دورخوانی ششم ( مرد / محمود دولت آبادی )

 

نشست ششم دورخوانی به بهانه کتاب سلوک نوشته محمود دولت آبادی تشکیل شد . اما در طول هفته به خاطر تقاضای دوستان مبنی بر اینکه موفق به تهیه کتاب نشده اند و البته به تعبیر دقیق تر ، عادت به تهیه نسخه الکترونیکی کرده اند وبرای خرید پیگیر نشده بودند ، کتاب را تغییر دادیم و کتاب مرد نوشته همین نویسنده به عنوان کتاب جلسه در طول هفته اطلاع رسانی شد .

نوشتن راجع به دولت آبادی را بسیار سخت می دانم ، چون هم به شخصه به وی و آثارش علاقه دارم و هم اینکه معتقدم ، وی از جمله نویسندگانی ست که اگر دیدگاه های سیاسی حاکم بر فضای حاکم بر جوایز جهانی موجود نبود ، بی شک نه یک بار ، که چند بار ، شایستگی دریافت جایزه ادبی نوبل را داشته و دارد .

به هر حال ، این نشست با استقبال چشمگیر دوستان مواجه شد و شاید بتوان آن را پربارترین جلسه دورخوانی نامید . حضور ۲۶ بلاگر در فضایی صمیمی و البته فرهنگی ، که همه با علاقه به جلسه پا گذاشته بودند و هر کدام هم قسمتی از کتاب را روخوانی کردند و در اکثر بحثها شرکت جستند ، نشان از موفقیت این جلسات و تاثیر مثبت آن بر دوستان و نیز روند رو به رشد آن دارد . البته هر بار دوستان بسیاری قادر به شرکت نمی شوند ، که تلفنی یا کامنتی عذر می خواهند و اعلام علاقه خود را ابراز می کنند که این جای تقدیر از ایشان را دارد ، چرا که مطمئنا" همه در کلیه جلسات موفق به شرکت نمی شوند .

محمود دولت آبادی

بعد از روخوانی کتاب ، چند دقیقه ای استراحت کردیم و سپس به کتاب پرداختیم . باران پاییزی به شخصیتهای داستان پرداخت و نامگذاری هوشمندانه آنها را مطرح کرد . وقتی مرد چراغعلی نام دارد و زن آتش که باید روشنی بخش و گرماده مرد باشد و چون مرد نقش خود را ندارد ، زن نقش خود را به خارج خانه می برد و خانواده دچار بی هویتی و پارگی می شود و پسری که ذولقدر نام دارد . باارزش ! . در ادامه به سیر داستان ، رفتار شخصیتهای قصه ، فضای حاکم بر آن و نیز پایان ان که نشان از نوعی امید بود اشاره شد . درباره سیر داستان و پایان بندی آن و اینکه آیا در این قصه موفقیت دیده می شود یا خیر بسیار صحبت شد ، که تقریبا" همه نظری دادند و حضورشان را به رخ کشیدند . اینکه داستان در کوچه کولی ها اتفاق می افتد با مشخصات مخصوص خودش ، اینکه دولت آبادی بیشتر تصویرسازی می کند و توصیف می کند تا اینکه حرف بزند و دیالوگ نویسی کند ، و اینکه به قول امیر اقلیم آب و آئینه ، شرف و غرور آدمها را نشانه می گیرد و دنبال جای اثبات برای خود می گردند و حرکت را تشویق می کند ، مسائل بسیاری بودند که مطرح شد . اینکه قصه زمان ندارد و هر آن می تواند اتفاق بیافتد و بیماری مبتلا به جامعه را در خود حمل کند و بسیاری دیگر که اگر بخواهم بنویسم شاید خود نیاز به نگارش کتاب مستقلی باشد که از حوصله این نوشتار گزارش گونه من و نیز قلم ناتوان من خارج  است .

نهایت جلسه در ساعت ۱۲:۳۰ به پایان رسید.

در حاشیه :

- چون بنا دارم از فعالین جمع تشکر داشته باشم ، بین همه دوستان ، یه لیوان دندون مصنوعی و باران پائیزی با حس و حال تر قصه خوانی کردند . و نیز باران پائیزی و عاشق ترین امیر اقلیم آب و آئینه با یادداشت به جلسه آمده بودند . همچنین گودول می خواست راجع به سلوک صحبت کند که وقت یاری نکرد و شرمنده وی شدم .

- چون در طول هفته گذشته مصادف با تولد آریانا بود ، کیکی گرفته بود و در انتهای جلسه دوستانی که برایش هدیه ای گرفته بودند ، کار خود را تمام کردند .

- موضوع جلسات بعدی هم با همراهی دوستان انتخاب شد . برای جلسه آتی ، هوشنگ گلشیری به عنوان نویسنده انتخاب شد که ظرف دو ، سه روز کتابی کوتاه از وی انتخاب می کنم و اطلاع رسانی می کنم . دو جلسه بعدی هم به ترتیب به شعر خوانی و کتاب گاو از غلامحسین ساعدی اختصاص یافت که به تشریح عرض خواهم کرد . البته چون جلسه نهم دورخوانی مصادف با دوازدهم فروردین می شد و طبیعتا" اکثر دوستان معاف از شرکت در ان بودند ، جلسه نهم را با یک هفته تاخیر به نوزدهم فروردین انتقال دادیم وسایر جلسات آتی هم از همان تاریخ ، دو هفته یک بار پی گرفته خواهد شد .

- نوستالوژی باز مدرن به همراه پسر خاله ش آقا سعید ، باران پائیزی و تنهایی از من زودتر رسیده بودند .

