نگهبان
دوشس و جواهرفروش
نویسنده: آدلاین ویرجینیا وولف
برگردان: فرزانه قوجلو
الیوربیكن در بالای خانه ای مشرف به گرین پارك زندگی میكرد. او آپارتمانی داشت؛ صندلیها كه پنهانشان كرده بودند، در زوایایی مناسب قرار داشتند. كاناپهها كه روكی برودری دوزی شده داشتند، درگاه پنجرهها را پر كرده بودند. پنجرهها، سه پنجره ی بلند، اطلس پر نقش و نگار و تور تمیز را تمام و كمال به نمایش میگذاشتند. قفسه ی چوب ماهون زیر بار براندیها، ویسكیها و لیكورهای اصل شكم داده بود و او از پنجره ی وسطی به پایین و به سقفهای شیشه ای اتومبیلهای مد روز متوقف در كنار جدولهای باریك خیابان پیكادلی نگاه میكرد. نقطه ای مركزی تر از این نمیشد تصور كرد. و در ساعت هشت صبح پیشخدمت مرد صبحانه ای او را در یك سینی میآورد؛ پیشخدمت روبدشامبر ارغوانی تا كرده ی او را باز میكرد؛ با ناخنهای بلند و تیز خود نامههای الیور را میگشود و كارتهای دعوت سفید و ضخیمیرا بیرون میآورد كه امضای دوشسها، كنتسها، ویسكنتسها و دیگر بانوان متشخص بر آنها حك شده بود. بعد نوبت شست و شو بود؛ سپس نان تست خود را میخورد؛ بعد روزنامه اش را كنار آتش سوزان و روشن زغالهای الكتریكی میخواند.
خطاب به خود میگفت «مواظب باش الیور. تو كه زندگی ات را در كوچه ای باریك و كثیف شروع كردی، تو كه ...» و او به پایین و به ساق پاهایش نگاه میكرد، چقدر در آن شلوار خوش قواره شكیل بود؛ به چكمههایش نگاه كرد؛ به گترها. همه شیك بود، میدرخشیدند؛ توسط بهترین خیاطان در ناحیه ی ساویل رو و از بهترین پارچهها دوخته شده بودند. اما او اغلب این لباسها را از تن بیرون میآورد و همان پسر بچه در كوچه ی تاریك میشد. یك بار به جاه طلبی زیاده ی خود فكر كرده بود – فروختن سگهای دزدی به زنان آلامد در وایت چپل. و یكبار هم گیر افتاد و مادرش التماس كرده بود«وای الیور»، «وای الیور! پسرم كی میخواهی عاقل شوی؟» ... بعد پشت یك پیشخوان رفته، ساعتهای مچی ارزان قیمت فروخته بود؛ بعد از آن كیفی را به آمستردام برده بود ... با یاد آن خاطره زیر جلی خندید، الیور پیر، جوانی اش را به یاد میآورد. آری با آن سه قطعه الماس بارش را بسته بود؛ بعد هم برای زمرد كارمزد خوبی گرفت. پس از آن اتاق خصوصی در پشت مغازه ای درهاتون گاردن گرفت؛ اتاقی با ترازو، گاو صندوق، ذره بینهای ضخیم مخصوص. و بعد ... و بعد ... باز هم زیر جلكی خندید. وقتی در آن غروب داغ از رسته ی جواهر فروشان گذشت كه داشتند از قیمتها، معادن طلا، الماسها، گزارشهای رسیده از آفریقای جنوبی بحث میكردند، یكی از آنها در موقع عبور او انگشت بر بینی گذاشت و زمزمه كرد«هوم». چیزی بیش از زمزمه نبود، نه چیزی بیشتر از سقلمه ای روی شانه، انگشتی روی بینی، وزوزی كه از رسته ی جواهرفروشان درهاتون گاردن در آن بعد از ظهر داغ به گوش میرسید، بله سالها پیش بود! اما هنوز الیور عرق آن روز را بر مهرههای پشتش احساس میكرد، سقلمه، نجوایی كه معنایش این بود، «نگاهش كن، الیور جوان است، جواهرفروش جوان – همین كه میرود» آن موقع جوان بود. و بهتر لباس میپوشید؛ و اوایل یك درشكه ی خوشگل داشت؛ بعد یك اتومبیل؛ در ابتدا در بالكن مینشست و بعد در لژ مخصوص تئاتر. و ویلایی در ریچموند مشرف به رودخانه خرید، با انبوه بوتههای رز سرخ و مادمازلی كه هر بامداد یكی میچید و در یقه ی كت او جای میداد.
