با من موافقید ؟

 

۱- بین تمام قالبهای بلاگفا ساده تر و زیبا تر از این نیافتم. شبیه وبهای معروف سایر دوستان هم نیست !در ضمن راست ستون هم بود. خوب ما ایرانی ها از راست می نویسیم. نمی خواستم وبم شبیه بعضی دوستان دیگه باشه و در عین حال کمی فضایش شاد باشه . قالبهای جاهای دیگه به جز خود بلاگفا هم خیلی مواقع مشکل پیدا میکنند که حتما" خیلی هاتون تجربه کردین :)

۲- می خواهم اسم اینجا را به « سرزمین بی دبیر » تغییر دهم. میشه نظرتون را هم بدونم. مخصوصا" خواننده های همیشگی و عزیزم. بقیه خوب بعدا" عادت می کنند. واقعا" به نظرتون اهمیت می دهم چون رونق از شماست. اگر حالت قبل و نام قبل هم مناسب تره بفرمایید.

در مقابل تغییر مقاومت زیاد خوب نیست.

پ ن ۱ : دبیر بی سرزمین چطور؟

پ ن ۲ : این هفتاد و دومین پست من توی ماه آبان بود. ببخشید این همه خسته تون کردم :)

اشباه یا اشباح ؟

 

دوستی عزیز، عیسی پیران ( همون پیراهن سرمه ای انرژیک و دوست داشتنی مسابقات ۷ سنگ ) از دبیرتان ایرادی گرفت ، ترجیح دادم نظر خودم و تحلیل خودم را اینجا بگذارم. و ایشان و دیگران نظر بدهند. من اگر اشتباه کرده باشم، دورادور دست ایشان را می فشارم و تشکر میکنم. اما مساله: من نوشتم یا اشباح الرجال و لا رجال ! ، ایشان تاکید دارند : یا اشباه الرجال و لا رجال توضیحات من :

 اشباه از ریشه ( شبه ) است. یعنی چیزی شبیه چیزی باشد . پس این نشانه تفاوت نیست. یعنی ای کسانی که شبیه مردان هستید و لی از مردان نیستید. اشباح از ریشه ( شبح ) است . شبح ، تصویری مبهم از چیزی است که می بینیم. با این فرض ایشان تصویری مبهم و خیالی از مردان هستند ولی خود مردان نیستند.

 با این توضیح تصور میکنم ، دومی به مقصود نزدیکتر است. البته اهل فن و ادب دست به کار شوند و مرا از گمراهی نجات دهند .

 پ ن : دوستان، این یک بحث علمیه ، لطفا" با دلیل و سند یا حتی لینکی معتبر نظر دهید ، تا حظ ما افزون گردد.

پ ن ۲ ( مهم ) : کاملترین نظر را دوست عزیزم عیسی پیران با سند ارائه کرد. نظرش مقبول افتاد. تسلیم شدیم و دستش را دورادور می فشاریم :)  به قسمت نظرات همین پست مراجعه کنید.                                                

امان از چین

 

توی ۶ روز یک هتل ۱۵ طبقه می سازند. آدرس نمیدم چون خودم هم فقط دیدم و لینک ندارم . دارید بدهید پانوشتش را بگذارم !

توی ۶ روز توی بازیهای آسیایی ۱۲۷ مدال طلا می گیرند.

توی ... روز هر چی دیگران توی یک عمر تولید کردند کپی می کنند.

فردا هم توی ... روز ....!  بگذریم. دلم نیومد باقیش رو بنویسم .

پ ن ۱ : این چین اینقدر قدمت داره و این قدر تاریخ داره . اون وقت توی این سریالهای کره ای از نوع جومونگ ! جوری راجع بهش صحبت میکنند انگار ما الان راجع به کومور شرقی صحبت کنیم. خوبه تاریخ ما را کره ایها ننوشتند.

پ ن ۲ : کاش از کره ایها یاد می گرفتیم که تاریخهای یک خطی خود را به سریالهای ۱۰۰ قسمتی تبدیل می کنند و ما تاریخهای قطورمان را به آهی بر دل !

بازی های آسیایی

 

دوست نداشتم راجع به ورزش اینجا بنویسم ولی خوب آدم یک مواقعی مجبور میشه .

