابتدا دورخوانی از روی نسخه خلاصه شده ای که عیسی به همراه آورده بود ، خوانده شد و بعدا" وقتی کوشالشاهی ( شب است امروز ) نسخه جدید کتاب را با خود آورد ، از روی آن خواندیم . دورخوانی به صورت دو دور تمام شد و سریع به بحثها رسیدیم .

غلامحسین ساعدی

در ذیل خلاصه کلام دوستان را راجع به داستان و برداشتهایشان را درج می کنم . این هم خب نوعی از روایت جلسه ست دیگر . نه ؟

دیوار خط خطی : اسلام ( نام اصلی شخصیتی در داستان که در نسخه های جدید به اصلان تغییر یافته ! ) کسی ست که در همه مواقع نظر می دهد ولی کسی به حرفهایش گوش نمی کنه .

گودول : مشدی حسن به خاطر فقر جاری در جامعه و از دست دادن گاو به جنون کشیده میشه .

باران پائیزی : در اینجا روستا را به بیمارستانی بزرگ تشبیه کرد که هیچ  کس در آن سالم نیست و همه به نوعی بیمارند . بعد گفت که ساعدی در این قصه از رئالیسم به سوررئالیسم که سمبل آن در این قصه گاو می باشد ، رسیده است . در ادامه ، دره را نماد هویت دوگانه برشمرد که وی در نهایت در آن سقوط می کند . نکته جالبی که اشاره کرد ، این بود که در این ده همه مشدی هستند و از حاجی و کربلایی خبری نیست . این خود می تواند گواهی بر فقر ایشان باشد که توان زیارت به دورتر را ندارند .

عیسی : سوال راجع به دلیل تعبیر باران پائیزی درباره مشدی بودن کرد که دقایقی بحث حول این محور پیش رفت . در ادامه وی به اینکه روستائیان با حذف گاو ( انداختن آن در چاه ) سعی در پاک کردن صورت مساله داشتند و نه حل آن نقبی زد .

نت صفر : دوست تازه همراهمان هم به پسر مش صفر اشاره کرد که به نوعی نماد جوان نوین روستاست که شوخی میکند ، با دیگران یک و به دو میکند ، خوشمزگی می کند و ...

صاد : بحث را به سمت یکی شدن عاشق و معشوق برد که اینجا گودول هم وارد بحث شد و صحبتهای خوبی بینشان شکل گرفت .

سر آخر ، امیر اقلیم آب و آئینه هم تلفنی تماس گرفت و ضمن اعلام همراهی ، متنی را که به عیسی داده بود ، توسط تنهایی عزیز به بچه ها عرضه کرد .

پس از بحثهای انجام شده ، جلسه مثل هر بار ساعت ۱۲:۳۰ به پایان رسید .

در حاشیه :

ـــ به صورت مفصل راجع به طرح امانی کتاب دیوار خط خطی بحث شد . اینجا بخوانید .

ـــ نوستالوژی باز مدرن برای نخستین بار ، اواخر جلسه آمد .

ـــ به دلیل مشغله زیاد کاری کاغذ کاهی از مدیریت مالی جلسات عذر خواست و با مشورت دوستان از دیوار خط خطی خواستیم تا این زحمت را بپذیرد . در اینجا صمیمانه از زحمات کاغذ کاهی تشکر و قدردانی می کنم .

ـــ جلسات آتی هم به صورت نویسنده انتخاب شد تا دوستان ، داستانهای کوتاه مد نظرشان را بعدا" اعلام کنند .

 

حاضرین از این قرار بودند :

گودول ( وب جدید ) /  معنا /  عیسی  /   دیوار خط خطی / حرفهایی که به سختی کلمه می شودنوستالوژی باز مدرن + مهدی / شب است امروز  /  صاد /  باران پائیزی /  تنهایی  / نت صفر / دبیر فهیم

 

جلسه دهم :  گناهکار شهر تولدو / آنتوان چخوف / جمعه ۲ اردیبهشت ماه / ساعت ۱۰:۱۵ صبح / پارک طالقانی جنب کافی شاپ ورودی

 جلسه یازدهم : محمد علی جمالزاده / جمعه ۱۶ اردیبهشت ماه / ساعت ۱۰:۱۵ صبح / پارک طالقانی جنب کافی شاپ ورودی

جلسه دوازدهم : جبران خلیل جبران / جمعه ۳۰ اردیبهشت ماه  / ساعت ۱۰:۱۵ صبح / پارک طالقانی جنب کافی شاپ ورودی

 پ ن : در اینجا دو داستان کوتاه از ساعدی آورده بودم . کسانی که نخوانده اند ، بخوانند .

