بی‌وقت می‌خوانی خروسِ سَحَری
چاقوی کهنه
بيدار است هنوز.

(...)

خروس آرام گرفته بود
اشياءِ خانه از تاريکی می‌ترسيدند،
پسين بود
نه سپيده‌دم، نه صبح، نه سحرگاه.
باورش دشوار است،
چاقو
داشت دسته‌ی خودش را می‌بريد.

پ ن ۱ : با تخلیص البته نوشتم .

پ ن ۲ : با زبان خوش اینجا بروید : نظرسنجی مارکوپولو

پ ن ۳ : سید علی صالحی