متن داستانهای کلاس درس و ترس و لرز ، غلامحسین ساعدی
کلاس درس
همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل كامیون زوار در رفتهای كه هر وقت از دست اندازی رد میشد، چهارستون انداماش وا میرفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما یله می شدیم و همدیگر را میچسبیدیم كه پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم كه فكهایش مدام باز و بسته می شد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود میچرخید. نفس میكشید و نفس پس میداد و آتش میریخت و مدام میزد تو سرِ ما. همه له له میزدیم. دهانها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه میكردیم. كسی كسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده سالهای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی كه از شدت خستگی دندانهای عاریهاش را درآورده بود و گرفته بود كف دستش و مرد چهل سالهای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند. بیشتر از شصت نفر بودیم. همه ژنده پوش و خاك آلود و تنها چند نفری از ما كفش به پا داشتند. همه ساكت بودیم. تشنه بودیم و گرسنه بودیم. كامیون از پیچ هر جادهای كه رد میشد گرد و خاك فراوانی به راه میانداخت و هر كس سرفهای میكرد تكه كلوخی به بیرون پرتاب میكرد.
چند ساعتی رفتیم و بعد كامیون ایستاد. ما را پیاده كردند. در سایه سار دیوار خرابهای لمیدیم. از گوشه ناپیدایی چند پیرمرد پیدا شدند كه هر كدام سطلی به دست داشتند. به تك تك ما كاسه آبی دادند و بعد برای ما غذا آوردند. شوربای تلخی با یك تكه نان كه همه را با ولع بلعیدم. دوباره آب آوردند. آب دومی بسیار چسبید. تكیه داده بودیم به دیوار. خواب و خمیازه پنجول به صورت ما میكشید كه ناظم پیدایش شد. مردی بود قد بلند، تكیده و استخوانی. فك پایینش زیاده از حد درشت بود و لب پاییناش لب بالایش را پوشانده بود. چند بار بالا و پایین رفت. نه كه پلكهایش آویزان بود معلوم نبود كه متوجه چه كسی است. بعد با صدای بلند دستور داد كه همه بلند بشویم و ما همه بلند شدیم و صف بستیم. راه افتادیم و از درگاه درهم ریختهای وارد خرابهای شدیم. محوطه بزرگی بود. همه جا را كنده بودند. حفره بغل حفره. گودال بغل گودال. در حاشیه گودالها نشستیم. روبروی ما دیوار كاهگلی درهم ریختهای بود و روی دیوار تخته سیاهی كوبیده بودند. پای تخته سیاه میز درازی بود از سنگ سیاه و دور سنگ سیاه چندین سطل آب گذاشته بودند. چند گونی انباشته از چلوار و طناب و پنبههای آغشته به خاك. آفتاب یله شده بود و دیگر هُرمِ گرمایش نمی زد تو ملاج ما. می توانستیم راحت تر نفس بكشیم. نیم ساعتی منتظر نشستیم تا معلم وارد شد. چاق و قد كوتاه بود. سنگین راه میرفت. مچهای باریك و دستهای پهن و انگشتان درازی داشت. صورتش پهن بود و چشمهایش مدام در چشم خانهها میچرخید. انگار میخواست همه كس و همه چیز را دائم زیر نظر داشته باشد. لبخند میزد و دندان روی دندان میسایید. جلو آمد و با كف دست میز سنگی را پاك كرد و تكهای گچ برداشت و رفت پای تخته سیاه و گفت: درس ما خیلی آسان است. اگر دقت كنید خیلی زود یاد میگیرید. وسایل كار ما همینهاست كه میبینیدبا دست سطلهای پر آب و گونیها را نشان داد و بعد گفت: كار ما خیلی آسان است. میآوریم تو و درازش میكنیم و روی تخته سیاه شكل آدمی را كشید كه خوابیده بود و ادامه داد: اولین كار ما این است كه بشوریمش. یك یا دو سطل آب میپاشیم رویش. و بعد چند تكه پنبه میگذاریم روی چشمهایش و محكم میبندیم كه دیگر نتواند ببیند. با یك خط چشمهای مرد را بست و بعد رو به ما كرد و گفت: فكش را هم باید ببندیم. پارچه ای را از زیر فك رد میكنیم و بالای كلهاش گره میزنیم. چشمها كه بسته شد دهان هم باید بسته شود كه دیگر حرف نزند. فك پایین را به كله دوخت و گفت: شست پاها را به هم میبندیم كه راه رفتن تمام شد. و خودش به تنهایی خندید و گفت: «دستها را كنار بدن صاف میكنیم و میبندیم.» و نگفت چرا. و دستها را بست. و بعد گفت: «حال باید در پارچهای پیچید و دیگر كارش تمام است.» و بعد به بیرون خرابه اشاره كرد. دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله میكرد. گاه گداری دست و پایش را تكان میداد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و معلم جلو آمد و پیرهن ژنده ای را كه بر تن مرد جوان بود پاره كرد و دور انداخت.