بسیاری از نوشته های دوستان در مطبوعات و وبلاگها و حتی سخنان شفاهی شان را که مرور می کردم نکته ای آزار دهنده در سخنانشان بود که ناچار شدم اینجا اشاره ای داشته باشم.

به هر دلیل نسبت به دولت موجود اعتراض داری قبول! دوست نداری موفقیت این دولت را ببینی قبول ! ( البته دلیل حق بودن یا نبودن نظر ایشان نیست . نمی خواهم موضوع را سیاسی کنم . ) چگونه دلت می آید شادی ووشو کار زنی را که با افتخار نفر نخست شد را نبینی ؟ چگونه به خودت حق می دهی آرزوهای یک ملت را ندیده بگیری؟ عزیز هر چیز به جای خود ! من که دلم غنج میرود برای مدال طلا. بگذار مثل ایام جام جهانی با ورزش لذت ببریم. اختلاف ها داخلی است. چرا سرافکندگی خارجی را می پسندی ؟ اگر مطابق نظر شما هیچ مدالی نگرفته بودیم چه میشد ؟ دلت خنک می شد؟

پ ن : نظراتتان را راجع به پست قبلی خواندم و فکر می کنم. هنوز هم منتظرم راجع به پانوشت پست قبلی نظر بدهید. ممنون.

وقتی مهم ادای تکلیف است.

 

ترم اول زوری ، یک واحد رسم فنی به ما دادند. من هم خیلی سر کلاسهایش نمی رفتم. فقط سعی می کردم ۴  از ۱۶ را رعایت کنم تا نکنه حذف استاد بشوم.

توی دانشکده وسط سالن طبقه دوم ، یک قسمتی درست کرده بودند شبیه آکواریوم. همه طرف شیشه ای با چند میز و صندلی برای درس خواندن. شیشه های اون خیلی به درد من خورد. هنر دست بچه ها را روی آن می گذاشتیم و بی هنری خود را روی آن تقلید می کردیم و تکلیف را انجام می دادیم .

- وسط نوشت : خوب مهم هم ادای تکلیف است، وگرنه لیاقت که مهم نیست. بگذریم.

در آخر ترم ، روز امتحان رسید و ما هم بیسواد و بی هنر راهی جلسه شدیم. تا 20 دقیقه آخر زمان امتحان ، نهایت ۵ می شدم. خیلی ضایع بود. از ترسیم بیفتم.

خدا پدر مراقب را بیامرزد. با ۱۵ پاس کردم.

پ ن ۱ : البته ما بی هنر نیستیم ها. خوب درسی که به رشته ربط نداره زیاد جذاب نیست. وگرنه من و ونگوک ....

پ ن ۲ : نکنه یکی برداشت سیاسی کنه ها. منو سیاست ؟ استغفرالله.

پ ن ۳ ( مهم ) : دبیر می خواهد در وب تغییراتی ایجاد کند . دوست دارم نظراتتون را بدانم !

اول : قالب وب خوبه ؟ دلگیر نیست؟ پیشنهاد بدین. فقط انتقاد نه ! می تونین از قالبهای نرم بلاگفا با اسم نام ببرید . یا جای دیگه آدرس بدید !

دوم : عکس خودم را به روز کنم یا نه ؟ یا اصلا" برش دارم ؟ یا همین خوبه. اونهایی که ما را زیارت کردند نظرشون صائب تره.

سوم: یک لقب جلاب ( جلب کننده ) برای وب دبیر انتخاب کنید تا از این مظلومیت خارج بشه. ( یا تغییراتی در اسم وب ) بعضی ها که اینجا میان فکر نکنند کلاس درس اومدن و خارج بشوند و دیگر اینکه خوب جلب توجه هم بکنه دیگه . ناراحت نمیشوم . هر چه می خواهد دل تنگت بگو. ( جایزه هم خواستین بگین . ) البته قشنگ هم باشه و به فضای وب من هم بخوره !

اسماعیلت را ذبح کردی ؟

 

فلسفه عید قربان در این است که هر کس آنچه را که او را از رفتن در مسیر کمال باز میدارد شناخته و او را در این مسیر ذبح نماید.