 

داستان کوتاه انتخاب کن

 

بنا به درخواست دوستان ، قرار شد این بار تنها نویسنده انتخاب کنیم و بعدا" با اعلام ایشان داستان مورد نظر معرفی شود . تا فردا دوشنبه بابت این موضوع درنگ می کنم وگرنه منفردا" خودم ناچار به انتخاب داستان خواهم شد . لطف کنید سریعتر !!!

همراه انتخابتون ، لینک مربوط یا پی دی اف رو هم بفرمایید تا به همه اعلام کنم . خیلی ممنونم .

 

جلسه دهم :  آنتوان چخوف / جمعه ۲ اردیبهشت ماه / ساعت ۱۰:۱۵ صبح / پارک طالقانی جنب کافی شاپ ورودی

 جلسه یازدهم : محمد علی جمالزاده / جمعه ۱۶ اردیبهشت ماه / ساعت ۱۰:۱۵ صبح / پارک طالقانی جنب کافی شاپ ورودی

جلسه دوازدهم : جبران خلیل جبران / جمعه ۳۰ اردیبهشت ماه  / ساعت ۱۰:۱۵ صبح / پارک طالقانی جنب کافی شاپ ورودی

 

سر جهازی

 

اون قدیما رسم بود ، وقتی جهاز دختر خانوم تکمیل میشد ، خانواده عروس به عنوان هدیه ، یک ریش تراش همراه جهاز به داماد هدیه می دادن و این هدیه رو بهش می گفتن سر جهازی . البته ممکنه به سن خیلی ها قد نده ها . الان که دیگه اصلا" ازدواج پیفه و اخ .

.

سیزده بدری که بیرون رفته بودیم ، انتظار داشتم مردم با خودشون سبزه آورده باشن گذاشته باشن کنارشون و مشغول گره زدن باشن . بلکه بختشون باز بشه . یا چه میدونم کارشون رونق بگیره . بچه شون بشه یا اونی که بچه داره بچه ش سر به راه بشه و اوضاعش رو به راه بشه . ولی انگار نه انگار . خبری نبود که نبود . فقط تا دلت بخواد قلیون بود که وسط حصیر مردم وول میزد . مرد و زن به سلامتی پکی می زدن و تو صورت هم حباب تشکیل می دادن . خب اینم یک مدلشه . حالا بی معرفتا رو نمی کردن ، دو سیب بود یا پرتقال نعناع ! بماند .

خواستم به عنوان پیشنهاد بگم ، از این به بعد اگه کسی خواست به عنوان سر جهازی به دخترش چیزی بده ، یک قلیون خوش استیل با لوازم همراهش بده . چون گویا کاربردش بیشتره . این روزا دیگه کسی با ریش تراش ریش نمی زنه . همه تیغ میزنن . این طوری ممکنه باعث طول عمرشون هم بشه . نه ؟

 

پ ن : با عرض شرمندگی چون فرصت کافی جهت نوشتن گزارش دورخوانی دیروز را نداشتم . فردا درج می کنم .

 

متن داستانهای کلاس درس و ترس و لرز ، غلامحسین ساعدی

 

دو داستان یکی کوتاه و دیگری قدری بلند تر از غلامحسین ساعدی در ادامه مطلب آورده ام . خواستید بخوانید . خواندنشان خالی از لطف نیست . داستان کوتاه لحظاتی بیشتر وقتتان را نمی گیره .


