دیدی
آسمان را بارها بو کردم، وزید
اما تو نیامدی

دیدی
تمام تصویر فردا را در امروز تو جستم
بی آنکه ذره ای کدر شوم

دیدی
تماشایم نکردی.
وقتی به تک لبخند تو چهره ام شکفت 

 بعد هم نفهمیدی

...

باران که بیاید صبح علی الطلوع
خورجینم را خواهم بست
به جایی دورتر از اینجا خواهم رفت
و خواهم گفت

آن دورترها کسی ، شاید روزی مرا به خاطر بیاورد
که اهل او بودم و او نبود !

چرا مرا اهلی کردی ؟ ها ...