آنچه این میان مهم است شناخت اسماعیل است. اینکه هر کس بشناسد اسماعیلی که او را از طی طریق باز میدارد چیست یا کیست. او را در این مسیر کنار نهد و خود را از متعلقات دست و پاگیر رها کند.

حال این اسماعیل ثروت است یا قدرت ! پست و مقام است یا زیبایی ! غرور است یا تزویر و ریا و ... هر کس پی به این موضوع برد ! زندگی را برد وگرنه هیچ اندر هیچ.

عید قربان بر شما مبارک.

پ ن : نمیدونم چرا فکر می کنم خدا دلش برای آدم سوخت . دید بعد از ابراهیم دیگر کسی جرات ذبح اسماعیلش را ندارد گوسفند را فدا کرد.

باید تظاهر کنم.

 

برای من
دوست داشتن
آخرين دليلِ دانايی‌ست
اما هوا هميشه آفتابی نيست
عشق هميشه علامتِ رستگاری نيست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامشِ عميقِ سنگ حسادت کنم
چقدر خيالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست
چقدر ...


نبايد کسی بفهمد
دل و دستِ اين خسته‌ی خراب
از خوابِ زندگی می‌لرزد.
بايد تظاهر کنم حالم خوب است
راحت‌ام، راضی‌ام، رها ...
راهی نيست.
مجبورم!
بايد به اعتمادِ آسوده‌ی سايه به آفتاب برگردم.

پ ن ۱ : سید علی صالحی

پ ن ۲ : نخوانید بعد هم بگوییید همش شعر گفتی. دوباره بگویم ؟

بايد تظاهر کنم حالم خوب است
راحت‌ام، راضی‌ام، رها ...
راهی نيست.
مجبورم!
....................................... مگر نه این است ؟ دیشب را خوب نخوابیدم. شاگرد منزلی دارم. خیلی هم خسته ام. شاید فردا ! 

نگران نباش گردوی پیر !

 

دو ... شاخه از يکی درخت:
يکی تيرِ تابوت وُ
يکی تختِ گهواره؟


نگران نباش گردوی پير!
حالا هزار پاييز است
که گاه می‌آيند وُ
هزار بهار است که گاه می‌روند،
هيچ پرنده‌ای
آشيانِ پرنده‌ی ديگری را تصرف نخواهد کرد.

پ ن : سیدعلی صالحی

مجله دانشکده

 

چقدر زحمت کشیدم تا دانشکده را راضی کنم ، مجله تخصصی برای رشته مون داشته باشیم. خوب مگه ما چی  از مجلات علمی معتبر کم داشتیم؟

برای شروع یک خبرنامه تک برگ به خرج خودم ، راه اندازی کردم . با تیراژ ۱۰۰ عدد. همه بچه ها هم مشارکت می کردند. مطلب می آوردند. هر هفته یک نسخه چاپ می کردیم . یعنی کپی می کردیم. کلی شور وحال ایجاد شده بود. ۲ سال طول کشید تا مجله را هم با پشتوانه یکی از اساتید راه اندازی کردیم.

سردبیری اش حق من بود. همه می دانستند. اما یکسال بود فقط اسمم دانشجو بود. اما گذارم به دانشگاه نمی افتاد. هی ... روزگار ناخوش پیشین !

من شرمنده ام.

 

شنيدم در يكي از شهرهاي دوركشورمان ، دبيري نامحترم با قسمت صحافي شده كتاب ( قسمت عطف ) بر سر دانش آموزي كه دير آمده بوده زده و وي به حالت كما رفته و يك هفته بعد هم از دنيا رفته است.

در پي اين حركت آن دبير بازداشت مي شود. و ....

يادم مي آيد روزگاري را كه به ازاي هر يك دقيقه تاخير ، يك ضربه خط كش خيس بر روي دستمان زده ميشد. آرزو می کردیم او بفهمد که چقدر درد دارد. چقدر درد دارد وقتی تو مقصر نیستی و تنبیه می شوی. چقدر درد دارد که تنبیه می شوی و بعد هم راحت و آسوده تو را به کلاس هدایت می کند. چقدر درد دارد.