حاضرین از این قرار بودند :

گودول /  تنهایی کاغذ کاهی/  عیسی  / معنا / حرفهایی که به سختی کلمه می شود / پرشان / ترنج  / نوستالوژی باز مدرن و سعید ( پسر خاله ش ) / دیوار خط خطی /  باران پائیزی / عاشق ترین امیر اقلیم آب و آئینه / دلمشغولی های آریانا / توت سیاه / من خودم نیستم  / یه لیوان دندون مصنوعی / چرند و پرند   ( آپوکالیپتو و دون دیه گو ) / نئو بلاگر سابق / شب است امروز  / چیذر360 / خبرگزاری دلنا / گاهانه های من / تمام حواهای زمین  / یک دبیر فهیم ( خودم )

 

جلسه هفتم :  .... ، هوشنگ گلشیری / جمعه ۱۳ اسفند ماه / ساعت ۱۰:۱۵ صبح / پارک طالقانی جنب کافی شاپ ورودی

 جلسه هشتم : شعر خوانی / جمعه ۲۷ اسفند ماه / ساعت ۱۰:۱۵ صبح / پارک طالقانی جنب کافی شاپ ورودی

جلسه نهم : گاو ، غلامحسین ساعدی / جمعه ۱۹ فروردین ماه سال ۹۰ / ساعت ۱۰:۱۵ صبح / پارک طالقانی جنب کافی شاپ ورودی

 

نقد بی رحمانه فیلم جرم

 

اصولا" قبلا" هم گفتم . از نظر من نقد همیشه مثبت و خوبه . نقد مخرب هم نداریم . همه نقدها خوبند به شرطی که من راه رو به روی خوردم نبندم . در مورد نقد فیلم شخصا"  دیدگاه فراستی را خیلی می پسندم . بی محابا و بی تعارف نقد می کنه . چون باسواد هم هست دیگران نمی تونند بهش ایراد روشنی بگیرند و این نشانه موفقیت ایشونه . پریشب فیلم جرم ، ساخته مسعود کیمیایی رو نقد می کرد . خوشم اومد وقتی با شهامت گفت که یک فیلم پرت و پلا ساخته ( هر چند به دلایل شخصی فیلمهای کیمیایی رو دوست دارم اما حقیقت رو هم باید قبول کرد ) . وقتی نسخه ای که قراره برای مردم در سینما پخش بشه را نشون دادند معلوم شد که برای حامد بهداد و پولاد کیمیایی دوبلور گذاشته . تصور بکن که جلیلوند جای بهداد صحبت می کرد . انگار داری وسترن نگاه می کنی اونم سیاه و سفید . تازه آقا مسعود کیمیایی با افتخار از این فیلمش تعریف هم می کرد . حتما" تعریف هم داره دیگه !!!

سر آخر فراستی با یک جمله حرفهاش رو جمع بندی کرد که به نظرم یک تعبیر فوق العاده بود ، گفت : فیلم کیمیایی یک استمناست . ( به تعبیر من : فیلمهاش فقط خودش رو ارضا می کنه ! )

یک تصویر در ادامه مطلب گذاشتم که خالی از لطف نیست !

ادامه نوشته

مگه واجبه نگاه کنی ؟

 

نمی دونم چند نفرتون به بچه غذا دادید . وقتی یک بچه نخواد غذا بخوره و بخواد بازیگوشی کنه ، باید با بازی بهش غذا بدی . ماشین بابا ، ماشین عمو ، ماشین خاله ، خلاصه هر کی تو آشناها که بچه دوستش داره رو نام ببری و به این بهانه لقمه رو توی دهنش بگذاری . مطمئن باش اگر اسم کسی رو ببری که نشناسه ، برای غذا دهانش رو باز نمی کنه ، اینو گفتم که بگم برای ماهواره همین نظر رو دارم . این روزها آنقدر استقبال زیاد شده و برنامه هم روز به روز سخیف تر ! که فکر می کنم ، اگر دیش رو مثل همون دهان باز بچه بگیریم ، فقط بازه . حالا هر کی ، هر مزخرفی هم به خورد مردم بده ، همه نگاه می کنند و به به و چه چه می کنند . انگار واجبه که بشینی پای هر اراجیفی و بهش نگاه کنی ، خب عزیز من می تونی سرت رو با کار دیگه گرم کنی . نمیشه یعنی ؟ فکر نمی کنید ، گاهی باید به رفتارهامون بیشتر فکر کنیم ؟ آیا چون سیمای وطنی کیفیت لازم را نداره و کافی نیست ، دلیل میشه ؟

 

 پ ن ۱ : دورخوانی فردا فراموش نشود. برای یادآوری بگویم که کتاب مرد به عنوان کتاب همراه سلوک اعلام شده در  این پست لینک و توضیحات لازم را نوشته ام . اگر در جریان نیستید بخوانید .

 پ ن ۲ : علاقمندان به خاطرات گذشته ، چند تصویر از بازی های کودکی در ادامه مطلب گذاشتم . دوست داشتید ببینید !

ادامه نوشته

تو آزادی ...

 

آزادی ،

مزمزه دلنشین یک رویا

در پسین ۱۸ سالگی ام

آزادی ،

تجسم نافرجام یک فرمان

خشکیده در گلوی فرانکو

آزادی ،

تجربه سخت ۶۰ سالگی تو !

آزادی ،

تهاجم نادانسته هایم

وقتی مرا کافر خواندی .

آزادی ،

زمزمه تشنه آب در حنجر مرد

وقتی مرا در ذهنش کشت .

آزادی ،

یک ، دو ، سه ...

شمارش یاران تا هر کجا که خواهی

آزادی ،

تعبیر من ، تو ، ما ...

-: آزادی ؟

--: نه نمی خوره .

مسیر او میدان انقلاب بود .