 

داستانهای ( کلاس درس ) و ( ترس و لرز )

ادامه نوشته

به جون آرگوس

 

نمی دونم برای شما هم پیش اومده یا نه ؟ ولی فکر می کنم که حتما" پیش اومده . خیلی مواقع برای اینکه بخوای یک چیزی رو به دیگران اثبات کنی ، یک قسم هم چاشنیش می کنی . حالا یکی میگه به جون بچه م و بچه مو کفن کنم ، تا بلکه جنسی رو که خریده پونصد تومن ، به مردم ده هزار تومن قالب کنه . یکی دیگه هم وقتی بخواد بگه من آفتاب مهتاب ندیدم و بچه خوبی بودم و تو اولین عشق اهورایی من هستی ، جون مادرش رو وسط میکشه . اون یکی هم روح بیچاره رو میون میاره و بهش قسم بخوره . که چی بشه ؟ شاید بتونه اعتمادی رو که کمی خدشه دار شده ، با این حرکت ، تقویت کنه .

راستش ، من خیلی اهل قسم خوردن نیستم . مگه وقتایی که بخوام روی چیزی تاکید شدیدی بکنم . وگرنه برای چیزای الکی قسم نمی خورم . برای همین مواقعی که می خواستیم قسم الکی بخوریم ، برای خودمون یک شخص فرضی درست کرده بودیم به اسم آرگوس . من نمی شناسمش . شما می شناسین ؟

هر جا که می خواستیم قسمی بخوریم و طرف هم بفهمه که یک جورایی شوخی کردیم و خیلی سخت نگیره ، به جون اون قسم می خوردیم . - باور کن . به جون آرگوس . - این وسط نه ننه بابای کسی تو گور جابجا میشد و نه الکی کسی رو کفن می کردیم . هم قسم مون رو خورده بودیم . هم اینکه طرف هم می فهمید که سرش کلاه نرفته . چون وقتی اسم آرگوس وسط میومد ، می دونست که موضوع خیلی هم جدی نیست .

به جون آرگوس !

 

پ ن : دورخوانی فردا فراموش نشه.

چه کسی می خواهد من و تو ، ما نشویم ؟

 

بر حسب عادت صبحها از یک مسیر به محل کار می روم و عصرها از مسیری دیگر به منزل بر می گردم . دو بار رفتن از یک مسیر در یک روز آزارم می دهد . دست خودم نیست .

چند روز پیش که به منزل بر می گشتم ، جست و خیز چند دختر بچه در پارکی مرا به خود جلب کرد . ناخود آگاه چند لحظه ای شادی آنها را تماشا کردم و حظشان را لمس کردم . پی هم می دویدند و برای بالا رفتن از پله های سرسره رقابت می کردند . با اینکه تاب و الاکلنک آن سوتر بی مشتری رها شده بود . کافی بود یکی از آنها هوس بازی با وسیله دیگری را به سر کند ، دو دیگر هم به دنبال او می دویدند و شادیشان را هوار می زدند . شباهت های دوتایشان نشان می داد که با هم خواهر بودند و احتمالا" دیگری غریبه . مادر که دوستی و نزدیکی ایشان را دید ، به ناگاه بر سر دو دختر خود فریاد زد وگفت : بچه ها بیاین اینور بازی کنین . چه معنی داره با غریبه بازی می کنین ؟ یالا ببینم .

به آنی ، بازی دخترکان به سکوت تبدیل شد . تازه یادشان آمد که با دخترکی غریبه هم بازی شده اند . غریبه ای به زحمت پنج ، شش ساله . پس بازی را رها کردند و به سمت مادر خزیدند . لبخند مادر، دستمزد اطاعتشان شد .

و دوباره سکوت پارک را فرا گرفت ....

 

پ ن : می پسندم . دوست داشتید ، بخوانید .

 

دورخوانی جلسه نهم : گاو ، غلامحسین ساعدی / جمعه ۱۹ فروردین ماه سال ۹۰ / ساعت ۱۰:۱۵ صبح / پارک طالقانی جنب کافی شاپ ورودی

 

برادر بحرینی ام !

