نخست گفتند :
گفتند:
غروب سهشنبه، زمستان بود، هفتم دی،
تو پرستوی خيسی را در آستين خود به خانه آوردی!
گفتم: انکار نمیکنم.
گفتند:
و صبح روز بعد، چيزی شبيه يک پرندهی عاشق
هم از بام خانهی شما به جانب دريا برخاست!
گفتم: انکار نمیکنم.
گفتند:
تو در تجمع قليلی ترانهی مبهم، پی معنای ديگری،
مشتی واژه از کف آسمان چيدی!
گفتم: انکار نمیکنم.
پ ن ۱ : ادامه دارد.
پ ن ۲ : سید علی صالحی
+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 12:16 توسط فرهاد حسنی
|