 

پ ن : این نوشته را چند سال پیش نوشتم .

آتش

 

-: به چپ ، چپ .

دست راست جمعیت فرو ریخت .

-: به راست ، راست .

از چپ جمعیت کسی باقی نماند .

-: خبر دار !

میانه جمع به زانو نشست .

بغض تمام گلویم را فرا گرفت ... هنوز فرمان آتش صادر نشده بود .

...

-: آتش !!!

کسی بر زمین نماند . همه برخاستند . او باید زنده می ماند .

 

پ ن : او = ؟

بعدا" نوشت : این همه تبلیغ برای آمدن این مربی پرتقالی کردند طرف شلوغی های دیروز را دید و فرار کرد . آیا دلیل دیگه ای هم میتونست داشته باشه ؟؟؟

گربه سگ

 

اول شب بود . هوا تازه تاریک شده بود . ای ... درستش رو بگم گرگ و میش بود . یک شب گرم تابستانی ، آخر هفته . از اون شبایی که دوست داری تو پارک قدم بزنی . اون هم توی پارکی که زیاد شلوغ نباشه . طوری که اگر کسی وارد می شد ، متوجه می شدی . توی همچنین فضایی ، طبیعیه که متوجه آدمهای توی پارک بشی . موقع قدم زدن به کسانی بر می خوری که مثل خودت ، حس قدم زدن توی این فضا رو دوست دارند .

 بین این آدمها ، یک پسر با تی شرت مشکی ، جین رنگ و رو رفته ، از این مدلهایی که قسمتهایی ازاون پاره هستند که نمی دونم بهش چی میگن ، داشت با سگش می پلکید . به نظرم سگش تری یر بود . البته من سگ شناس نیستم ها . از کسی پرسیدم و اونم فضلش را به رخم کشید . خب منم گفتم حتما" راست میگه و اینجا گفتم تری یر.

توی همین حین و بین ، یک خانواده با کلی وسیله توی پارک اومدن . از این خانواده ها که با قابلمه و اجاق هلک و هلک میان توی پارک . دو تا بچه هم همراهشون بود . یکی پسر و اون یکی هم دختر . به نظر می اومد دو قلو باشن . حدودا" هم ۵ ، ۶ سالشون بود . اسم پسره ، آرش بود و دختره ، مهشید . حالا نگید از کجا فهمید ! بعدا" از روی حرفهاشون فهمیدم . از الان گفتم که وقتی حرفهاشون رو گفتم بدونید کی به کیه . دوقلو بودنشون هم مشخص دیگه ، خیلی شبیه هم بودن .

تا وارد پارک شدن ، حصیرشون رو یک گوشه پهن کردن و نشستند که چشم دختر کوچولوئه – مهشید -  به سگ افتاد . یکهو بی هوا دوید طرفش .

مهشید : آرش ! آرش !.. گوربه ... گوربه ...

آرش که از ذوق مهشید ، کلی ذوق کرده بود ، از جاش بلند شد و یک لنگه به پا ، به طرف مهشید رفت و گفت : این که گوربه نیست ، سجه ! سج !

مهشید هم اینو شنید گفت : آخ جون سج ! سج !

بعد به طرف باباش برگشت و گفت : بابا ، من سج می خوام . بدو برام این سج رو بگیر . من سج می خوام . و هی دست بابا رو می کشید و می گفت که من سج می خوام .

بابا اول تحویل نگرفت و همین طور که چای را هورت می کشید با همسرش حرفش رو ادامه داد . مهشید کوتاه نیومد و بازدستشو کشید تکرار کرد : من سج می خوام . و شروع کرد به گریه کردن .

کمی از چای رو شلوار بابائه ریخت و لباسش رو کثیف کرد . هم ناراحت شد و هم اینکه دید جدی جدی بچه هه داره زار می زنه ، خیلی جدی گفت : اه شلوارم رو کثیف کردی ، چی میگی تو ؟ ، این سگه کثیفه ، مریض می شی ، بریم خونه ، خودم یک دونه بهت می دم . مهشید که تعجب کرده بود ، یک دفعه گفت : ما که تو خونه سج نداریم . من سج می خوام . یالا من این سجه رو می خوام .

خلاصه کوتاه نیومد که نیومد . مردم هم چون همه کار داشتن و برای تفریح به پارک نیومده بودن ، جمع شدن و هر کسی یک حرفی می زد . این وسط مامورهای پارک هم پیداشون شد ببینن که چی شده و چرا مردم جمع شدن . وقتی که موضوع رو فهمیدن ، طرف پسره رفتن و با اعتراض که پارک جای سگ نیست ، بیچاره رو با سگش به نگهبانی بردند و تعهد گرفتن که دیگه با سگ پارک نیاد . خلاصه تلافی شلوغی و گریه دختره را سر پسره درآوردند . پسر هم چی می تونست بگه ؟ تعهد نامه رو نوشت و از نگهبانی بیرون اومد . وقتی دید که دیگه نمی تونه با سگش توی پارک بیاد ، سگ رو بغل کرد و از کناری اومد سمت اون خانواده . خیلی ناراحت بود . دلش می خواست مهشید رو دعوا بکنه . می خواست حرصش به خاطر نوشتن تعهد رو سرش خالی کنه . حسابی با عصبانیت به مهشید نگاه می کرد . کم کم به سمت مهشید اومد و طوری جلوش ایستاد که چشم تو چشم مهشید شد ، نمی دونم چطور شد که دلش نیومد چیزی بهش بگه ، انگاری یکهو دلش لرزید . سگش رو محکم بغل کرد ، چند بار بوسیدش و اون رو به سمت مهشید گرفت و مثل خودش گفت : بیا این سج من مال تو . خوب مواظبش باش . اسمش هم داگه . یادت می مونه ؟

مهشید همین طوری زل زده بود و نگاهش می کرد . ناخودآگاه با ذوق سگ رو گرفت و بغل کرد و به باباش نشونش داد و گفت : بابا ، سجش رو داد به من . بابا سج مال من شد . بعدش هم اون رو به آرش نشون داد و گفت : آرش ، سج . آرش ، سج !

