چند وقتیه درد دل دوستی سخت ذهنم رو مشغول کرده. از زندگی مشترکش برام به تفصیل گفته و تا سرحد گریه پیش من جلو رفته. داستان قدیمی عدم تفاهم زوجین. داستان قدیمی ازدواج زود و البته سرد شدن تب این ازدواج و عدم درک زوجین از هم. معمولا" سعی می کنم درباره مشاوره های اینچنینی یک طرفه قضاوت نکنم. سعی می کنم تا حد امکان بی نظر باشم. تلاش می کنم به هر دو طرف حق بدهم. شاید بتونم به رابطه زخمی شده ای دوام دوباره بدم. اما این بار رابطه دستخوش بی تفاوتی زنی یه که رابط زناشویی رو بعد از چند سال زندگی مشترک هنوز جدی نمی گیره. به وظایف خودش توجه نمی کنه. رخوت کامل. بی تفاوت، سست و بی خیال. برای خرید کوچکترین لوازم شخصی خودش هم باید مرد اقدام کنه. و این بعد از سالها (قریب ۷ سال) مرد رو ذله کرده. جالب اینجاست که مرد قصه ما مرد بسته ای نیست. در عین معتقد بودن شدیدا" به زنش میدون میده. حتی خودش براش کار پیدا کرده و برای حضور در اجتماع هلش میده.

مساله اساسی اینجاست که این مرد حالا بعد از سالها زندگی انزواگرایانه از سوی این زن، با وجود مشاوره های فراوان با مشاور و عدم تغییر رفتار توسط زن، کم کم به فکر تامین خود از راه های خارج از زندگی مشترک افتاده. البته هرزه گی نمی کنه. حتی به شکلی این موضوع رو به همسر خودش اطلاع داده بلکه او تحریک بشه و تغییر کنه. اما در کمال تعجب بی تفاوت از کنار موضوع عبور کرده. همین... و این مرد ما رو بیشتر عذاب میده. در دوراهی عادت و تغییر!!! تا حد امکان سربسته نوشتم. دوست دارم بدونم شما به این مرد چه انتخابی پیشنهاد می کنید؟ امیال خودش رو بکشه؟ یا به روش قانونی راه حل براش پیدا کنه؟