اصلا" برای چه باید تنبیه شوی. چه کسی به تو یا به من حق داده که تنبیه کنیم. مایی که به خاطر خطاهایمان خود را تنبیه نمی کنیم چه حقی داریم دیگران را تنبیه کنیم.

پ ن ۱ : جالب اينجاست كه دانش آموز با دبير مزبور فاميل بوده است.

پ ن ۲ : من شرمنده ام .  

آلی 1

 

توی امتحان آلی۱  بالاترین نمره کلاس را بدست آوردم. اصلا" نمی دونم چرا از این درس خوشم میومد. زیاد هم نخوانده بودم . اما خوب یاد گرفته بودم.

ترم بعد ، برای درس آلی ۲ همه دنبال این بودند که کنار من بنشینند تا بلکه برایشان فرجی شود . این وسط جالب اینه که از بین آنها خودت انتخاب کنی !

چاقو

 

بی‌وقت می‌خوانی خروسِ سَحَری
چاقوی کهنه
بيدار است هنوز.

(...)

خروس آرام گرفته بود
اشياءِ خانه از تاريکی می‌ترسيدند،
پسين بود
نه سپيده‌دم، نه صبح، نه سحرگاه.
باورش دشوار است،
چاقو
داشت دسته‌ی خودش را می‌بريد.

پ ن ۱ : با تخلیص البته نوشتم .

پ ن ۲ : با زبان خوش اینجا بروید : نظرسنجی مارکوپولو

پ ن ۳ : سید علی صالحی

وقتی آی دی کالر نداشتیم

 

تلفن زنگ زد. خواب بيدار ، گوشي را برداشتم.

من : بله!

او : سلام محمد جون.

من : سلام قربونت.

او : خوبي ...

من : مرسي. تو چطوري؟

او : خوبم. من عجله دارم . فقط زنگ زدم بگم ، فردا ساعت هفت و نيم صبح ، بيا دم خونه آقاي اكبري. با آقاي اكبري هم خودت هماهنگ كن برای همایش ، من شماره شو گم كردم. كاري نداري ؟ خداحافظ.

من : باشه ، خدا حافظ.

هوشيار كه شدم ، گفتم من كه محمد نبودم. اين كي بود؟ حالا چه جوري خبرش كنم كه اشتباهي شده. توي دلم گفتم بيچاره محمد ، بيچاره اكبري ، بيچاره من !

پ ن : اين اتفاق تقريبا" واقعي است.

هفت سنگ 2

 

تیتراژ : داور ۵۰ تومان خریده میشد..... چه می کنه حرکات آکروباتیک ....

بر اساس یک حس کنجکاوی ، تصمیم گرفتم به قرار هفت سنگی بروم. ناهار را که خوردم راه افتادم. یعنی ساعت ۱:۳۰ تازه راه افتادم. خوب متاهلیه دیگه. محل قرار را بلد نبودم. فقط حدودی می دانستم. با کمی دنده جلو و دنده عقب پیدا کردم.  به آلاچیق که رسیدم ، دیدم بعله . همه جمعند و دبیر این میانه کمه. منو بگو که فکر می کردم ، شاید ۱۰،۱۵ نفر حداکثر بیایند . ساعت ۲:۲۰ اونجا بودم. من نفر ۳۵ لیست بودم.

صفر و نیم و آقای پیرهن سرمه ای که حرفه ای بازی بود داشتند ، توضیح میدادند باز رو. البته کاملا" غلط. یک دایره کشیده بودند وسط . بازی طوری شده بود هر کسی که سنگها را زمین می ریخت برنده بود.

منم خودم را معرفی کردم.