پسره این صحنه رو که دید دستمالی از جیبش در آورد و اشکهای مهشید را پاک کرد و بهش خندید . بعد هم دستاش رو توی جیبش کرد و بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه از پارک خارج شد . آخه تعهد داده بود .  

 

 

پ ن ۱ : یاد آوری دوباره جهت دورخوانی ششم و اعلام کتاب همراه . ( کتاب مرد )  این پست را بخوانید.

پ ن ۲ : هر بار یکی از دعاهای شما در پست دعا کن مرا را بالای وب درج می کنم . یک آمین بگویید و به خواندن مشغول شوید

دیدی ... ؟

 

دیدی
آسمان را بارها بو کردم، وزید
اما تو نیامدی

دیدی
تمام تصویر فردا را در امروز تو جستم
بی آنکه ذره ای کدر شوم

دیدی
تماشایم نکردی.
وقتی به تک لبخند تو چهره ام شکفت 

 بعد هم نفهمیدی

...

باران که بیاید صبح علی الطلوع
خورجینم را خواهم بست
به جایی دورتر از اینجا خواهم رفت
و خواهم گفت

آن دورترها کسی ، شاید روزی مرا به خاطر بیاورد
که اهل او بودم و او نبود !

چرا مرا اهلی کردی ؟ ها ...

مصیب

 

 فکرشو بکن وارد پارک بشی و بلندگوی پارک اعلام کنه :

-: آقای مصیب سیل زده به دفتر پارک .... آقای مصیب سیل زده به دفتر پارک ....

بعدش کسی که همراهته ، فکر کنه گفتن : مصیبت وارده به دفتر پارک ....

خنده ت نمی گیره ؟

 

بخندم یا گریه کنم ؟

 

در خبر ها خواندم نمیدانم بخندم یا گریه کنم !

 

 ۱- داریوش ارجمند : هنرمندان جاسوسان خداوند هستند و یکی از بهترین جاسوسان خدا ابراهیم حاتمی‌کیا است .... اینجا

۲- ايرج قادري عضو انجمن چيا : در يك مورد يك درخت ۷۰۰  ساله در روستاي چور به خاطر صيد يك سنجاب به آتش كشيده شد. اینجا 

۳- مديرعامل شركت بازرگاني دولتي ايران گفت: معدل كيفيت نان از نظر مردم ۱۷.۳۲ از ۲۰ است. اینجا ( فقط خواستم بپرسم کدام مردم ؟ همین. )

۴- منوچهر آشتیانی : شاه ، مغزی مونث در بدنی مذکر بود . اینجا  

۵- وزارت کشاورزی عربستان سعودی با صدور بیانیه ای به شهروندان خود نسبت به جمع آوری و خوردن ملخ ها هشدار داد. فعلا" ملخ نخورید.  اینجا 

۶- رئيس سازمان حفظ نباتات با بيان اينكه عمليات مبارزه با ملخ‌ها در ۲۷ استان كشور در سطح ۱۲۲ هزار و ۵۴۵ هكتار از زمين‌هاي كشاورزي انجام شد، پيش‌بيني كرد: اين سطح مبارزه در سال آينده به ۳۸۰ هزار هكتار برسد. ( صرفا" جهت ارتباط با مطلب شماره ۵ افزوده شد. می توان از این مساله به عنوان جاذبه گردشگری گویا استفاده کرد ! ) اینجا

پ ن : لینکها صرفا" جهت امانتداری آورده شده وگرنه حوصله نداشتید نخوانید . گزاره های داده شده خود گویاست .

مستر میم ، وام می گیرد.

 

چند سال پیش ، بانکها بر روی اجاره نامه منزل ، مبلغ دویست هزار توامن وام می دادند . مبلغ کمی بود ، اما چون بی بهره بود و نسبتا" راحت می دادند برای بعضی جذاب بود مانند مستر میم و خانواده اش !

یادم هست ، منزل شخصی شان را با تهیه چند برگ اجاره نامه ( این برگه چاپ شده و حاضر را در پله نوروز خان – بازار ، به راحتی می توانید تهیه کنید ) و نوشتن اجاره نامه به نام تک تک اعضای خانواده ، از تمام بانکهای محلی و فرا محلی ، این وام را دریافت می کردند . یکبار وقتی برایم بانکها را شمرد به نظرم از پنج بانک مختلف و با نامهای مختلف این کار را کرده بودند ، این اواخر به نظرم با همین روش اقساط قبلی ها را هم پرداخت می کردند .

بعد ها با مطرح شدن نام شهرام جزایری بی اختیار فکر کردم ، او می بایست حق ایده را به خانواده مستر میم پرداخت می کرد .

 

پ ن ۱ : یاد آوری دوباره جهت دورخوانی ششم و اعلام کتاب همراه . این پست را بخوانید.

پ ن ۲ : هر بار یکی از دعاهای شما در پست دعا کن مرا را بالای وب درج می کنم . یک آمین بگویید و به خواندن مشغول شوید.