 

می دانم به خاطر این تعبیر از سوی بسیاری از مردمان سرزمینم مورد عتاب قرار می گیرم . می دانی چرا ؟

یادت هست روزی را که با پرچم کشوری دیگر به شادمانی پرداختی و فراموش کردی روزگاری نه چندان دور جزیی از سرزمین من بودی ؟ یادت هست هلهله هایت ؟ مگر سرزمین من ، مادر بدی برایت بود ؟

می دانی وقتی بازی فوتبال را بردی بازی اخلاق را به ارزان و هیچ فروختی ؟ می دانی در دیپلماسی بین المللی چه کار زشتی انجام دادی ؟ یادت هست ؟ فراموش کردی چه جو آزاردهنده ضد عربی را در کشور من راه انداختی ؟ از آن به بعد بیزاری مردمان من از نژاد تو بیشتر از پیش شد و تو محرک آن بودی . هنوز فراموش نکرده ام . ولی من و مردم سرزمین من را برای کینه توزی نساخته اند . این را بارها ثابت کرده ایم .

روزگاری دورتر هجوم مردمان سرزمینی همسایه که با ما پیوندهای عمیق داشتند را تاب آوردیم . ولی وقتی مورد هجوم دشمنی از دوردست واقع شد و به کشوری جنگ زده و سراسر آشوب بدل شد ، دلمان طاقت نیاورد . عراق را از خود دانستیم و برای سختی هایی که دچارش شده بود ، کمکش کردیم . مدافع مرزش بودیم تا مبادا گوشه ای از آن پاره شود . مگر اسکناس بی گوشه را کسی نگه می دارد ؟ نه . یادت هست ؟

حال که سربازان همان کشوری که پرچمشان را بر دوش گرفتی و شادی کردی به سویت تاخته اند ، به پیوندهای خویشی و سرزمینی ات با سرزمین من فکر نکردی ؟ هنوز سالهای زیادی از روزی که از خاک من جدا شدی و مثلا" مستقل شدی ، نمی گذرد . در این سالها این مادر نگران به تو و سرنوشت نامعلومت بسیار فکر کرده و برایت اشکها ریخته . حال این روزهایش را می فهمی ؟ مادری که فرزند کوچکش اسیر گرگی وحشی از دیاری دیگر شده که داعیه محوریت اسلامی دارد . چه محوریتی !

.

برادر بحرینی ام !

از تعظیم در برابر ابن آل ها ( پسران قبایل ) خسته نشده ای ؟  بسیاری قیام تو را به سود خود مصادره خواهند کرد . یادت باشد . مراقب عکسهای یادگاری که با تو یا مقابل تو می گیرند باش . مطمئن نباش آنکه کنارتوست فردا روز، علیه تو نباشد . آنکه صحنه گردانی می کند ، حتما" برای روز مبادایش مهره هایی دارد که قافیه را یکجا نبازد . وگرنه این همه هیاهو برای چیست ؟ متوجه می شوی ؟ یا هنوز فکر می کنی کدامین پرچم را برای هلهله انتخاب کنی !

اعتراض تو را ادعای شیعه و سنی خواهند کرد ، چنانکه می کنند . اما تو به اینها فکر نمی کنی . فقط از این می ترسم که در این بین کسی دوباره پرچمی دیگر را بردارد و باز هم هلهله ای دیگر و باز هم شادی دیگر . این بین یادت برود که تو روزگاری فرزند عزیز سرزمین من بودی . یادت برود که تو را از سرزمین من جدا کردند و بر سر راه رها کردند .

یقین بدان تنها کسی که تو را در این کارزار تنها نخواهد گذاشت ، منم . گذشته مان را مدتهاست که به باد سپرده ایم . اما فرزندانمان را فراموش نخواهیم کرد . حتی اگر گستاخی هایشان دردهای بسیاری بر انداممان وارد کرده باشد . سرسختی ات را ادامه بده . فقط پرچمت را بر زمین نیانداز و پرچم دیگری را بر سرت نگیر. مراقب قرآنها هم باش .

 

پ ن ( جهت رعایت ادب حرفه ای ) : محتوای این پست در ذهنم بود ولی قبل از نگارش ، پست نویسنده وب ( شب است امروز ) را خواندم . خواستم اینجا گفته باشم مبادا شائبه کپی برداری پیش بیاید .

