جای نشستن

از کتاب: قلقلک

نویسنده: عزیز نسین

زن و شوهر خسته و وامانده وارد دفتر معاملاتی شدند، روی دیوارها پر از نقشه زمین های فروشی و آگهی آپارتمان های اجاره ای بود، توی دفتر دو تا میز تحریر بزرگ دیده می شد. کسی که پشت میز بالای دفتر نشسته بود، عینک به چشم داشت و روزنامه مطالعه می کرد. دومی که داشت با تلفن حرف می زد، کچل بود.

مرد عینکی سرش را از توی روزنامه بلند کرد، قد و بالای زن و شوهر را دید زد و پرسید:

- فرمایشی داشتید؟!

 قبل از این که زن و شوهر حرفی بزنند دو تا شریک به روی هم نگاه کردند و با چشم و ابرو به هم فهماندند «فایده نداره! ...». شوهر با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد گفت:

 - یک آپارتمان دو سه اتاقه می خواهیم ...

 مرد عینکی پرسید:

 - فروشی باشد؟

 - نه، کرایه ای ...

 مرد عینکی اخم هاشو تو هم کرد و مشغول روزنامه خواندن شد ... کچله پرسید:

 - اجاره اش در چه حدود باشه؟

 - در حدود ششصد لیره ...

 - تا هشتصد می تونین بدین؟

 زن و شوهر با سر اشاره مثبت کردند ... و بنگاهی گفت:

 - بفرمایید بنشینین تا دلال ها بیان ببرن نشونتون بدن ...

 تو دفتر هست تا جای نشستن بود. یک کاناپه بزرگ بالای دفتر و پنج تا صندلی چوبی جلوی در قرار داشت ...

 زن و شوهر به روی هم نگاه کردند. نگاهشان بدون تصمیم بود. شوهره به طرف یکی از صندلی های چوبی رفت ولی زن چون خیلی خسته بود روی کاناپه نشست ... هر دو ساکت و بی حرف مشغول تماشای آگهی ها و نقشه های روی دیوار شدند.

 مرد عینکی سرش را از روی روزنامه بلند کرد . به شریکش گفت:

 - طلا باز هم ترقی کرده ...

 - معلوم بود ترقی می کنه، مگه من بهت نگفتم سی چهل هزار لیره طلا بخریم. اگه به حرف من گوش داده بودی ده پونزده هزار لیره استفاده می کردیم.

 در باز شد. یک زن و مرد آمدند تو. قیافه ی آن ها نشان می داد آدم های پولداری هستند. مرد اندامی چاق و گنده داشت و خانم خوشگل و بلند قد بود.

 اول مرد عینکی و بعد هم شریک کچلش جلوی پای آن ها بلند شدند:

 - بفرمایین قربان

 مرد چاق و گنده بدون این که به صورت بنگاه دارها نگاه کند همان طوری که به نقشه ها و آگهی های روی دیوار خیره شده بود جواب داد:

 - یک خونه ویلایی بزرگ می خواهیم ...

 - قربان فروشی باشد یا کرایه؟

 - کرایه ای ...

 - خواهش می کنم بفرمایید بنشینید ... یک چایی میل کنید. تا در خدمتتون بریم نشون بدم! ضمن گفتن این حرف ها زیر چشمی به زن اولی که روی کاناپه لم داده بود نگاه کرد ...

 مرد چاق و گنده با حرکت سر اشاره کرد که نمی نشیند ...

 بنگاهی کچل پرسید:

 - شوفاژ هم داشته باشه؟

 - مرد چاق با عصبانیت جواب داد:

 - مگه ممکنه یک ویلا شوفاژ نداشته باشد؟! من یک ویلای عالی می خوام!

 زن و شوهر اولی به روی یکدیگر نگاه کردند و مرد به زنش اشاره کرد از روی کاناپه بلند بشه بیاد روی صندلی های چوبی بنشیند ... زن بدون اراده دستور شوهرش را اطاعت کرد!

 بنگاه دار عینکی گفت:

 - قربان یک ویلای عالی داریم اجاره اش شش هزار لیره می شه ...

 مرد چاق و گنده عصبانی تر جواب داد:

 - من از شما قیمت نخواستم. گفتم ویلاش خوب باشد ...

 بنگاهی کچل با تردید و ترس گفت:

 - اجاره یک سال را پیش می خواهند!

 مرد چاق و گنده از عصبانیت صورتش مثل لبو سرخ شد:

 - شما چرا این قدر از پول حرف می زنید؟ گفتم که پولش مهم نیس!