تیم کشی ها انجام شد. اشتباه کردم ، سرگروه نشدم. هر چی یار قوی بود رفت توی تیمهای دیگه . دیگه گفتم ولش کن . بازی نمی کنم. اما دیدم این همه راه رفتم ، حال گیریه . گوریل که دید من دست به سینه ایستادم ، منو یارگیری کرد. تیم ماشد من و گوریل و یک آقای دیگه و چند تا خانوم خونه دار و یک دختر خانوم کوچولو ! یک تیم آماتور کامل. خلاصه با تغییراتی که من و آقای عالی پیام توی بازی دادیم و بازی را به اصل آن برگرداندیم ، بازی بین تیم ما و آنها برگزار شد و ما باختیم. تیم ما به دلیل نداشتن ، تشکیلات تیمی از هم پاشید و هر کسی به سمت زیرانداز خود رفت ، جهت صرف ناهار. ما هم که دیدیم تناه شدیم رفتیم توی حاشیه. دیدیم از خبرنگارها خبری نشد  ، ساعت هم ۳:۴۵ شده و همسر گرامی الان شاکی میشه ، سریع کاسه کوزه را جمع کردیم و گازشو گرفتیم برگشتیم خونه.

البته با چند نفری حضوری آشنا شدیم که باعث خوشحالیه. البته برای آنها هم باعث خرسندی بود که من را با چهره اصلی دیدند . نه با چهره وبلاگی !!! و خود این باعث تعجبشان گشت .

ضمن اعتراض به داوری ها اعلام می شود شکایت خود را به کمیته فنی جهانی در کوه سنگی خواهیم برد و بابت زمان کم جهت دوره تیم کشی و تمرینات پیش از مسابقات اعلام می کنیم.

آخر هم نفمیدیم قهرمان کی شد

 پ ن اول : به علت تقاضا جهت دیدن من نشانه ها را در تصاویر صفر ونیم اعلام میکنم. بگردید تا پیدایم کنید.

۱-  عکس شماره ۴ : سمت راست . نزدیک ستون . تنها پیراهن سفید آقا !

۲- عکس شماره ۶ :نشسته وسط جمع و مشغول چانه زدن بر سر اینکه چند سنگ بر زمین ریخته :) داشتند حقمون را می خوردند. سرگروه گوریل زود کنار کشید خوب :( اون گوشه تصویر هم آقای شاهین تهرانی تکیه داده به ستون  و لبخند می زند :)

۳- عکس شماره ۸ : عکس کامل تیم . میانه تصویر با پیراهن سفید . ایستاده در پناه برج میلاد

۴- عکس شماره ۱۰ : سمت راست تصویر با همان پیراهن و مشغول حق گیری !!!

۵- در عکسی که گوریل فهیم و شاهین تهرانی مشغول طراحی جام حذفی هستند سایه من برسر آنهاست تا نشان دهیم دبیریم.

پ ن دوم : من موقع بازی روی زمین چندین سکه ۵۰ تومانی دیدم که از جیب بازیکنان بر زمین می ریخت و داور ارزان خرید و فروش میشد :)

پ ن سوم : به عنوان مطلع مسائل آخری را که حاکی از حرکات آکروباتیک و ایروبیکی بوده را ما که ندیدیم. بی معرفتها !

با توام !

 

یا اشباه الرجال و لا رجال !

من و همسرم یک قرآن داریم مثل همه زوجهای دیگر که توی سفره عقد شان هست. من این قرآن را خیلی دوست دارم و تمام اتفاقات دوست داشتنی زندگیمون را داخل آن می نویسم. از مراسم خواستگاری تا عقدکنان و ازدواج و حتی تولد فرزند عزیزم حدود ۳ ماه پیش .

دیشب پس از پخش سریال مختارنامه و تنهایی مسلم به حدی دلتنگ شدم ، که شهادتین ۴ گانه ای که خود به آن معتقدم ، را به زبانی مخصوص خودم بر روی جلد آن نوشتم ، تا شاهدی باشد بر اینکه من اشباه الرجال نیستم. من از شادی دیگران خوشحال می شوم و از رنج دیگران ، رنجور. چه روزها که از دیدن رنج دیگران ، شادی خود را پنهان کردم ، بماند. این پست را نوشتم برای آنانکه شایسته این عنوان هستند و به گونه ای دیگر خود را نشان می دهند. امید که تلنگر که نه ، نیشتری زده باشم تا چرکهای فرو رفته در بافت بدنشان خارج شود.

پ ن : این قرآن یک یادگاری سنتی برای فرزندم خواهد ماند. اقرار می کنم که اینگونه سنتها را دوست دارم. همین.

 

 

دستشویی

 

یک جلسه مشاوره مهم داشتم. داخل منزل دانش آموز ، همراه با پدر و مادرش.