معلم پنجههایش را دور گردن مرد خفت كرد و فشار داد و گردنش را پیچید و دستها و پاها تكانی خوردند و صدایش برید و بدن آرام شد. سطل آبی را برداشت. روی جنازه پاشید و بعد پنبه روی چشمها گذاشت و با تكه پارچه ای چشم را بست. فك مرده پایین بود كه با یك مشت دو فك را به هم دوخت و بعد پارچه دیگری را از گونی بیرون كشید و دهانش را بست و تكه دیگری را از زیر چانه رد كرد و روی ملاج گره زد. بعد دستها را كنار بدن صاف كرد. تعدادی پنبه از كیسه بیرون كشید و لای پاها گذاشت و شست پاها را با طنابی به هم بست و بعد بی آنكه كمكی داشته باشد جنازه را در پارچه پیچید و بالا و پایین پارچه را گره زد و با لبخند گفت: «كارش تمام شد.»
اشاره كرد و دو پیر مرد وارد خرابه شدند و جسد را برداشتند و داخل یكی از گودالها انداختند و گودال را از خاك انباشتند و بیرون رفتند. معلم دهن دره ای كرد و پرسید: «كسی یاد گرفت؟»
عده ای دست بلند كردیم. بقیه ترسیده بودند و معلم گفت: «آنها كه یاد گرفتهاند بیایند جلو.»
بلند شدیم و رفتیم جلو. معلم میخواست به بیرون خرابه اشاره كند كه دست و پایش را گرفتیم و روی تخته سنگ خواباندیم. تا خواست فریاد بزند گلویش را گرفتیم و پیچاندیم. روی سینهاش نشستیم و با مشت محكمی فك پایینش را به فك بالا دوختیم. روی چشمهایش پنبه گذاشتیم و بستیم. دهانش را به ملاجش دوختیم و لختش كردیم و پنبه لای پاهایش گذاشتیم. شست پاهایش را با طناب به هم گره زدیم و كفن پیچش كردیم و بعد بلندش كردیم و پرتش كردیم توی گودال بزرگی و خاك رویش ریختیم و همه زدیم بیرون. ناظم و پیرمردها نتوانستند جلو ما را بگیرند.
راننده كامیون پشت فرمان نشست و همه سوار شدیم. وقتی از بیراههای به بیراههی دیگر میپیچیدیم آفتاب خاموش شده بود. گل میخ چند ستاره بالا سر ما پیدا بود و ماه از گوشه ای ابرو نشان میداد.
تابستان ۶۲
ترس و لرز
۱
آفتاب وسط روز بود که سالم احمد از خواب بیدار شد. هوا دم کرده بود و عوض خنکی اول صبح، گرمای شدیدی از سوراخی سقف اتاق بادگیر به داخل اتاق میریخت. سالم احمد بلند شد و لنگوتهاش را از کنار دیوار برداشت و دور سر پیچید و رفت توی تن شوری، و سطلها را برداشت و آمد روی ایوان. چند لحظهای منتظر شد تا به روشنایی تند ظهر عادت کند و بعد سطلها را زمین گذاشت و دوچرخهاش را که به درخت کنار تکیه داده بود، آورد توی سایه. طناب پشت بند دوچرخه را باز کرد و سطلها را به ترک دوچرخه بست و کفشهای چوبیش را پوشید و در حالیکه دوچرخه را با دست راه میبرد، از حاشیه ی ایوان به طرف بیرون راه افتاد. و همینطور که میرفت نیمتنه و دوچرخه و پاهای خودش را در شیشههای تاریک اتاقهای زمستانی تماشا میکرد.
نزدیک در حیاط که رسید صدای سرفه ی ناآشنایی بلند شد. سالم احمد ایستاد و گوش خواباند. صدای سرفه تکرار شد و به دنبال، صدای غریبهای که انگار پا روی شکسته ی ماشوئهای آب را شکافت.
سالم احمد دوروبرش را نگاه کرد. شاخههای کنار حرکت میکرد و به نظر میآمد که سایه ی تاریکی خود را لای برگها پنهان میکند. سالم احمد عقب رفت و به خودش مسلط شد و بهطرف بیرون راه افتاد. از در که میخواست بیرون برود، چشمش به دربچه ی رو به حیاط مضیف افتاد که نیمه باز بود. سالم ایستاد و گوش داد. خبری نبود. فکر کرد چه کسی دربچه ی مضیف را باز کرده. سالها بود که کسی وارد مضیف نشده بود. آهسته روی انگشتان پا نزدیک شد. داخل اتاق نیمه تاریک بود و تکهای از آفتاب ظهر، از شکاف در، آستانه را روشن کرده بود. سالم زیر لب دعا خواند و با عجله از در حیاط بیرون رفت. گاو محمد حاجی مصطفی آمده بود و زباله میخورد. و روی ساحل عاملهها کنار هم چیده شده بود و چند سایه، دوربرآنها میچرخید. لیغهای پهن شده زیر آفتاب تند ظهر، به نظر میآمد که زنده هستند و حرکت میکنند.
سالم احمد دوچرخهاش را به سکوی خانه ی بغلی تکیه داد و با وحشت دوروبرش را نگاه کرد. در و پنجرههای بیرونی مضیف باز بود. و سالم مطمئن شد که حتماً یکی وارد مضیف شده است.