 مرد اولی به زنش اشاره کرد: «پاشو بریم» زنش آهسته بلند شد. شوهر هم از جایش بلند شد ... می خواستند بروند پی کارشان در این موقع دلالی که مشتری ها را برای دیدن خانه می برد با دو نفر وارد دفتر شد ... و گفت:

 - مشتری ها خانه را پسندیدن ولی صاحبخانه سه ساله اجاره اش را پیش می خواد.

 بنگاهی عینکی پرسید:

 - اجاره اش چه قدر شد؟

 - ماهی ده هزار لیره!

 - نتیجه چی شد؟

 - رفتن پول بیارن

 زن و شوهر اولی تصمیم گرفتند تا احترامشان باقیست رفع زحمت کنند! با این مشتری ها و این معاملات کلان که داشت انجام می شد کسی دیگر به حرف آن ها گوش نمی داد ... مرد دهانش را باز کرد که اجازه مرخصی بخواهد. اما بنگاه دار کچل مهلت نداد و به دلالی که آمده بود زن و مرد پولدار را نشان داد و گفت:

 - با خانم و آقا برو ویلای «کوهیلان» را نشون بده ...

 مرد چاق و گنده و خانمش با دلال رفتند و بنگاهی عینکی به زن و شوهر اولی گفت:

 - شما یک دقیقه بنشینید الآن برمی گرده ...

 زن و شوهر دوباره روی صندلی های چوبی نشستند ...

 در این موقع یک زن چادری و تکیده آمد تو و بدون سلام و علیک گفت:

 - اتاق خالی دارین؟ ... بس که گشتم پدرم در آمده ... پاهام تاول زده ... تو رو خدا یک جای خوبی برای من پیدا کنین.

 زن اولی که از خودش بدبخت تر هم می دید از روی صندلی چوبی بلند شد و روی کاناپه نشست ...

 بنگاه دار کچل گفت:

 - والله اتاق خالی خیلی کمه مادر ... چند روز پیش یکی داشتیم گرفتن ... بعد هم فکر کرد و ادامه داد:

 - یکی داریم کمی دوره ...

 - عیب نداره برادر ... اگه زیر زمین هم باشه می خوام ...

 مرد اولی نگاهی غرورآمیز به زنش کرد و سیگاری آتش زد ... بنگاهی عینکی از زنه پرسید:

 - خانم چه قدر کرایه می تونی بدی؟

 - ماهی صد لیره.

 بنگاه دار کچل با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.

 - خواهر با صد لیره این روزها برای آدم فاتحه هم نمی خونن ...

 - برادر به خدا اینم برامون زور داره ... مرد اولی هم از جایش بلند شد و رفت روی کاناپه بغل دست زنش نشست و پاشو انداخت روی پاش و کمی فیس کرد.

 زن چادری و بنگاه دار کچل مدتی چانه زدند، وقتی زن غرغر کنان بیرون رفت یک مرد و زن جوان وارد شدند و زن که از رفتارش معلوم بود به شوهرش تسلط کامل دارد گفت:

 - یک خونه مناسب می خواستیم ...

 بنگاهی عینکی با خونسردی پرسید:

 - کرایه اش چند باشه؟

 این حرف به خانم خیلی بر خورد! با عصبانیت جواب داد:

 - کرایه چیه؟ ... می خواهیم بخریم ...

 مرد عینکی و شریک کچلش مثل فنر جلوی پای زن و شوهر جوان بلند شدند و اشاره به کاناپه کردند:

 - بفرمایین بنشینید ...

 زن و شوهر اولی آرام از روی کاناپه بلند شدند و رفتند دوباره روی صندلی های چوبی نشستند!

 شوهر جوان با سر اشاره کرد «نمی نشینیم ...» و زنش گفت:

 - ما عجله داریم. مشخصات خونه هایی را که دارید بفرمایید زودتر معامله را تمام کنیم ...

 بنگاه دار عینکی نقشه ای را روی دیوار نشان داد و گفت:

 - یک خونه ای در خیابان «جنت» داریم که قیمتش هم مناسبه دو میلیون و هشتصد هزار لیره!

 زن صدای مخصوصی از دهنش در آورد:

 - پیف! ما خودمان یک ویلا در خیابان جنت داریم که سال هاست خالی افتاده!

 زن و شوهر اولی دست و پایشان را کمی جمع کردند و بنگاه دار عینکی دکمه هاش را بست و نقشه ی دیگری را نشان داد:

 - توی خیابان «کوثر» یک ویلای دو هزار متری داریم که هشتصد متر زیربنا داره ...

 زن جوان پرسید:

 - استخر شنا و زمین تنیس داره؟ ...

 - نخیر ... ولی خودتان می تونین بسازین ...

 - ما وقت و حوصله ی این کارها را نداریم. سالی دو سه ماه این جا هستیم اونم با عمله و بنا سر و کله بزنیم؟!