جدایی نقد از نخبگان

 

ـ به نظر من که هر کی اخراجیها رو بره آدم حسابی نیست . به نظر من فیلم چارچنگولی فیلم بدی نبود اونقدر که شما بد میگی اتفاقا موضوع خوبی هم داشت ( افراط و تفریط )

ـ فیلم پرده ایِ اخراجی ها آمد.......... خوشبختانه

ـ به نظرتون کسی که فیلم امثال ده نمکی رو میره آدم حسابیه ؟


اینها سه نمونه از نظراتی بود که دوستان طی پست قبلی ( جدایی نادر از سیمین یا اخراجیها . واقعا" مساله این ست ؟ ) برایم فرستاده بودند . کاری به فرستنده ندارم . شما هم پی آن نروید . چرا که در نهان ذهن بسیاری از دیگران هم چنین افکاری وجود دارد ، بلاشک . در سایر کامنتهای خصوصی هم چنین نگاهی موجود بود . آنچه باعث شد نوشته قبلی را بنویسم دردی بود که خواندن مقالات و نوشته ها و وبلاگهای بسیاری بر من بوجود آورد . دردی حاصل از اینکه چه بسیار کسانی که دانسته یا نادانسته در زمین حریف و با متد و روش حریف به خودشان ضربه می زنند . به گمان ایشان لینکهای بالاترین و پچ پچه های فیس بوکی می تواند راه مناسبی برای بیان نظر باشد . زهی خیال باطل !

تا چند سال پیش ایده آل ما این بود که فریاد می زنیم : زنده باد مخالف من . شادی می کردیم وقتی که می دیدیم مخالف ما هم برای بیان مواضع خودش مجبور به پذیرش رویه ما شده ست . حتی اگر دهانمان را می بستند ، حتی اگر نشریه محبوبمان بسته میشد ، چشم به راه بعدی بودیم و باز راهمان را ادامه می دادیم که نقد و نقادی زنده بماند و کسی به خود جرات ندهد فضا را بر دیگران ببندد . همه حق اظهار نظر داشتند و آزادی بیان را شرط اول جامعه پر نشاط می دانستیم . شاید بسیاری از خوانندگان اینجا سنشان به آن روزها قد ندهد و شاید سایه ای مبهم در ذهنشان باقی مانده باشد . نمی دانم .

سوالی که برای من مطرح شده و پست قبلی را به آن اختصاص دادم این بود که چه شده ، کسانی که ادعای تفکر انتقادی و آزادی بیان را داشتند ، امروز دم از حذف نگاه مخالف و معارض می کنند . چه شده که از مواضع قبلی پایین آمده و گفتمان جناح مقابل را پذیرفته اند . چرا در زمین حریف ، با تاکتیک حریف ، به نیروی خودی ضربه می زنند . اینکه ده نمکی آدم معقولی نیست . اینکه وی جزئی از نیروهای افراطی بوده و بسیاری از رفتارهای نادرست را انجام داده را کسی فراموش نمی کند ، اما اینکه ما هم از این روش استفاده کنیم را من نمی فهمم ! اینکه وی از آن روزها دور شده و از روش فرهنگی حتی به شیوه ناپسندش برای بیان افکارش استفاده می کند ، برای من یک پیروزی محسوب شده و آن را در ادامه منش مطلوبم می دانم .

.

حال سلیقه مخاطب را نشانم می دهید . کجا من از این فیلم و کارگردانش دفاع کردم . آیا در همین سه گانه فقط سلیقه مخاطب پائین آمده ؟ آیا فیلمهای مبتذلی مثل : چارچنگولی ، ده رقمی ، شاخه گلی برای عروس ، به روح پدرم و فیلمهای مصطلح به شونه تخم مرغی سلیقه مخاطب را پائین نمی آورند ؟ چرا آنجا صحبت از تحریم نمی کنید ؟ آیا این فرهنگ گزینشی جواب می دهد ؟ اگر بنا بر مخالفت با سخیف نگری فرهنگی داریم باید همه را بک چشم ببینیم . این نشانه تدبیر ماست . چه می شود که عده ای که در خلوت جبهه و شهادت و آدمهای آن روزها را مسخره می کنند ، امروز سوار بر این موج شده و دم از توهین به شهید و شهادت می زنند ؟ ( البته چنین مطلبی را قبول دارم و این انتقاد بزرگ را بر این سه گانه کاملا" وارد می دانم . هر چند این سومی را ندیده ام و دوتای قبلی را هم در سینما ندیده ام . ) وگرنه اینکه نسخه قاچاق این فیلم را دست به دست کنیم و صدای قهقه مان گوش دیگران را کر کند و سر آخر با پزهای روشنفکری ادعا کنیم که من بیننده این فیلمها نیستم و هر که ببیند ، آدم نیست ، موفق شده ایم ؟ به نظر شما در این روشمان به جای تبدیل مخالف به منتقد ، همه را یکجا به دشمن تبدیل نکرده ایم . چرا اینقدر جامعه مثلا" نخبه ما ، ساده به هر پدیده ای نگاه می کند و یکجا و بی محابا تمام تخم مرغهایش را در یک سبد گذاشته و نمی بیند قواعد بازی را ؟؟؟