با قدمهای بریده رفت طرف مضیف، سایهاش هم رفت طرف مضیف. بوی خوشی از اتاق شنیده میشد. سالم را از دریا صدا کردند. سالم برگشت و پشت سرش را که خالی بود نگاه کرد. جهاز کوچکی به اندازه ی قوطی کبریت روی افق بیحرکت ایستاده بود. سالم با احتیاط روی پنجه ی پا بلند شد و سرش را برد بالا و از کنار پنجره، داخل مضیف را نگاه کرد.
سیاه لاغر و قد بلندی کنار اجاق نشسته بود که کله ی بسیار کوچکی داشت و دشداشه ی بلندی تنش بود. پاهایش را که یکی چوبی بود، دراز کرده بود جلو اجاق، و پای دیگرش را زیر تنه ی خود جمع کرده بود.
آتش تندی توی اجاق روشن بود، و سیاه، قهوهجوش بزرگ مضیف را روی آتش گرفته بود. بوی تند قهوه تمام اتاق را پر کرده بود. سالم عقب عقب رفت و بیآن که به فکر دوچرخه باشد، با عجله بیرون دوید طرف خانههای آن ور میدان.
۲
صالح کمزاری توی تنشوری خوابیده بود که سالم احمد آمد تو.
صالح لنگوته را از روی صورتش کنار زد و همانطور که کف تنشوری دراز کشیده بود چشمهایش را باز کرد و گفت: «چه خبره سالم؟»
سالم احمد گفت: «هی صالح، بلند شو، زود باش بلند شو.»
صالح کمزاری بلند شد و نشست و پرسید: «چی شده سالم؟ چرا این جوری شدی؟»
سالم کنار مدخل تنشوری نشست و حوله ی کهنهای را که جای پرده به دیوار زده بودند توی مشت جمع کرد و گفت: «هی صالح، میرفتم برکه آب بیارم که گرفتارش شدم.»
صالح گفت: «گرفتارش شدی؟ کجا؟ چه جوری؟»
و جا به جا شد. سالم گفت: «اول صدای سرفهشو شنیدم. دست و پام تخته شد و نتونستم تکون بخورم. فکر کردم که رو درخته، اما رو درخت نبود.»
صالح گفت: « پس کجا بود؟ تو تنشوری بود؟»
سالم گفت: « نه، تو تنشوریم نبود.»
صالح گفت: «لابد سر چاه گرفتارش شدی؟»
سالم گفت: «نه پدرآمرزیده، این موقع روز مگه دیوونهم که سر چاه برم.»
صالح وحشت زده جایش را عوض کرد و روبهروی سالم احمد نشست و گفت:« یا محمد رسول الله! پس کجا بود؟» سالم احمد گفت:« تو مضیف نشسته بود.»
صالح نیمخیز شد و گفت: «تو مضیف؟»
سالم گفت: «آره به خداوندی خدا، اگه دروغ بگم، نشسته بود جلو اجاق و داشت قهوه درست میکرد.»
صالح کمزاری گفت: «خدا خودش رحم بکنه.»
سالم پرسید: « حالا چهکار کنم صالح؟ چیزی نمونده بدجون بشم و تن و بدنم تخته بشه.»
و شروع کرد به لرزیدن.
صالح گفت: «قلیون میکشی برات بیارم؟»
سالم پرسید: « برام خوبه؟»
صالح گفت: «البته که خوبه، دود حالتو جا میاره، قلیون برای همه چی خوبه.»
سالم گفت: «بیار بکشم، شاید تنباکو بهترم بکنه.»
صالح کمزاری بلند شد و از اتاق رفت بیرون. و سالم احمد با ترس و لرز، چهار گوشه ی تنشوری را نگاه کرد و دلوهای خالی و سوراخ پای دیوار را که سایه ی کوچک و تیرهای داخل آن میجنبید. عرق سردی بر پشت سالم نشست، و با احتیاط خود را به بیرون تنشوری کشید. دیوار بادگیر اتاق ریخته بود و سفرهای از آفتاب روی خاکها افتاده بود. دهانه ی گشاد شده ی بادگیر صدای دریا را جمع میکرد و توی اتاق میریخت.
صالح کمزاری آمد تو، قلیان را جلو سالم احمد گذاشت و گفت: «بکش سالم.»
و سالم گفت: «دلم پر هول شده، خدا کمکم بکنه.»
صالح گفت: «انشاه یالله که کمکت میکنه.»
بعد هر دو ساکت شدند. سالم احمد قلیان را کشید و تمام کرد. هردو نفر بلند شدند و آمدند بیرون.
سالم گفت: «صالح، میبینی؟»
صالح پرسید: «چی چی رو میبینم؟»
سالم گفت: «خونه ی منو، مضیف خونه رو میگم.»
صالح گفت: «نه، من خوب نمیبینم.»
سالم گفت: «حالا چیکار کنیم؟»
صالح گفت: «نمیدونم.»
سالم گفت: «من حالا زهره ترک میشم، نمیتونم طرف خونه برم.»
صالح گفت: «هیچ صلاح نیس بری خونه سالم احمد. بهتره بریم جماعتو خبر کنیم.»