بیست و دو بهمن دوستت ندارم

 " این پست سیاسی نیست "

 

برای مادرم

سالهاست این روز همه رو به آزادی می روند و من رو به ری ؛

همه شعار می دهند و فریاد می زنند ، من خاموش ودلتنگ ؛

همه پرچم و پارچه به دست می گیرند ، من خرمایی ، شیرینی ای ، چیزی ؛

آنها پیاده می روند و من سواره ؛

هر سال می آیند ، بی آنکه سالی جا بماند ، هر سال می روم ، مبادا سالی جا بماند ؛

آنها نزدیک و نزدیکتر می شوند ، من دور و دور تر ! ؛

تمام این بیست و سه سال ، بهانه دیدار ما سنگی ست سیاه و من که هیچ گاه بیست و دو بهمن را دوست نداشته ام .

هیچ گاه . چه کنم ؟

 

مستر لی

 

پدر : کارمند عالی رتبه ، بازنشسته ، مرحوم

مادر : دبیر برجسته ، بازنشسته

داشته ها : یک دستگاه آپارتمان ، یک باب مغازه ( هر دو ملکیت شخصی ، خریداری شده توسط پدر )

به علاوه میراث برجای مانده از پدر !

وضعیت : سی و پنج ساله ، بیکار ، بدون همسر، ( خواهر کوچکتر مجرد ، به همبن علت چون مادر درآمد دارد ، حقوق بازنشستگی پدر به حساب خواهر واریز می شود ، وی از هر دو حقوق سهمی گرفته و مصرف می کند ) ، هیچ دوست دختری نداشته و ندارد ! ، دیپلمه و فقط وقتش را صرف امور یلل و تلل می کند

به نظر شما چگونه می شود که انسانی با این مشخصات قادر به اداره زندگی نباشد و دچار بیهودگی باشد ؟؟؟

 

پ ن : پست پایینی را هم بخوانید. درباره دورخوانی ششم !

کتاب مرد برای دورخوانی ششم

 

چون دوستان اکثرا" کتاب سلوک را پیدا نکرده اند کتاب دبگری از محمود دولت آبادی به عنوان همراه اعلام می کنم ( البته با اجازه دوستان ) و متن کامل آن را به صورت ادامه مطلب قرار میدهم تا بتوانید استفاده کنید و در دورخوانی ششم از آن استفاده کنیم .

البته این به معنی حذف سلوک نیست . فقط کتابی در کنار آن ! چون متن این کتاب کوتاه تر است میتوان آن را به طور کامل دورخوانی کرد.

کتاب مرد / محمود دولت آبادی / انتشارات پویا / چاپ اول، تهران /  زمستان پنجاه و دو

 

ادامه نوشته

بگذار زیر بالش !

 

-: چرا قصد دارید از هم جدا بشید ؟

--: دیگه خسته شدم. ازش بدم میاد. برای زندگی نیومده ، اومده کاسبی.

-: منظورتون چیه ؟

--: اولی که ازدواج کردیم ، مادرش بهش گفته بود : " هر وقت اومد سراغت و باهات کاری داشت ، قبل از اینکه بهت دست بزنه ، ازش یک چیزی بخواه. بگو زیر بالش بگذاره . از همون اول باید عادتش بدی . بعدا" نمی تونی ها . "

اینو بعدا" از زبونش در رفت بهم گفت . اول زندگی به روی خودم نیاوردم . گفتم عیب نداره . بهش محبت کنم جای دوری نمیره . هر چی خواست بهش دادم . طلا خواست گرفتم . هر چی خواست گرفتم . دیگه خسته شدم . دیگه جرات نمی کنم طرفش برم . الان چند ماهه دیگه سراغش نمیرم . این که نشد زندگی . می خوام برم برای خودم یک زندگی دیگه تشکیل بدم . این خانوم هم بره پیش مادرش با اون زندگی کنه . من دیگه نمی تونم تحملشون کنم . من زن گرفتم بلا نسبت .... استغفر الله . هیچی .

-: الان چند وقته از ازدواجتون می گذره ؟

--: حدود یک سال !

-: حالا تصمیمت چیه ؟

--: جدا میشیم . همه حق و حقوقش رو هم میدم . خلاص .

.....

پ ن مربوط :

پ ن ۱ : هر بار یکی از دعاهای شما در پست دعا کن مرا را بالای وب درج می کنم . یک آمین بگویید و به خواندن مشغول شوید.

پ ن ۲ : لینک سلوک ( محمود دولت آبادی ) را هر کسی داشت اعلام کنه . پیشنهاد من تهیه خود کتابه .

پ ن ۳ : یک عکس فوق العاده از استاد شفیعی کدکنی . جایشان خالیست. اینجا را ببینید.

 

 

توی پارک

 

-: چرا قصد دارید از هم جدا بشید ؟

--: با هم تفاهم نداریم. اخلاقامون به هم نمی خوره.

-: شما اصالتا" کجایی هستید ؟

-- : من شمالیم و خانومم جنوبی !

-: با هم فامیلید ؟

--: نه.

-: پس چطوری با هم آشنا شدید ؟

--: توی پارک !

 

ـــ شدیدا" به این معتقدم هر کسی را هر طور بدست بیاری ، یک روز همون طوری از دست میدی. کسی که توی پارک با تو آشنا بشه ، میتونست همون لحظه از کنار کس دیگه رد بشه و ....

 

اگه دوست داشتید ادامه مطلب را ببینید ...

دورخوانی ششم : سلوک ، محمود دولت آبادی (نشر چشمه ) / جمعه ۲۹ بهمن ماه / ساعت ۱۰:۱۵ صبح / پارک طالقانی جنب کافی شاپ ورودی

پ ن : هر بار یکی از دعاهای شما در پست دعا کن مرا را بالای وب درج می کنم . یک آمین بگویید و به خواندن مشغول شوید.

