کیسه زباله
پنجمین کیسه را هم پاره کرد . چند تکه نان داخلش بود . نانها را درآورد و توی باغچه ریخت . چرا این نان ها را توی زباله ریخته بودند ؟ زیر لب گفت . چقدر خودش مرتب بود . ششمی ، هفتمی ، هشتمی .... یک به یک کیسه ها را پاره می کرد و سطل را به هم می ریخت . تمام دست و بالش کثیف و آلوده شده بود . کم کم عابرین هم نظرشان جلب شد و کنارش جمع شدند . هر کسی حرفی می زد . همه ناراحت ، چارچشمی بهش زل زده بودند .
-: خانم مهندسه . بنده خدا هنوز یکسال نشده شوهرش مرده .
--: آره راس میگی . ببین کارش به کجا کشیده . اون که وضعش خوب بود .
-: بس که فیس و افاده دارن خانوم . همه را حروم کرده لابد . کم آورده .
--: حالا چرا اینجا ؟ لا اقل بره یک محل دیگه . اونجا کسی نمیشناسدش .
-: چی بگم والا . بس که این مردم بی فکرن . بقیه ببینن ، چی میگن . وای من دارم از خجالت آب میشم . شیطونه میگه برم بهش یه چیزی بگم ها .
--: نه بابا . ولش کن . گناه داره . بذار ببینیم چی کار می کنه .
-: ایش .
هیچ صدایی نمی شنید . چهارده ، پانزده ، شانزده . فقط کیسه ها را زیر و رو می کرد . انگار خبر از اطراف نداشت . دیگه همه همسایه ها جمع شده بودند . اما هیچ کس جرات نداشت حرفی بزند . یعنی چرا این کار را می کرد ؟
ناگهان گرمی دستی را روی شانه هایش حس کرد .
: مامان . چی کار می کنی ؟
به روی خودش نیاورد .
: مامان ، تو رو خدا . به من بگو چی شده ؟ ... مامان ! نیگا . همه همسایه ها جمع شدن . دارن تو رو نگا می کنن . مامان ....
به دخترش نگاه کرد . داشت گریه می کرد . سرش را بالا گرفت . همه همسایه ها داشتند نگاه می کردند . چرا تا حالا متوجه نشده بود . قطره های اشک توی چشم بیشترشان توی ذوق می زد . چقدر چهره هاشون مهربان شده بود . سرش را پایین انداخت . دوباره دست دراز کرد و کیسه بعدی را برداشت و پاره کرد . تکه پارچه قرمزی از داخلش بیرون زد . به نظرش آشنا آمد . گلهای قرمز روی دستمال را شناخت . تکه پیراهنی بود که خودش دستمال کرده بود . این کیسه خودش بود . انگار دنیا را بهش داده بودند . کیسه را از توی سطل بیرون کشید . دور و بر سطل پر از تکه های زباله بود که بیرون ریخته بود . روی آسفالت نشست و دستش را با علاقه توی آن فرو کرد . لزجی قهوه ای رنگی دستش را تر کرد . یادش افتاد صبح همسایه بالایی با دختر یک ساله ش خانه شان آمده بود . چقدر ازشان بدش می آمد . پوشک را با حرص کنار زد . بوی تعفن توی صورتش زد . بینی اش را جمع کرد . دستش بی اختیار فقط زباله کنار می زد . انگار این جستجو پایان نداشت . یکدفعه ، انگار شوکی به او وارد شده باشد ، دستش را مشت کرد . خودش بود . سفتی آن را زیر انگشتانش احساس می کرد . دستش را بیرون آورد و باز کرد . نگین زرد رنگش از زیر تکه های گوجه له شده ، درشت تر به نظر می رسید . با کف دست پاکش کرد . چقدر دوستش داشت . قطرات اشک بی وقفه روی صورتش سر می خورد و به پایین می ریخت . با پشت دست صورتش را خشک کرد . دخترش خم شد و به دستش نگاه کرد . از پشت بغلش کرد و دوباره گریه را شروع کرد .
حلقه را به صورتش چسباند و بوی تعفن دستش را فراموش کرد . مشتاق تر از هر بار آن را بوسید . هنوز یک سال از مرگ همسرش نگذشته بود ...