گفتند:
غروب سه‌شنبه، زمستان بود، هفتم دی،
تو پرستوی خيسی را در آستين خود به خانه آوردی!
گفتم: انکار نمی‌کنم.


گفتند:
و صبح روز بعد، چيزی شبيه يک پرنده‌ی عاشق
هم از بام خانه‌ی شما به جانب دريا برخاست!
گفتم: انکار نمی‌کنم.


گفتند:
تو در تجمع قليلی ترانه‌ی مبهم، پی معنای ديگری،
مشتی واژه از کف آسمان چيدی!
گفتم: انکار نمی‌کنم.

پ ن ۱ : ادامه دارد.

پ ن ۲ : سید علی صالحی