دانای کل

 

با یکی دیگه داری صحبت می کنی، طرف خیلی راحت و بی تعارف می پره وسط حرفتون و از خودش تز صادر می کنه. داری سر یک موضوعی با یکی دیگه حرف می زنی، بدون اینکه بهش ارتباط داشته باشه خودش رو قاطی می کنه.

اینجا کسی نیست بگه از کی تا حالا مردم ما دانای کل شدن؟ از کی تا حالا همه، توی همه مسائل، صاحب نظر شدن؟ کسی رو شما سراغ دارین این اخلاق رو ندشته باشه؟؟؟

 

زن دوم

 

چند وقتیه درد دل دوستی سخت ذهنم رو مشغول کرده. از زندگی مشترکش برام به تفصیل گفته و تا سرحد گریه پیش من جلو رفته. داستان قدیمی عدم تفاهم زوجین. داستان قدیمی ازدواج زود و البته سرد شدن تب این ازدواج و عدم درک زوجین از هم. معمولا" سعی می کنم درباره مشاوره های اینچنینی یک طرفه قضاوت نکنم. سعی می کنم تا حد امکان بی نظر باشم. تلاش می کنم به هر دو طرف حق بدهم. شاید بتونم به رابطه زخمی شده ای دوام دوباره بدم. اما این بار رابطه دستخوش بی تفاوتی زنی یه که رابط زناشویی رو بعد از چند سال زندگی مشترک هنوز جدی نمی گیره. به وظایف خودش توجه نمی کنه. رخوت کامل. بی تفاوت، سست و بی خیال. برای خرید کوچکترین لوازم شخصی خودش هم باید مرد اقدام کنه. و این بعد از سالها (قریب ۷ سال) مرد رو ذله کرده. جالب اینجاست که مرد قصه ما مرد بسته ای نیست. در عین معتقد بودن شدیدا" به زنش میدون میده. حتی خودش براش کار پیدا کرده و برای حضور در اجتماع هلش میده.

مساله اساسی اینجاست که این مرد حالا بعد از سالها زندگی انزواگرایانه از سوی این زن، با وجود مشاوره های فراوان با مشاور و عدم تغییر رفتار توسط زن، کم کم به فکر تامین خود از راه های خارج از زندگی مشترک افتاده. البته هرزه گی نمی کنه. حتی به شکلی این موضوع رو به همسر خودش اطلاع داده بلکه او تحریک بشه و تغییر کنه. اما در کمال تعجب بی تفاوت از کنار موضوع عبور کرده. همین... و این مرد ما رو بیشتر عذاب میده. در دوراهی عادت و تغییر!!! تا حد امکان سربسته نوشتم. دوست دارم بدونم شما به این مرد چه انتخابی پیشنهاد می کنید؟ امیال خودش رو بکشه؟ یا به روش قانونی راه حل براش پیدا کنه؟

 

زهرا نعمتی

 

کدوم خبر تو این روزا می تونه از این هیجان انگیزتر باشه.

زهرا نعمتی طلای پارالمپیک رو صید کرد. نوش جونش:)

سالاد الویه

 

سلام

مدتیه دستم به نوشتن نمی ره. هی برای هر موضوعی یادداشت می نویسم و کنار می گذارم بلکه همت کنم پست جدید بگذارم، دستم به نوشتن توی وب نمی ره که نمی ره. وقتی به یادداشتام نگاه می کنم اینا توش به چشم می خوره. فقط سعی می کنم تند تند ورق بزنم.

۱- زلزله ای که تنم رو لرزوند. سرم درد گرفت. یاد بم افتادم. یاد آوار. یاد بی خانمانی. یاد همه چیزایی که الان من دارم و هزارات نفر ندارن. یاد اینکه تا سرمون نیاد نمی فهمیم. حالا این وسط یک عده بگن اون چرا دیر اطلاع رسانی کرد و اون بگه تو هدفت از اطلاع رسانی سیاه نمایی بوده.... یک ماه روزه گرفتیم که این بشیم!

۲- من عاشق ماه رمضونم. می میرم برای این ماه. همچین که از همین الان با اینکه روزهای آخر دیگخ خیلی بهم فشار اومده بود و دعا دعا می کردم یکی ار مراجع ماه رو زودتر ببینه، دلم غنج می ره کی ماه رمضون سال بعد می رسه و توی لحظه افطار می ریزم بهم....

۳- شب قدرهایی که من قدر ندونستم....

۴- آدمهایی زیادی دور و برم که با کمال وقاحت برای فرار از روره سفر رفتند و رمضان رو پیچوندن!!! ولی ادعای خیلی چیزاشون گوشت رو کر می کنه.

۵- اینکه طرف ادعا کرده بود به خاطر اینکه بازوبند کاپیتانی رو به یک تازه وارد دارن می دن، خیانت به تیم محبوبش میشه اگه قرارداد ببنده، با اونا قرارداد نبست ولی به روی خودش نیاورد که در اوج نیاز همین تیم به اون، وسط فصل تیم رو رها کرد و رفت پی کار خودش. حالا این تیم به چه روزی افتاد بماند. والله که چندش اورن!!!

۶- حتما شنیدین میگن طرف آب ندیده ولی شناگر ماهریه. اینم حکایت مدیرعامل تیم پایتخته که تا توی مسئولیت دولتیه دم از خدا و عدل و عدالت می زنه، ولی وقتی جای اثبات مدعاشون میرسه می زنن به بیراهه. این همه پول برای خرید این همه بازیکن با چه تئوری اقتصادی!!!!!!! در مدت چند ماه حاصل میشه، خدا می دونه. پس چرا توی اقتصاد ملی ما ناموفقیم از این آقا بپرسید.

۷- دلم سوخت به حال خودم. خیلی وقتها پیش خودم میگم، تاریخ و تمدن و قدمت و اینطور حرفها همه کشکه... ببخشیدا، مایی که نمی تونیم برای خواباندن ماجرای چندش آور قیمت مرغ! ، که تمام پیکره رفتارمون رو آغشته کرد، دو هفته این شکا لامصب رو بی خیال بشیم چه به این تئوری پردازی ها. تازه هول برمون می داره نکنه مرغ بدستمون نرسه و براش صف می ایستیم. نرخ مرغ رو مثل نرخ دلار روز به روز اعلام می کنیم و از ممنوعیت تصویری مرغ تو رسانه دم می زنیم و پز روشنفکری می دیم.... برای تحقیر خودمون از هر چیزی استفاده می کنیم و این میشه یک مدل پز روشنفکری....

۸- ....

این روزها دلم خیلی گرفته. ببخشید سرتون رو درد آوردم. شاید اینا رو نوشتم یادم نره. شایدم... نمی دونم.

بازم می نویسم.