و از توی زبالهها رد شدند و رفتند طرف مسجد.
صالح گفت: «تو بشین زمین و دیگه کارت نباشه.»
سالم نشست زمین و سرش را آویزان کرد. صالح رفت روی تابوت و با صدای بلند داد زد: «لااله الا الله. محمداً رسول الله.»
صدای صالح که بلند شد، جماعت، به خیالشان کسی مرده، دربچهها را باز کردند و لنگوته بدست ریختند بیرون.
۳
مردها جمع شدند و آمدند دم خانه ی کدخدا و دور هم نشستند.
کدخدا گفت: «این کار، کار هیشکدوم از ماها نیست، باید بفرستیم سراغ زاهد.»
محمد حاجی مصطفی گفت: «خیال نمیکنم این موقع روز زاهد تو کپرش باشه.»
سالم احمد نالید: «یا الرحم الراحمین، خدا کنه که باشه.»
زکریا گفت: «هیچم معلوم نیست که نباشه، حالا یه نفر بره و خبرش بکنه.»
صالح گفت: «حالا کی بره؟»
عبدالجواد گفت: «محمد احمد علی بره و خبرش بکنه.»
محمد احمد علی گفت: «اگه خواب بود چه کارش کنم؟»
زکریا گفت: «هیچچی، صداش کن و بگو بیاد اینجا.»
محمد احمد علی بلند شد و از وسط خانهها گذشت و به پشت برکه ی ایوب پیچید و از خرابههای خانه ی مرحوم ناخدا بن علی گذشت و رسید جلو کپر زاهد. پرده ی کپر آویخته بود و هیچ صدایی به گوش نمیرسید.
محمد احمد علی جلو رفت و سرفه کرد. خبری نشد.
محمد احمد علی با صدای بلند گفت: «زاهد! یا زاهد!»
صدای زاهد از توی کپر بلند شد و گفت: «هی محمد احمد علی، بیا تو.»
محمد احمد علی پرده ی کپر را کنار زد و رفت تو. زاهد نشسته بود روی حصیر، کیلیا و تنباکو درست میکرد.
محمد احمد علی گفت:«سلام علیکم زاهد.»
زاهد بیآنکه سرش را بلند کند گفت: «علیکم السلام محمد احمد علی، بفرما.»
و محمد احمد علی نشست و مقداری کیلیا برداشت و ریخت پشت لپ ش. زاهد هم همان کا ر را کرد و آب کیلیا را خورد.
زاهد به محمد احمد علی گفت: «چطوره؟ کیلیای خوبیه، نه؟»
محمد احمد علی گفت: «خیلی تنده، خیلیم خوبه.»
زاهد گفت: «یه گدای هندی بهم فروخت.»
محمد احمد علی پرسید: «عوضش چی دادی؟»
زاهد گفت: «یه چوب خیزرون.»
محمد احمد علی گفت: «خوب معامله کردی زاهد.»
و مقداری کیلیا برداشت و گوشه ی لنگوتهاش گره زد.
زاهد گفت: «کیلیا نداشتم، اما خیزران خیلی دارم.»
محمد احمد علی برگشت و دهلها و بخوردانها و خیزرانهای زاهد را نگاه کرد.
زاهد گفت: «دریا که میرم، پاهام ورم میکنه. دریا با من بد شده.»
محمد احمد علی گفت: «آره، دریا با همه دشمن شده، چرا این جوری شده زاهد؟»
زاهد گفت: «چه میدونم، دریاس دیگه، اسمش روشه. یه وقت خوبه، یه وقت بده، یه وقت دوسته، یه وقت دشمنه.»
و محمد احمد علی دیگر چیزی نگفت و ساکت نشست به تماشای زاهد که با انگشتان سیاه و بلندش، کیلیا را خرد میکرد.
یک مرتبه صدای زکریا از پشت کپر بلند شد: «هی محمد احمدعلی، زاهدو پیداش نکردی؟»
زاهد صدای زکریا را شناخت و گفت: « هی زکریا، بیا تو، کیلیای خوبی گیرم اومده.»
زکریا سرش را از کنار پرده آورد تو و گفت: «هی محمد احمد علی، تو اومدی این جا زاهدو خبر کنی یا کیلیا بجوی؟»
بعد رو کرد به زاهد و گفت: «هی زاهد! یه دقه بیا بیرون جماعت منتظر توان.»
زاهد بلند شد و لنگوتهاش را از روی دهل برداشت و با محمد احمد علی آمدند بیرون. جماعت همه آمده، کنار برکه ایوب منتظر ایستاده بودند. محمد حاج مصطفی که عقبتر از دیگران ایستاده بود، با صدای بلند گفت: «کجایی جنگلی؟ همه این جا زیر آفتاب ایستادهن و تو زورت میاد یه دقه بیای بیرون؟»
زاهد خندید و گفت: «همه بفرمان تو، یه مشت کیلیاست و به همه میرسه.»
صالح کمزاری سالم احمد را نشان داد و گفت: «حالا بیا یه دقه به درد این بدبخت برس.»
زاهد با تعجب پرسید: «چی شده؟»
صالح گفت: «هیچچی، یهساعت پیش گرفتار شده.»