هوا کمی سرد شده بود. داخل منزل که شدم برایم مطابق روال چای آوردند. تا چای خنک شود ، معمولا" چای داغ نمی خورم ، صحبت را شروع کردم . حس کردم کمی دستشویی دارم . اما به خاطر احترام به آنها کمی از چای را نوشیدم و کامل نه ! مادرش فکر کرد چون سرد شده کامل نخوردم ، برای همین رفت تا دوباره آن را پر کند . با چای گرم پر برگشت و اصرار که چای را بنوشم. توی رودربایستی ماندم و خوردم . حالا تصور کنید که فشار من ! هم بالاتر رفته بود و داشتم تحمل می کردم. ( مطابق یک سنت شخصی ، هیچگاه منزل دانش آموز به دستشویی نمی روم . )

خلاصه دردسرتون ندهم ، ۲ ساعت با این شرایط تحمل می کردم و داشت چشمام در میومد . تصور کنید که توی این شرایط باید با تسلط دانش آموز و خانواده اش را هم مشاوره بدی و کلی هم سوال پیچت می کنند و نباید عصبی بشی . با هر شکلی شد جلسه را تمام کردم و به زور 3 لیوان چای هم به من خورانده شد.

از خانه شان بیرون که زدم ، یک شانس بزرگ آوردم. مقابل منزلشان یک پارک جنگلی کوچک بود ، پر از درخت کاج ! رفتم ته اونجا و با مراقبت از اینکه نکند از پنجره ای ، جایی کسی مرا ببیند ، خود را تخلیه کردم. کاری که به شدت ازش بدم میومد توی خیابان اتفاق بیفتد . اما چاره ای نبود .

پ ن : با کمی اغراق نوشتم. من همشهری خوبی هستم. باور بفرمایید.

هفت سنگ

 

امروز گویا یک قرار هفت سنگی برپا شده است. شاید ما هم شرکت کنیم. جهت آشنایی با دوستان.

به خاطر 3 ثانیه

 

از خیابان که خواستم رد بشوم ، با چراغ و بوق نشان داد که خودی میخواهد زودتر برود. پاشو گذاشت روی گاز. نگاه نکرد دستم پره. مگر فرقش چقدر بود ؟ ۳ ، ۴ ثانیه. رد شد و رفت. اما جلوتر با ترمز پشت چراغ قرمز ایستاد . زمان : ۹۰  ثانیه .

پ ن : اون وقت موقع وارد شدن به منزل ، جون من شما بفرمایید . نه اصلا نمیشه ، شما بفرمایید شون ، آدم را کلافه میکنه.

 

اینقدر نگو : من !

 

گفتم نگرانِ گفت و گویِ بلند من با باد نباشيد
دهانم را نبنديد، آزارم ندهيد
خوابم را خراب نکنيد
من نمی‌دانم سپيده‌ی نرگس کدام است
من نمی‌دانم شکوفه‌ی دريا چيست
من از فاخته‌های سحرخيزِ دره‌ی خيزران
هيچ آوازی نشنيده‌ام
فقط وقتی از بيتُ‌الَحْم
به جانبِ جُلجُتا می‌رفتيم
حضرتِ يحيی گفت:
چه زندان و چه خانه،
هر دو سویِ همه‌ی ديوارهای دنيا يکی‌ست.

پ ن ۱ : در نادانی خویش غوطه وریم اما سینه سپر می کنیم و بلند بلند می گوییم : من ! و دیگران را نمی بینیم.

پ ن ۲ : سید علی صالحی

به خاطر یک کتاب

 

خیلی دوست داشت تجربی بخواند.

مدرسه شان رشته تجربی نداشت . همه ریاضی می خواندند و فقط برای کسانی که به تجربی علاقه داشتند ، به صورت فوق العاده زیست شناسی تدریس می شد ، تا اگر خواستند سال آخر تغییر رشته بدهند.

معلم کلاس زیست یک کتاب فوق العاده معرفی کرد تا بخرند. پدرش پولی برای خرید کتاب نداشت.۲  ، ۳هفته صبر کرد. سر آخر تصمیم خود را گرفت. دیگر به کلاس زیست شناسی نرفت.