دستشویی
یک جلسه مشاوره مهم داشتم. داخل منزل دانش آموز ، همراه با پدر و مادرش.
هوا کمی سرد شده بود. داخل منزل که شدم برایم مطابق روال چای آوردند. تا چای خنک شود ، معمولا" چای داغ نمی خورم ، صحبت را شروع کردم . حس کردم کمی دستشویی دارم . اما به خاطر احترام به آنها کمی از چای را نوشیدم و کامل نه ! مادرش فکر کرد چون سرد شده کامل نخوردم ، برای همین رفت تا دوباره آن را پر کند . با چای گرم پر برگشت و اصرار که چای را بنوشم. توی رودربایستی ماندم و خوردم . حالا تصور کنید که فشار من ! هم بالاتر رفته بود و داشتم تحمل می کردم. ( مطابق یک سنت شخصی ، هیچگاه منزل دانش آموز به دستشویی نمی روم . )
خلاصه دردسرتون ندهم ، ۲ ساعت با این شرایط تحمل می کردم و داشت چشمام در میومد . تصور کنید که توی این شرایط باید با تسلط دانش آموز و خانواده اش را هم مشاوره بدی و کلی هم سوال پیچت می کنند و نباید عصبی بشی . با هر شکلی شد جلسه را تمام کردم و به زور 3 لیوان چای هم به من خورانده شد.
از خانه شان بیرون که زدم ، یک شانس بزرگ آوردم. مقابل منزلشان یک پارک جنگلی کوچک بود ، پر از درخت کاج ! رفتم ته اونجا و با مراقبت از اینکه نکند از پنجره ای ، جایی کسی مرا ببیند ، خود را تخلیه کردم. کاری که به شدت ازش بدم میومد توی خیابان اتفاق بیفتد . اما چاره ای نبود .
پ ن : با کمی اغراق نوشتم. من همشهری خوبی هستم. باور بفرمایید.