 مرد اولی آهسته و آرام از جاش بلند شد، دست زنش را گرفت و کشید ... از در که بیرون رفتند مرد عینکی از شریک کچلش پرسید:

 - اینا کی بودن؟! چی کار داشتن؟

 شریکش جواب داد:

 - راستش من هم نفهمیدم ... تو بنگاه روزی صد هزار نفر میره و میاد آدم که نمی تونه به حرف همه گوش بده!! انگار این دو تا خل بودند!

 



 

لابد ما هم یه چیزی بلدیم!

از کتاب: قلقلک

نویسنده: عزیز نسین

سومین روز آشنایی شان بود که تصمیم گرفتند ازدواج بکنند. دختره از خانواده ی محترمی بود، پدر و مادرش به مسئله ی ناموس و شرافت خیلی اهمیت می دادند. به همین جهت دختره از رسوایی وحشت داشت و به پسره فشار می آورد زودتر به خواستگاری بیاد:

- بیا ازم خواستگاری کن ... پدرم آدم روشنفکریه، قبول می کنه.

خانواده ی پسره فقیر بودند و خودش هم آماده برای ازدواج نبود ولی به خاطر دختره قبول کرد:

- بسیار خوب، فردا شب میام خونه تون ...

دختره همان شب جریان را به مادرش گفت و مادرش قول داد در موقع مقتضی و از راه هایی که می دونه موافقت پدرش را جلب بکنه! فردا شب پسره سر ساعت اومد ... چای و شیرینی صرف شد، از آسمان و ریسمان صحبت کردند، بحث جنگ خاورمیانه، گرانی طلا ... تورم جهانی ... و ... تمام شد. اما حرفی از خواستگاری به میان نیامد.

چون دیر وقت بود و خیلی از شب می گذشت سفره شام را حاضر کردند و گفتند: «بفرمایید شام بخورید ...»

بعد از شام «دسر» را هم خوردند. باز هم از خواستگاری خبری نشد ... نصف شب هم گذشت. پسره نه صحبتی از خواستگاری می کرد نه بلند می شد بره ... بیرونش هم که نمی توانستند بکنند! ناچار رخت خوابی برایش انداختند و گفتند: «بفرمایید بخوابید».

وقتی پسره بازوی دختره را گرفت و به طرف اتاق خواب برد، طاقت پدره تمام شد و داد کشید:

- پسر جان چه خبرته؟! داری چه کار می کنی؟! شما که هنوز رسماً زن و شوهر نشدین!!

پسره خیلی خونسرد جواب داد:

- شما چه کار به این کارها دارین؟ ...

- یعنی چه؟ چه طور کار نداشته باشیم؟! این کار درست نیست!

- لابد ما هم یه چیزی بلدیم ... یک کمی حوصله کنید همه چیز درست می شه! پسره به قدری جدی و مطمئن حرف می زد که پدر و مادر دختره هاج و واج مانده بودند ... با این حال مسئله چیزی نبود که بشود چشم روی هم گذاشت. ناچار پدره دوید جلو و یقه پسره را گرفت و داد زد:

- حرف حسابت چیه؟

- لاحول ولا ... صبر کن بابا جان، لابد ما هم یه چیزی بلدیم!

پسره و دختره رفتند توی اتاق خواب و در را پشت سرشان قفل کردند ... مادر دختره جلوی شوهرش را گرفت. صبر گن ببینم چه کار می خواهند بکنن.

زن و شوهر تا صبح انتظار کشیدند ... صبح که پسره از اتاق خواب آمد بیرون، پدره دوباره یقه اش را گرفت و پرسید:

- خب، بگو ببینم جریان چیه؟!

پسره باز هم با همان خونسردی جواب داد:

- صبر کنید ... چه خبرتون هست؟ لابد ما هم یه چیزی بلدیم!! چرا این قدر عجله می کنید؟

پس از این که صبحانه صرف شد پسره با اهل خانه خداحافظی کرد و به طرف در راه افتاد ...

این دفعه نوبت دختره بود که سؤال بکنه و در حالی که هق هق گریه می کرد از پسره پرسید:

پس موضوع خواستگاری و عقد و عروسی چی می شه؟

پسره هنوز هم خونسرد بود ... انگار هیچ چیزی اتفاق نیفتاده بود. جواب داد:

تو چرا گریه می کنی؟ صبر داشته باش ... لابد ما هم یه چیزی بلدیم!

دو سه سال از اون تاریخ می گذره، هنوز هم تمام اهل خانه منتظر اون چیزی هستند که پسره می گفت بلدم ... بدون شک اون «چیز» این بوده که دختره و پدر و مادرش خیلی ساده و خنگ بوده اند و پسره اینو خوب می دونسته!!!