نمی بینید جوی را که علیه این نگاه شکل گرفته ؟ متوجه نیستید که مردم از قیم مآبی خسته شده اند . چرا این مردم را نفهم و بی ارزش جلوه می دهید ؟ چرا فکر می کنید هر انچه ما می اندیشیم درست است و تفکرات دیگران ، حماقت ؟ چرا روشهای درستی را برای مواجهه با رفتارهای نادرست و فرهنگ ناپسند انتخاب نمی کنیم ؟ چرا موج سواری می کنیم ؟ به نفع چه کسی ؟ با چه مقصدی ؟ چرا درس نمی گیریم از اینکه مردم را خوب نشناخته ایم ؟ چرا برای تغییر رفتار و فرهنگ مردم ، به خودمان زحمت نمی دهیم و با روشهای دم دستی می خواهیم یکباره هر چه دیگران سرشتند را پنبه کنیم ؟ چرا قواعد صحیح بازی را یاد نمی گیریم ؟ چرا ؟

جدایی نادر از سیمین یا اخراجی ها . واقعا" مساله این ست ؟

 

بنا بر سنت چند سال اخیرم ، هیچ کدام از دو فیلم جدایی نادر از سیمین و اخراجی ها ۳ را بر پرده سینما ندیده ام . همان طور که نه درباره الی و نه اخراجی ها ۲ را سینما دیدم . پس راجع به مضمون و قصه هیچ کدام با آنکه اطلاعات کافی چه قبل از ساخت ، چه حین ساخت و چه پس از ساخت دارم ، حرفی نمی زنم . تنها از زاویه ای دیگر سخنم را پی می گیرم .

چندی ست بازی ای شکل گرفته که سعی در شکل دادن فضای قطبی بین این دو فیلم دارد . به نوعی یادآور فضای انتخابات ۸۸ . چه کسی شروع کرده و چرا ، بحثی جدا می طلبد و همتی دیگر که جایش اینجا و حالا نیست . اما ...

این دوئیت شکل گرفته به سود و یا زیان که خواهد بود ؟ بیننده ایرانی مختار است هر فیلمی را که می پسندد ، آزادانه انتخاب کند و برای دیدنش سالن سینما را انتخاب کند . پس اینکه عده ای از این بینندگان را به سخره بگیریم نشان از درایت ما نیست . اینکه عده ای تصور کنند با تحریم فیلمی ، میزان فروش آن کاسته می شود ، حرف عبثی ست که بارها و بارها ثابت شده . ولی اینکه باز هم عده ای بر طبل این اشتباه می کوبند ، جای تردید در نیات ایشان باقی می گذارد . چرا که ذهن جستجوگر انسان را هر چه از چیزی نهی کنی ، مطمئنا" بیشتر به آن جذب می شود . مگر آنکه از پیش تربیت فرهنگی لازم را برای او ترتیب داده باشی . ضمن آنکه بسیاری از کسانی که این فیلم را می بینند اهل شنیدن این تحریمها و نهی ها نیستند و سرشان به خودشان گرم است و لا غیر .

.

