از نام تو یاد گرفتم ، به داده و نداده اش سپاسگزار باشم. زیاده نخواهم وکم نگزارم. از تو یاد گرفتم ضمانت کنم همه را حتی اهویی خسته را. یاد گرفتم گفتگو کنم با همه. حتی با کسانی که مرا قبول ندارند. با کسانی که به نبود من می اندیشند. کسانی که در پی حذف من هستند و سعی کنم ایشان را هم به کیش خود درآورم با منطقم !

بارها به بارگاهت راهم دادی. از داشتنت در جوار خود حظ بردم. دل خوش بودم که برای دیدن مزارت نیاز به روادید و گذرنامه نیست که تو در مرزهای من زیست می کنی. اما نفهمیدم که برای تو مرزی نیست. تو از مرزها فراتر رفتی و ماندی. مانند پدرانت و نیز فرزندانت.

در روزگار بی تو بودن ، که تو هستی ، این منم که نیستم و این نبود خود را بود جلوه می کنم ، چه بگویم ؟ جز طلب گوشه چشمی ! شاید مرزها بر من هم غریبه شوند. بگویم آنچه او مقرر کرده و بیندیشم آنچنان که او می پسندد !

 

پ ن : گزارش دورخوانی فردا درج خواهد شد. منتظر بمانید.