 

ادامه نوشته

مستر انتلکت

 

خیلی توی دلم میافته راجع به اطرافیانی که می شناسم و دیدم ، بنویسم . اما کمی درنگ می کنم . نکند دوباره کسی به من بگه که تو، چه آدمهایی دور و برت بودند . چقدر رفقای نامربوط زیاد داشتی . نکند خودت هم یکی از اونایی ؟ اما به خودم میگم ، تقصیر من چیه که دایره آدمهایی که می شناختم و می شناسم همیشه بزرگ بوده ، بر خلاف خودم . یا شاید هم زیادی به آدمهای دور و برم حساسم که اتفاقات در پس ذهنم باقی می مانند و به لحظه ای یادشون میافتم و مرورشان می کنم . این وسط تکه ای هم قسمت شما میشه .

.

دوستی داشتم که به ضرورتی ، بسیار با هم مراوده داشتیم . مجموعا" آدم بدی نبود . مثل تمام ما پراز ایراد . خوره کتاب بود مثل خودم . و البته خوره سیگار برخلاف من . با سیگار حرف میزد ، می نوشت ، می خواند . مثل همه انتلکتها .

مدتی بنا بر موردی خانه اش مهمان بودم. اما طبعا" سرخانه  نه ! خرجم پای خودم بود . اینو گفتم که بگم ، نمک نخوردم و نمکدون بشکنم .

.

همسری داشت ، جای خواهری ، دختری فهمیده و هنرمند . دانشگاه ، هنرخوانده بود و مانند تمام دختران این سرزمین ، هنر خانه هم بسیار داشت . حج رفته بود و رعایت بسیار می کرد . با این همه امروزی بود و مغرور مانند بسیاری دیگر از ما . اما هرچه بود همسرش را دوست داشت به حد خود مانند بسیاری دیگراز ما . ازدواجشان عاشقانه بود و از قضا مانند بسیاری از ما با وجود مخالفت خانواده به این ازدواج تن داده بود . و به ناچار بسیاری از ناملایمات را تحمل می کرد بازهم مانند بسیاری دیگراز ما .

در مجموع زندگی خاصی داشتند . بیشتر در خرج روزانه کم می آوردند. انتلکت هم که عادت داشت تا ظهر بخوابد و پاره وقت کاری می کرد و لقمه نانی بهر روزی به خانه می برد . ( بلدم ادبی بنویسم ها . فکر نکنید ! ) اما اینها بماند برای بعد .

آنچه برایم بیشتر مهم بود که قصدم از نوشتن شد ، تریپ روشنفکری ای بود که داشت . به قول اهل تحصیل ، vision ی داشت بی نظیر. یک رویای 18+ . اتاقی بزرگ . دورتا دور قفسه کتابهای ناخوانده . فرصتی برای خواندن و البته تختی بزرگ میان اتاق برای لمیدن . همراه با رویه ای سفید و تمیز. بخوانی و بخوری و بخوابی و هم بستر شوی ( چه تفاهمی ست بین این بخوانی و بخوابی ، نه ؟ ) هر بار هم کتابی و هر بار هم شخصی ! کتاب خواندنی باشد و شخص خواستنی . این کفایت آرزویش بود . تا خبر داشتم هیچ گاه به آرزویش نرسید و کاش هرگز نرسد ، ولی زیاد می خواند و زیاد می خواست . حال آن رویا تعبیر نشد ، مهم نبود ، مهم سایر بود که  بیشتر اوقات تامین می شد ....

همسرش جای خواهری ، مرد بود . ایستاده بود تا غرورش خدشه نخورد . مبادا از خانواده بشنود انتلکت را بد گزینش کرده و کوتاهی کرده . با هنرش کسبی هم داشت خانگی . هرچند کم . هر چند ، هر از گاهی . شاید هم گهگاهی . بیماری مجال تلاش بیشتر برایش نمی گذاشت . بیماری خونی . کم خونی داشت به گمانم یا چیزی شبیه این . هر از چندی بستری میشد و انتلکت بازهم تا ظهر می خوابید و باز هم در رویایش بود . رویایی که تعبیر ناشدنی بود .

 

پ ن ۱: چقدر از کسانی که ادای روشنفکری در میارن و خالی از هر گونه فکر هستند چندشم میشه . روشنفکری که تا فرصتی هست ، همسری نمی خواد و بستری بخواد و وقتی هم که همسری داشت ، باز بستری بخواد و بستر را برای همه بخواد . و هیچ نفهمه که نگاه نگرانی پشت سرشه و به هر رفتن و آمدنی فکر میکنه . و ندونه که شایسته چنین نگاهی دل شکستگی نیست. یعنی میشه ؟

پ ن ۲ : هر بار یکی از دعاهای شما در پست دعا کن مرا را بالای وب درج می کنم . یک آمین بگویید و به خواندن مشغول شوید.

 

هرم

 

دیشب تلویزیون وطنی در اخبار شبانه اعلام کرد که بیش از هفت هزار میلیارد تومان ( معادل هفت میلیارد دلار ) سرمایه به صورت ارز توسط شرکت کوئست از ایران خارج شده و حدود ۶ میلیارد تومان آن به صورت پورسانت ها به کشور بازگشته است.