اخراجی ها ۳ بدون شک فروشی میلیاردی خواهد داشت و بی شک رکورد جدایی نادر از سیمین را خواهد شکست . چرا که دو نسخه پیشین این فیلم هم نیزچنین رکورد شکنی را در سابقه خود دارند . همچنین فضای طنز ساری براین فیلم هر بیننده ای را بر دیدن آن تشویق می کند . وقتی فیلمهای سخیفی مانند چارچنگولی و امثالهم ، فروشهای چند صد میلیونی را تجربه می کنند ، احمقانه ست که تصور شود این فیلم که بدون شک ، چند ده سر و گردن از آنها بالاتر است ، کمتر بفروشد . دیگر آنکه ، فضای حذفی شکل گرفته بر این فیلم ، که حاصل از تحریم معترضین سال ۸۸ می باشد ، خود باعث کنجکاوی بیشتر دیگران جهت دیدن این فیلم و نیز جبهه گیری دوباره جماعتی بر روی فیلم محترم مقابل یعنی جدایی نادر از سیمین خواهد شد . کما اینکه این فضا را به شدت و حدت مشاهده می کنیم . این وسط سوخت و باخت اصلی بر روی فیلم مذکور تحمیل خواهد شد . بی شک . حال اینکه چه کسی این جو را سامان داده و آن را پیش می برد ، کمی انسان را به فکر فرو می برد ! فرهنگ دوقطبی یعنی حذف نگاه ملی در این عرصه . باور کنید ، جو ضد روشنفکری حاصل مذاق همه را تلخ خواهد کرد .

اینکه بخواهیم این دو اثر را به بازی یا من یا تو ، بکشیم و مدام تکرار کنیم که یا من بر حقم یا تو ، سرانجام خوشایندی را به همراه نخواهد داشت . چنین فضاسازیهایی فرصت اندیشیدن را می گیرد و راه را بر برخوردهای بی منطق و لاجرم باز می گذارد . کاری که نشانه بی تدبیری و بی سیاستی ست . اینکه این دو فیلم در یک زمان و با چنین فضای رقابتی اکران شده اند ، خود نشان از تمایل عده ای به شکل گیری این فضا و پنهان ماندن زوایای این فیلمها نزد مخاطبین آنها دارد . البته می تواند این همزمانی تصادفی هم باشد و این تفاوتی در ماجرا ایجاد نمی کند . چرا که به هیچ وجه این دو قابل مقایسه نیستند . هر کدام متعلق به فضای فکری ، اجتماعی ، ساختاری متفاوتی بوده و سازندگان آنها هم داعیه دار نگاه متفاوتی هستند . اینکه ما به کدام نگاه نزدیک تریم ، سخن جداگانه ایست که این نوشته سعی در دامن زدن به آن ندارد . فضای بددهنی ، دشنام گویی و صفر و یکی جامعه این روزهای ما عجیب دلگیر و پر آشوب ست . گفتمان یا من یا هیچ . گفتمان رایج این روزهای ماست . گمان نمی کنم در سالی که پیش رو داریم ، این نگرش طلیعه مناسبی برای رفتارهای ما باشد . کسانی که دعوی رفتارهای متمدنانه دارند را انتظاری بیشتر از این می رود . کسی که به حذف و تحریم می اندیشد ، اجازه مخالفت با نگاه تحریمی و حذفی دیگران نسبت به خودش را ندارد . چرا که خود نیز به همان خرده فرهنگ تعلق دارد و از همان چشمه آب می خورد که او .

در جامعه هفتاد میلیونی ایران ، برای جذب مخاطب فضا بسیار مهیاست . این را پیش از این هم گفته ام .  بی خردی ست ، مخاطبی را که گران بدست می آوریم ارزان به حریف واگذار کنیم . خود دانید .

 

بعدا" نوشت : با یک جستجوی ساده در اینترنت متوجه می شوید که پخش کننده هر دو فیلم گویا یک موسسه می باشد ! 

مستر قاف

 

تازه از شوهرش جدا شده بود . مادرش در بازارچه ای سنتی غرفه ای داشت . برای رفع بیکاری غرفه را به دست گرفته بود و خرج خودش و تنها دخترش را در می آورد . سمبوسه و پیراشکی می پخت و می فروخت . مستر قاف مردی میانه سال بود که غرفه ای همان نزدیکی داشت و از کودکی او و خانواده اش را می شناخت . شنیده بود این اواخر با پسری دوست شده و روابطی دارد . زیبا و خوش اندام بود . هنوز جوانی از صورتش رخت بر نبسته بود .

.

مستر قاف : این کارا چیه می کنی ؟ من بزرگت کردم دختر . اگه جدا شدی ، بچسب به بچه ت و سرت به کار خودت گرم باشه . یه چیزایی شنیدم راجع بهت .