زاهد با خنده گفت: «مزاح که نمیکنی؟»
صالح کمزاری گفت: « نهخیر، این موقع روز مگه وقت مزاحه؟»
زاهد جلوتر آمد و ایستاد به تماشای احمد سالم که روی خاکها افتاده بود. همه ساکت شدند. زاهد خم شد و دستهای سالم احمد را بهدست گرفت. صالح کمزاری و محمد حاجی مصطفی در دو طرف زاهد چمباتمه زدند. چیزی از دور میآشفت، انگار سالم را از دریا صدا میکردند.
۴
جماعت برگشتند و پشت مسجد دور هم جمع شدند.
زاهد گفت: «عجله خوب نیس. باید منتظر بشیم و ببینم که چی میشه؟»
محمد حاجی مصطفی گفت: «تا کی منتظر بشیم؟»
زکریا گفت: «حالا اختیار دست زاهده. هر چی اون گفت باید قبول کنیم.»
زاهد بالاسر سالم احمد نشست و گفت: «هی سالم احمد! حالا همه را خوب برام تعریف کن ببینم چهجوری بوده.»
سالم گفت: «من نمیدونم چهجوری بوده زاهد، من فقط دیدمش.»
زاهد گفت: «چهجوری بود آخه؟»
سالم گفت: «نپرس زاهد، اگه بخوام بگم تمام تنم تخته میشه.»
زاهد گفت: «حالا که اینطوره، پس نگو.»
بعد رو به مردم کرد و ادامه داد: «حتماً مضراتیه، و ممکنه به همه ضرر بزنه.»
و سالم شروع به لرزیدن کرد.
محمد احمد علی که عقبتر از دیگران ایستاده بود گفت: «حالا چه کار میخوای بکنی زاهد؟»
زاهد گفت: «حتماً باید بیرونش کرد.»
کدخدا پرسید: «چه جوری باید بیرونش کرد؟»
زکریا گفت: «این کار، کار ماها نیس، کار خود زاهده.»
محمد احمد علی با صدای لرزان گفت: «من میترسم، من میترسم.»
زاهد گفت: «اول باید هیشکی نترسه. غیر سالم احمد که گرفتار شده، بعدشم یه کاری بکنین که دل وجرأت داشته باشین، و الا همه بدجون میشیم و میافتیم.»
زکریا با صدای بلند داد زد: «هم محمد احمد علی، میشنفی زاهد چی میگه؟ زاهد میگه، هیشکی نترسه، هیشکی دست و پاشو گم نکنه.»
صالح کمزاری گفت: «حالا چه کار میکنی زاهد؟ میخوای دهل بکوبی؟»
عبدالجواد گفت: «اگه میخواد دهل بکوبه، من میرم و دهلهاشو میآرم.»
زاهد گفت: «این وقت روز که نمیشه کوبید.»
زکریا گفت: «پس چیکار کنیم؟»
زاهد گفت: «تا شب همین جا میمونیم.»
صالح پرسید: «یعنی هیش کار نمیکنی؟»
زاهد گفت: «نه، تا شب هیش کار نمیکنیم. هر کی دلش میخواد، بره. سالم احمد میمونه، منم میمونم و هرکیم خواست میمونه.»
صالح گفت: «کی برگردیم؟»
زاهد گفت: «شب که شد برگردین.»
جماعت بلند شدند. سالم و زاهد و محمد احمد علی همانجا ماندند.
محمد احمد علی گوشه ی لنگوتهاش را باز کرد و کمی کیلیا بیرون آورد. زاهد سر انگشتی کیلیا برداشت و پشت لپ ریخت و به سالم احمد گفت: «کمی از این وردار، برات خوبه.»
سالم احمد گفت: «میترسم، بدجوری میترسم.»
زاهد گفت: «اگه کیلیا بخوری حالت جا میآد.»
محمد احمد علی گفت: «خیلی تنده، خیلیم خوبه، زاهد اینارو از یه گدای هندی خریده.»
سالم احمد سرانگشتی کیلیا برداشت و پشت لپش ریخت، و با ترس و لرز آسمان را نگاه کرد که از آتش آفتاب شعلهور بود و هنوز خیلی مانده بود که شب بیاید.
گاو محمد حاجی مصطفی آمد و میدان را دور زد و به داخل کوچه ی روبهرو رفت. یکمرتبه حال سالم احمد بههم خورد و بالا آورد. ترس تو دلش ریخته بود. زاهد بلند شد و سالم احمد را روی زمین دراز کرد و با کمک محمد احمد علی تابوت را آورد و بغل دست سالم گذاشت تا روشنایی تند روز اذیتش نکند.
۵
شب که شد، همه آمدند جلو مسجد و نماز خواندند و دور سالم احمد جمع شدند و هیچکس به دریا نرفت.
زاهد گفت: «حالا باید بریم لب دریا دهل بکوبیم، شاید رم کنه و در بره.»
سالم نالید: «من میترسم، من از صدای دهل میترسم.»
زاهد گفت: «چرا میترسی، طوری نشده، یه کم هول کردی و دست و پات لرزیده.»
صالح گفت: «امشب دریا بدجوری شلوغه. خیال نمیکنم صدای دهل شنیده بشه.»