همه تا حدی با این شرکت و نحوه جذب مشتری و سایر موارد مربوط آشنا هستید. اما بزرگی این رقم باعث شد این پست را بنویسم. اگر فرض کنیم کشوری با نرخ سود ۱۰ درصد که در دنیا یک نرخ سود فوق العاده سرسام آور است ، کالایی را به فروش برساند برای بدست آوردن چنین سرمایه عظیمی ، نیاز به فروش بیش از ۷۰ میلیارد دلار دارد یعنی چیزی نزدیک به کل بودجه سالانه مملکت ما. حال چگونه می شود که مردمان این سرزمین دست به چنین قمار خطرناکی می زنند و بی محابا خود و خانواده و نزدیکان خود را که در دایره معتمدین شان هستند به این بازی وارد می کنند ، مگر بتوانند از دیوارشان بالا رفته و اندکی کسب درآمد کنند ، خود حکایتی ست که می توان مدتها راجع به آن حرف زد وبیشتر هم شنید. ( حالا تصور کنید نفتی وجود نداشت و ما مجبور بودیم چنین بودجه ای را با تولید ناخالص ملی حاصل صادرات فرآورده های غیر نفتی بدست بیاوریم ! )

آنچه مهم است اینکه این شرکتها از دایره نزدیکان و دوستان فرد به عنوان بازار هدف استفاده می کنند و Face to Face جذب مشتری می کنند. قوی ترین تئوریهای روانشناسی و بازاریابی در این نوع فروشها در جریان هستند تا کالایی را که هرگز در جامعه ما به دست صاحبش نمی رسد و هیچ دلیل موجه و کاربردی برای خرید آن وجود ندارد و تنها دلیلی برای ورود به این شبکه هاست را به فروش برساند و فرد را در آرزوی سودهای میلیاری به خواب می برند.

این انگیزه قوی کسب درآمد خصوصا در بین نسل جوان که صبوری گذشتگان را ندارند وقتی در موقع مقرر و به ترتیب مشخص مهار نشده و راهبری نشوند ، چنین سرانجامی را خواهند داشت. چرا که هیچ کشوری در تمام دنیا چون ما چنین بازار جاهلی در برابر خود ندارد. در تمام کشورهای توسعه یافته چنین سیستمی ممنوع و بی کاربرد است ولی چه می شود که ما اسیر آن می شویم بسیار دردها در پس خود دارد که بارها گفته اند و بارها شنیده ایم.

 کو گوش شنوایی ؟

 

پ ن ۱ : کسی میدونه ریشه زیر آب زنی از کجاست ؟

 پ ن ۲ : هر بار یکی از دعاهای شما در پست دعا کن مرا را بالای وب درج می کنم . یک آمین بگویید و به خواندن مشغول شوید.

 

دورخوانی پنجم ( پدر ، مادر ، ما متهمیم / دکتر علی شریعتی )

 

پنج شنبه طبق پبش بینی هواشناسی برف شدید باریدن گرفت. هوا هم که حسابی سرد شده بود ، شاید همه گمان می کردند این مساله باعث استقبال کم دوستان شود. اما زهی خیال باطل ، وقتی گودول عزیز از اصفهان صرفا" جهت این جلسه خود را برساند ، نشان از اهمیت این جلسه برای همه دارد. دست مریزاد

وقتی صبح به آلاچیق همیشگی رسیدم ، خوشحال شدم. نوستالوژی باز مدرن ، صفر و نیم ، پرشان ،عیسی و گودول زودتر از من رسیده بودند. من هم به اتفاق باران پاییزی همزمان رسیدیم. کم کم سایر دوستان هم رسیدند.

موضوع کتاب و نوشتار دکتر به حدی بحث برانگیز بود که بشود از پیش بحثهای دوستان را حدس زد. بیخود نبود که در طول هفته به شکلهای گوناگون خواهش کرده بودم حتما" کتاب را مطالعه کنند و به جلسه بیایند. این پیش مطالعه باعث شده بود که همه پر حرف آمده بودند ، هر چند سردی هوا اجازه عرض اندام کافی به همه نداد و بعضی کمتر سخن گفتند.

پدر ، مادر ، ما متهمیم

مطابق هر بار ، قسمتهایی از کتاب را خواندیم. البته چون متنی که دوستان همراه داشتند با متن اصلی کتاب تفاوت زیادی داشت که آن هم به جهت ویرایش و حذفهای اتفاق افتاده !!! بود ، لذا با مطابقت با متن اصلی کتاب که من همراه داشتم که همین کلی از نظام کارمان را به هم می ریخت ، متن را پیش بردیم . به خلاصه حدود 30 صفحه از کتاب را خواندیم که همه حق مطلب ادا نشد ، اما برای جلسه ای با این موضوع و این کتاب و این تعداد شرکت کننده کافی به نظر میرسد. بعد از خواندن این گزاره های انتخابی ، بحث را شروع کردیم. البته به جهت تعدد نظرات و پخش شدن نکات گفته شده و نیز مباحث مطرح شده ، حقیقتا" امکان جمع بندی وجود ندارد و شاید هم پسندیده نباشد. چرا که از ابتدا بنا بر جمع بندی نگذاشتیم و هدف بیان آرا و نیز شنیدن آنها و احیانا" تضارب اندیشه هایمان بود.

با توجه به فرصتی که داشتیم به چند موضوع اساسی پرداخته شد. اینکه دکتر خود را از کدام طبقه و با کدام مشخصات ، معرفی می کند. اینکه این فاصله نسلی و تفاوت اندیشه ها چرا حاصل شده و اینکه چرا فرزند امروز نمی تواند آنچنانکه فرزند دیروز یعنی پدر و مادر امروز می اندیشد ، بیاندیشد و دین داری کند.

به ریشه های تاریخی سطحی گرایی در دین پرداختیم و به نوعی از عصر نبوی تا به امروز به نوعی مرور شد تا رسیدیم به سوالی که صفر و نیم پرسید. چگونه می شود که جوانی در سنین ۲۰ سالگی به این شناخت برسد و براساس سطحی نگری از دین نیاندیشد و دغدغه دین هم داشته باشد؟ خب جان کلام دکتر هم شاید همین بود که می خواست از سطحی نگری به معرفت شناسی دینی برسد و از این رو خود را نماینده طیفی از روشنفکری معرفی میکند که دغدغه دین دارد. در این قسمت نظرات بعضا" مخالف و متضادی مطرح شد که امکان گزارش کامل را من سلب میکند.