-: چی شنیدین ؟

مستر قاف : میدونی من رکم . حرفمو هم نمی خورم . نذار دهنم وا بشه .

سرش رو پائین انداخت و هیچی نگفت .

مستر قاف ادامه داد : با تو هستما .

-: چی بگم خب ؟

مستر قاف : اگه می خوای ... ، به غریبه ... . این همه اینجا جوون خوب هست . قحطی نیومده که .

هیچی نگفت . از خجالت سرش رو پائین انداخته بود و سنگفرش رو نگاه می کرد .

مستر قاف : فهمیدی چی گفتم ؟ دفعه آخرت باشه بشنوم که به غریبه ... ها !

و راهش را گرفت و به غرفه اش باز گشت .

.

یک ماه نشد که غرفه را به مادرش پس داد و رفت . مستر قاف از دستش عصبانی بود . شنیدم به کسی گفته بود : آخرش به غریبه ها پا ... . به خودی ... که ... .

بعدها گفتند که با همسر اولش دوباره آشتی کرده . اما مستر قاف هنوز در فکر آشناها بود .

 

 

 

توضیح نوشت ضروری : جاهای خالی ( نقطه چین ) صرف فعل دادن می باشد . به دلیل ملاحظات اخلاقی آنها را نقطه چین کردم . بر حسب ضرورت متن خودتان جایگزین کنید .

دورخوانی جلسه نهم : گاو ، غلامحسین ساعدی / جمعه ۱۹ فروردین ماه سال ۹۰ / ساعت ۱۰:۱۵ صبح / پارک طالقانی جنب کافی شاپ ورودی

پ ن ۱ : پستهای مزدوج مردان دورخوانی 89 و زنان دورخوانی 89 را اگر نخوانده اید از دست ندهید . خالی از لطف نیست .

پ ن ۲ : نوشته هایش را می پسندم . اینجا را هم بخوانید .

زنان دورخوانی های 89

 

طی پست مردان دورخوانی های 89 به اشاره چند خطی راجع به ایشان نوشتم و همان جا وعده کردم که چنین پستی را راجع به زنان دورخوانی هم انجام بدهم . الوعده وفا .

این را هم بگویم که به قول دوستان سعی کردم قسمت پر لیوان و خوبی های دوستان را عرضه کنم . چرا که معتقدم جای گفتن معایب جلوی دیدگان همه نیست . برای اینکار می توان خلوتی مناسب را جستجو کرد و به اشاره حرفهای درون دل را زد و نیازی به بردن آبروی دیگران نیست . کاش این روال را همه در پیش گیریم .

در ادامه چند خطی به اختصار راجع به زنان حاضر در دورخوانی های سال گذشته به یادگار نگاشته ام که خواندنش خالی از لطف نیست .

 

ادامه نوشته

مردان دورخوانی های 89

 

این گزارش گونه ایست از مردان شرکت کننده در دورخوانی . چون ممکنه کمی طولانی به نظر برسه و اینکه بین بچه ها تفاوتی قائل نشم ، همه رو یکجا در ادامه مطلب آوردم . هر که دوست داشت بره ادامه و هر که نه خب نره . خواندنش خالی از لطف نیست .

گزارش حاوی تصاویر دوستان نیز می باشد . جهت اطلاع !

 

ادامه نوشته

خبر جهت نوشتن گزارش دورخوانی ها 89

 

مدتیه تصمیم گرفتم راجع به بچه های دورخوانی چند خطی بنویسم . هر بار به دلیلی از این کار طفره رفتم . ولی می دونم مهمترین دلیلش نداشتن یک حس و حال لازم برای این کار بوده و بس . حالا فکر می کنم فرصت مناسبی برای این کاره و میشه یک نوعی جمع بندی سال قبل و شروعی برای سال بعد .

البته از جمع حاضر در دورخوانی ۲۷ اسفند حضوری اجازه را گرفتم اما با این حال این کوتاه را نوشتم تا جای اعتراضی باقی نماند . گزارش آقایون حاضر با تصویرشون و خانومها بدون تصویر خواهد بود . به دلیل پاره ای از ملاحظات و نیز دوری از جنجالهای بعدی ایشان . جهت اطلاع !