زاهد گفت: «یه کاریش می کنیم، حالا یکی بره و دهل و نقاره ی منو بیاره.»
زکریا گفت: «محمد احمد علی، پاشو برو نقاره و دهل زاهدو بیار.»
محمد احمد علی گفت: «تنهایی برم؟» و بلند شد.
صالح گفت: «آره تنها برو، یه وقت نگیری تو کپر بخوابی؟»
محمد احمد علی گفت: «من میترسم، واهمه دارم.»
عبدالجواد گفت: «خیله خب، منم باهات میآم، این همه ناله نکن.»
محمد احمد علی و عبدالجواد راه افتادند طرف برکه ی ایوب.
محمد احمد علی به عبدالجواد گفت: «خیال نمیکنم سالم احمد حالش خوب بشه، پشت تابوت که خوابیده بود چند دفعه بالا آورد.»
عبدالجواد گفت: «خدا کنه که این جنگلی بتونه کاری براش بکنه.»
محمد احمد علی گفت: «انشاه یالله که میکنه.»
عبدالجواد گفت: «تعویذ هم براش بد نیس.»
محمد احمد علی گفت: «خیال نمیکنم، زاهد گفت تعویذ و دعا کاری نمیکند، باید دهل کوبید.»
از پشت برکه ی ایوب رد شدند و رسیدند به تاریکی غلیظی که همچون گرهی هوا را تیره کرده بود. محمد احمد علی و عبدالجواد تاریکی را دور زدند و رسیدند دم در کپر زاهد. هوا آشفته بود و دریا بالا رفته جلو افق را گرفته بود.
عبدالجواد به محمد احمد علی گفت: «برو تو دهلها رو بیار.»
محمد احمد علی گفت: «چرا خودت نمیری تو؟»
عبدالجواد گفت: «خوش ندارم این وقت شب برم تو کپر یه جنگلی.»
محمد احمد علی گفت: «من فقط از سایهها میترسم.»
عبدالجواد گفت: «حالا من این گوشه وایستادم و مواظبم.»
محمد احمد علی پرده را کنار زد و رفت تو، چند لحظه بعد صدای غرش دهلی بلند شد و محمد احمد علی با دهل بزرگی بیرون آمد. عبدالجواد دهل را گرفت و محمد احمد علی دوباره رفت توی کپر و با یک دهل و نقاره ی دیگر آمد بیرون. نقاره و دهل را گذاشت روی زمین و دوباره وارد کپر شد و با یک مشت چوب دهل آمد بیرون. محمد احمد علی، دهل را روی دوش انداخت و نقاره را زد زیر بغل و عبدالجواد با دهل بزرگ کناربهکنار هم راه افتادند. تاریکی را دور زدند و رسیدند دم برکه ی ایوب. صدای غریبی از توی برکه میآمد. انگار جسم ناپیدایی توی آبها در حال باد کردن بود. محمد احمد علی و عبدالجواد بهطرف آبادی سرازیر شدند. جلو مسجد خلوت بود و کسی دیده نمیشد.
محمد احمد علی گفت: «کجا رفتن؟»
نزدیک ساحل روشنایی کم سوئی به چشم میخورد. عبدالجواد و محمد احمد علی با عجله به طرف ساحل راه افتادند.
جماعت دور قایق وارونهای جمع شده بودند و زکریا فانوس به دست، بالای قایق رفته بود. زاهد توی کاسهای به سالم احمد آب میداد. عبدالجواد و محمد احمد علی دهلها را روی زمین گذاشتند و منتظر شدند.
زاهد برگشت و تا آنها را دید گفت: «یاالله، یا محمد، حالا باید تا صبح بکوبیم.»
همهمه ی دریا بیشتر شده بود، باد میآمد و دهلها مینالیدند.
۶
آفتاب که زد، مردها خسته شدند و دهلها را کنار گذاشتند و نشستند روی زمین. دریا خاموش شده بود و داشت رنگ عوض میکرد که یکمرتبه سالم احمد نعره کشید وعقب عقب رفت. مردها برگشتند و نگاه کردند. دو لنگه ی در مضیف خانه ی سالم احمد، باز بود و سیاه لاغری با دو تا چوب زیر بغل جلو مضیف ایستاده بود. لنگوته ی قرمزی به سر داشت و دشداشه ی بلندش تا روی زمین میرسید.
جماعت بلند شدند و با ترس و لرز عقب عقب رفتند. سیاه، بیآن که تکان بخورد ایستاده بود و آنها را تماشا میکرد.
زاهد با صدای بلند داد زد: «به حق دین و ایمان و خدا، بیا از این آبادی راهتو بکش و برو.» همه ساکت شدند. سیاه همچنان بیحرکت ایستاده بود. زاهد یک قدم جلوتر رفت. دیگران هم یک قدم جلوتر رفتند. زاهد دوباره داد کشید: «صدای منو میشنفی؟»
سیاه چیزی نگفت. زاهد داد زد: «صدای منو میشنفی یا نمیشنفی؟»
صالح کمزاری گفت: «شاید نمیفهمه تو چی میگی.»