اگر بنا بر گزارش جلسه نداشتم ، شاید همین اندک را هم نمی نوشتم چرا که نوشتن از چنین جلسه بحث برانگیز و پرگفتگویی شدنی نیست و شاید باعث از قلم افتادن سخنی شود که پسندیده نیست. همان که کلام را کوتاه کنم و چون همیشه عرض کنم که حظ کسانی که حاضرند از غایبین بیشتر است به نظرم کفایت میکند.

در حاشیه : ( بدینوسیله صمیمانه از ایشان تشکر می شود. )

- کاغذ کاهی زحمت فراوان به جهت تهیه سوپ کشیده بود و در حین جلسه هم برای گرم کردن زحمت بسیار کشید که جای تقدیر ویژه دارد. اگر سردی هوا را هم در نظر داشته باشیم ، محبت ایشان قابل احترام است.

- صفرو نیم که برای بعضی دوستان نقاشی کشیده بود و آورده بود.

- گودول عزیز که از اصفهان برای جلسه امده بود و قبل از جلسه خود را رسانده بود. گز ایشان هم خوردنی بود.

- عیسی که جزوه ای حاوی لغات جایگزین فارسی به جای لغات بیگانه همراه آورده بود که به تعداد دوستان تکثیر شده بود و همه سهمی از این جزوه بردند.

 حاضرین از این قرار بودند :

گودول /  صفر و نیم /  تنهایی کاغذ کاهی/  عیسی ( دلنوشت ) / مترومن / حرفهایی که به سختی کلمه می شود / پرشان / ترنج  / نوستالوژی باز مدرندیوار خط خطی /  هئومان /  باران پائیزی / عاشق ترین امیر اقلیم آب و آئینه / دلمشغولی های آریانا / توت سیاه / یک دبیر فهیم ( خودم )

 

 دورخوانی ششم : سلوک ، محمود دولت آبادی (نشر چشمه ) / جمعه ۲۹ بهمن ماه / ساعت ۱۰:۱۵ صبح / پارک طالقانی جنب کافی شاپ ورودی

 

پ ن ۱ : گزارشی خواندنی از دیوار خط خطی .

پ ن ۲ : هر بار یکی از دعاهای شما در پست دعا کن مرا را بالای وب درج می کنم . یک آمین بگویید و به خواندن مشغول شوید.

به رضایم

 

از نام تو یاد گرفتم ، به داده و نداده اش سپاسگزار باشم. زیاده نخواهم وکم نگزارم. از تو یاد گرفتم ضمانت کنم همه را حتی اهویی خسته را. یاد گرفتم گفتگو کنم با همه. حتی با کسانی که مرا قبول ندارند. با کسانی که به نبود من می اندیشند. کسانی که در پی حذف من هستند و سعی کنم ایشان را هم به کیش خود درآورم با منطقم !

بارها به بارگاهت راهم دادی. از داشتنت در جوار خود حظ بردم. دل خوش بودم که برای دیدن مزارت نیاز به روادید و گذرنامه نیست که تو در مرزهای من زیست می کنی. اما نفهمیدم که برای تو مرزی نیست. تو از مرزها فراتر رفتی و ماندی. مانند پدرانت و نیز فرزندانت.

در روزگار بی تو بودن ، که تو هستی ، این منم که نیستم و این نبود خود را بود جلوه می کنم ، چه بگویم ؟ جز طلب گوشه چشمی ! شاید مرزها بر من هم غریبه شوند. بگویم آنچه او مقرر کرده و بیندیشم آنچنان که او می پسندد !

 

پ ن : گزارش دورخوانی فردا درج خواهد شد. منتظر بمانید.

بیداری اسلامی ؟

 

اگر اخبار رو دنبال میکنید حتما" از اتفاقات افتاده در نزدیکیهای خودمان خبر دارید. مصر ، یمن ، تونس و اردن به تلاطم افتاده.

مثل اینکه جامعه مسلمان عرب در حال بیدار شدن هستند. انگار اونها هم فهمیدند که باید برای رهایی از استبداد حرکت کنند. فهمیدند که راه نجات در فراسوی مرزها نیست. برای رهایی باید به خودت و نیروی خودت و بر پایه اعتقاداتت حرکت کنی.

این چند روز مباهات بیشتری بر مسلمانی خودم کردم. وقتی میبینم هم کیشان من به پا خاسته اند. وقتی می بینم بساط حکومت خودکامگی در این کشورها رو به زوال است. تنها یک چیز مثل همیشه آزارم میدهد. شما هم دقت کنید ، اگر بی تعصب نگاه کنید آزارتان میدهد.

چه کسی با این تغییر مخالفت میکند ؟ غیر از حکومت دیکتاتور غالب ، چه کسی فریادهای مردم را نهی می کند؟ منافع چه کسانی به خطر افتاده ؟ چرا دولتهایی با هزاران کیلومتر فاصله از این کشورها به خود اجازه دخالت در امور این کشورها را میدهند ؟

 

پ ن ۱: لطف کنید قیاس به داخل نکنید. هیچ ارتباط ماهوی بین این رفتارها و اتفاقات سال گذشته نیست.

پ ن ۲: از امروز تصمیم گرفتم هر بار یکی از دعاهای شما در پست دعا کن مرا را بالای وب درج کنم . یک آمین بگویید و به خواندن مشغول شوید.

پ ن ۳: لازم ست یادآوری کنم که حاضرین در جلسه دورخوانی فردا لباس گرم بپوشند ؟

پ ن ۴: لازم ست دوباره بگم که کتاب رو بخونید و بیایید بیشتر دوستتون دارم ؟