زاهد هوار کشید: «چرا اومدی این جا؟ از کجا اومدی؟»
صالح گفت: «صدای تو ضعیفه زاهد، بذار زکریا حرف بزنه.»
زکریا چند قدم جلوتر رفت و با صدای بلند نعره کشید: «چرا اومدی این جا؟ از کجا اومدی؟ چی میخوای؟»
سیاه چیزی نگفت. زکریا پرسید: «صدای منو میشنفی؟ آره؟»
زاهد گفت: «بهش بگو، ما که کاریبهکار تو نداریم، بیا و راهتو بکش و برو.»
زکریا عصبانی داد زد: «بیا و برو.»
صالح کمزاری هم داد زد: «بیا برو دیگه، بیا برو.»
و جماعت داد زدند: «برو، برو، برو دیگه، برو.»
سیاه به کمک چوبهای زیر بغل، چند قدمی جلو آمد. مردها عقبتر رفتند.
زکریا داد زد: «یه چیزی بگو. بلد نیستی حرف بزنی؟»
صدای ضعیفی شنیده شد و به نظر آمد که سیاه میخندد.
محمد احمد علی پرسید: «چی میگه؟»
زکریا داد زد: «چی میگی؟ هر چی میخوای بگی بلندتر بگو.»
سیاه جلوتر آمد و ناله ی سالم احمد از پشت سر دیگران به گوش رسید.
زکریا و جماعت یک قدم جلوتر رفتند و زکریا داد زد: «چی میخوای؟»
سیاه گفت: «کمکم کنین»
زاهد پرسید: «چی گفت؟»
زکریا گفت: «میگه کمکم کنین.»
صالح آهسته زیر لب گفت: «کمکت کنیم؟ خدا کمرتو بزنه.»
عبدالجواد از زاهد پرسید: «کمک چی میخواد؟»
زاهد رو به جماعت کرد و گفت: «محلش نذارین، به حرفش گوش ندین، داره مکر و حیله میکنه.»
سیاه جلوتر آمد و مردها عقبتر رفتند.
زکریا داد زد: «کجا میای؟»
سیاه دستش را به التماس دراز کرد و نالید: « کمک! کمک!»
زکریا گفت: «کمک چی؟»
محمد احمد علی گفت: «یا رسول الله، همین جوری داره میآد جلو.»
زاهد که عقب عقب میرفت گفت: «نمیشه فهمید، معلوم نیس چه کار میخواد بکنه، مواظب باشین، داره نقشه میچینه.»
زکریا گفت: «چی میخوای؟ اگه حرف حساب داری بگو. این جوریم نیا جلو.»
سیاه گفت: «نون میخوام.»
زاهد گفت: «دروغ میگه، نون نمیخواد، میخواد جلوتر بیاد و گرفتارمون بکنه.»
زکریا داد زد: «دیگه چی میخوای؟»
صالح گفت: «این حرف چیه میپرسی؟»
زکریا گفت: «میخوام بفهمم واسه چی اومده.»
زاهد گفت: «خوب میکنی، بپرس، بپرس ببین دیگه چی میخواد.»
زکریا داد زد: «غیر نون چیز دیگه نمیخوای؟»
سیاه گفت: «نون میخوام، ماهی میخوام، ماهیم میخوام.»
زکریا گفت: «دیگه چی؟ دیگه چی میخوای؟»
سیاه گفت :«خرمام میخوام، خرمام دوست دارم.»
محمد احمد علی گفت: «چه پررو!»
زاهد گفت: «خدا ذلیلش بکنه، من میدونم چی میخواد. اون خرما و نون نمیخواد، یه چیز دیگه میخواد.»
زکریا داد زد: «پنیر چی؟ پنیر نمیخوای؟»
سیاه گفت: «پنیرم میخوام.»
زکریا گفت: «برنج چی؟ برنج دوست نداری؟»
سیاه گفت: «دوست دارم. برنج خیلی دوست دارم.»
زاهد گفت: «خدا کمرتو بزنه. همهش دروغه، من میدونم چی میخواد. اون برنج نمیخواد، یه چیز دیگه میخواد.»
محمد حاجی مصطفی گفت: «لااله الا الله، محمداً رسول الله.»
کدخدا رو به زاهد کرد وگفت: «حالا چه کار بکنیم زاهد؟»
زاهد گفت: «ازش بپرسین که چه کار میخواد بکنه. میخواد بره، یا نمیخواد بره.»
سیاه آرام آرام به آنها نزدیک میشد و جماعت در حالی که هوای همدیگر را داشتند از سیاه فاصله میگرفتند.
زکریا با صدای بلند نعره کشید: «چه کار میخوای بکنی؟ میخوای از اینجا بری یا نمیخوای بری؟»
سیاه گفت: «نه، نمیخوام از این جا برم.»
از دریا سالم را صدا کردند.
زاهد پرسید: «چی گفت؟»
محمد حاجی مصطفی گفت: «خیال رفتن نداره.»
بعد برگشتند و زاهد را نگاه کردند. زاهد گفت: «اگه نخواد بره، وای به حال سالم، وای به حال همه.»
محمد احمد علی پرسید: «یعنی همه رو گرفتار میکند؟»
زاهد گفت: «البته که میکنه.»
کدخدا پرسید: «نمیشه یه جوری بیرونش کرد؟»
زاهد گفت: «همین کارم باید کرد.»
محمد حاجی مصطفی گفت: «بگیریم و بندازیمش تو دریا.»
زکریا گفت:« خیال نمیکنم بتونیم این کارو بکنیم.»
محمد احمد علی گفت: «داره میآد جلو، یه فکر دیگه بکنین.»
زکریا گفت: «اگه بکشیمش گناه داره؟»
زاهد گفت: «اگه مضراتی باشه گناه نداره.»
محمد مصطفی گفت: «معلومه که مضراتیه.»
عبدالجواد گفت: «اگه مضراتی نبود که سالم بدجون نمیشد.»
زاهد گفت: « اون اگهم این جا کشته بشه، یه جای دیگه ظاهر میشه، تا دنیا دنیاس اینا دس وردار نیستن.»
زکریا گفت: « هی داره نزدیک میشه. نگاش کنین! نگاش کنین!»
سیاه جلوتر آمده بود، صورتش هیچ پستی و بلندی نداشت، انگار چیزی لب و دماغش را جویده و صاف کرده بود.
زاهد خم شد و سنگی برداشت و با صدای بلند گفت: «به اذن الله و به اذن رسول.»
و سنگ را انداخت طرف سیاه. سیاه وحشت کرد و عقب عقب رفت. زکریا به جماعت هی زد: «داره فرار میکنه، داره در میره، امانش ندین.»
سیاه داد زد: «گرسنهمه. گرسنهمه.»
و جماعت خم شدند و سنگ برداشتند و انداختند طرف سیاه.
سیاه ناله کرد: «من نون میخوام، خرما میخوام، پنیر میخوام.»
زاهد گفت: «نون نمیخواد، خرما و پنیر نمیخواد، من میدونم اون چی میخواد.»
سیاه ناله کرد: «گرسنمه.»
زاهد گفت: «امانش ندین، امانش ندین.»
صالح سنگ بزرگی انداخت به طرف سیاه که به پای چوبیش خورد، و سیاه روی زمین غلتید.
زاهد داد زد: «به اذن الله، امانش ندین.»
همه سنگ برداشتند و هجوم بردند طرف سیاه.
۷
سه روز و سه شب گذشت و حال سالم احمد بدتر شد. دور خانهها میدوید و فریاد میکشید و ناله میکرد. چیزی نمیخورد و از سیاهی نخلها وحشت داشت.
زاهد به مردها گفته بود که کسی دریا نرود، و کسی دریا نرفته بود. عاملهها همه روی خشکی بود. جماعت دهل زده، تعویذ و دعا کرده بودند، فایده نشده بود. همه چیز ناآرام بود و چیز بدی، شبها، دریا را از درون بهم میزد و همه را میترساند.
شب سوم، سالم احمد را طناب پیچ کردند و آوردند دم در مسجد.
زاهد گفت: «به خیالم بیچاره سالم احمد دیگه خوب نشه.»
محمد حاجی مصطفی گفت: «دیگه هیش کارش نمیتونی بکنی زاهد؟»
زاهد گفت: «از دست من دیگه کاری ساخته نیس. خدا خودش باید شفا بده.»
سالم نعره کشید و تکان خورد، طنابها دور دست و پایش پیچیدند.
زاهد رو به جماعت کرد وگفت: «میگم بهتره ببریمش پیش خودش.»
محمد علی گفت: «ببریمش پیش خودش چه کارش بکنیم؟»
عبدالجواد گفت: «هی زاهد، اگه بخوای بلایی سر این بدبخت بیاری که من از همین حالا بگم که نیستم.»
زاهد گفت: «باید ببریمش اون جا و از خودش شفا بگیریم.»
صالح گفت: «بد فکری نیس، شاید شفاش بده.»
مردها بلند شدند و سالم احمد را کشان کشان بردن طرف تل سنگها. جماعت هر چه نزدیک میشدند، ناله ی سالم احمد بلندتر میشد. به تل سنگها که رسیدند، زکریا طرف آزاد طناب را بست به لنگر یک جهاز کهنه، و آنوقت همه از سالم احمد فاصله گرفتند.
زاهد گفت: «حالا یکی بره براش خوراکی بیاره.»
چیز بدی در هوا بود و دریا داشت به رنگ تیرهای در میآمد. زکریا به محمد احمد علی گفت: «برو خونه ی ما یه جعله آب و یه مشت خرما بگیر و بیار.»
محمد احمد علی با عجله دور شد. و جماعت به طرف آبادی راه افتادند. چند قدمی دور نشده بودند که یک مرتبه صدای ناله ی سالم احمد برید. همه برگشتند و او را نگاه کردند. سالم روی سنگها نشسته بود و دریا را نگاه میکرد.
محمد حاجی مصطفی گفت: «چطور شد؟»
زاهد خوشحال گفت: «داره خوب میشه، بهامید خدا حالش بهتر میشه.»
سالم بیحرکت رو به دریا نشسته بود، دریا میآشفت و صدای مهربانی از دور او را صدا میزد.