«خُب،» الیور بیكن در حالی كه بلند میشد و كش و قوس میآمد، گفت «خُب... » و زیر تصویر بانویی پیر ایستاد كه روی پیش بخاری قرار داشت و دستهایش را بلند كرد «من سوگندم را حفظ كرده ام» گفت و بار دیگر دستهایش را روی هم گذاشت، كف بر كف، انگار میخواست به او ادای احترام كند. «من شرط را برده ام.» همین طور بود؛ او ثروتمندترین جواهرفروش در انگلستان بود؛ اما انگار بینی اش كه دراز بود و كش دار، مثل خرطوم فیل، میخواست با همان لرزش عجیب پرههای خود بگوید (اما به نظر میرسید نه فقط پرههای بینی كه تمام آن میلرزید) كه او هنوز خرسند نبود؛ هنوز چیزی را زیرزمین كمیجلوتر بو میكشید؛ گرازی غول پیكر را در مرتعی مملو از قارچهای خوراكی تصور كنید؛ پس از آن كه قارچها را از زیر خاك بیرون میكشد، همچنان بوی قارچی بزرگ تر، سیاه تر جایی دورتر، از زیر زمین به مشامش میرسد. از همین رو الیور همیشه در مركز ثروتمند میفیر به دنبال قارچی سیاه تر و بزرگ تر بود.
سنجاق مروارید نشان روی كراواتش را مرتب كرد، بارانی شیك و آبی رنگ خود را پوشید؛ دستكشهای زرد رنگ و عصایش را برداشت؛ و تلوتلو خوران همان طور كه از پلهها پایین میآمد با بینی دراز و نوك تیزش نیمیآه میكشید و نیمیبو، همین طوری بود كه به میدان پیكادلی قدم گذاشت. مگر نه آن كه مردی غمگین بود، مردی ناخشنود، مردی كه گر چه شرط را برده بود هنوز به دنبال چیزی پنهان شده میگشت؟
در حین راه رفتن كمیتلوتلو میخورد، مثل شتر باغ وحش كه از این سو به آن سو تاب میخورد وقتی در جاده ی آسفالته راه میرود، پر از بقالها و همسرانشان كه در پاكتهای كاغذی چیز میخورند و تكههای كوچك كاغذهای نقره ای را مچاله میكنند و روی زمین میاندازند. شتر از بقالها بیزار است؛ شتر از سهم خود ناراضی است؛ شتر دریاچه ی آبی را میبیند و ردیف درختهای نخل را در جلوی آن. پس جواهرفروش بزرگ، بزرگ ترین جواهرفروش در سرتاسر جهان، با لباسی برازنده، با دستكشهایش، با عصایش، اما همچنان ناخشنود، خرامان از میدان پیكادلی میگذشت تا به آن مغازه ی كوچك سیاه رسید كه در فرانسه، در آلمان، در اتریش، در ایتالیا و در سراسر آمریكا شهرت داشت، مغازه ی كوچك و تاریك در خیابان بانداستریت.
طبق معمول بی آن كه حرفی بزند طول مغازه را طی كرد، گر چه چهار مرد، دو تن پیر، مارشال و اسپنسر، و دو تن جوان،هاموند و ویكس، هنگام عبور او پشت پیشخوان صاف ایستادند و نگاهش كردند، به او غبطه میخوردند. فقط با اشاره ی یك انگشت پوشیده در دستكش كهربایی رنگ به حضور آنها پاسخ گفت. به داخل رفت و در اتاق خصوصی اش را پشت سر بست.
سپس حفاظ آهنی پنجره را باز كرد. هیاهوی باند استریت به درون سرازیر شد؛ صدای رفت و آمد اتومبیلها در دور دست. نور چراغهای چشمك زن در پشت مغازه به بالا میتابید. درختی شش برگ سبز خود را جنباند، چرا كه ماه ژوئن بود. اما مادمازل با آقای «فدر» در كارخانه ی آبجوسازی ازدواج كرده بود – حالا كسی نبود كه بر یقه ی كت او گل رز بگذارد.«خُب،» نیمیآه و نیمیخرناس كشان گفت «خُب...
بعد فنری را در دیوار كشید و صفحه ای صاف آرام كنار رفت و پشت آن پنج، نه شش گاه صندوق ظاهر شد، همه از فولاد جلا داده شده. كلیدی را چرخاند؛ قفل یكی را باز كرد؛ بعد یكی دیگر را. پوشش داخلی همه ی آنها از حریر ارغوانی تیره بود؛ همه پر از جواهر بود – دستبندها، گردنبندها، حلقهها، نیم تاجها، تاج دوكها؛ سنگهای درشت در صدفهای بلوری؛ یاقوتها، زمردها، مرواریدها، الماسها. همه امن، درخشان، خنك با این حال با نور درونی شان تا ابد مشتعل بودند.
الیور به مرواریدها نگاه میكرد، گفت«اشكها!»
به یاقوتها مینگریست، گفت «خون قلبها!»
الماسها را زیر و رو میكرد طوری كه برق میزدند و میدرخشیدند، ادامه داد «باروت!»
«آن قدر باروت كه میشد با آن میفیر را به آتش كشید. آسمان رفیع، رفیع، رفیع!» سرش را به عقب برد و صدایی مثل شیهه ی اسب از او بیرون آمد.
تلفن روی میزش با صدایی خفه و مقهورانه وزوزی كرد. در گاو صندوق را بست.
گفت « ده دقیقه ی دیگر، نه قبل از آن.» و پشت میز تحریر خود نشست و به سر امپراطوران روم نگاه كرد كه روی دكمه سردستهایش حك شده بودند. و باز لباس از تن بیرون آورد و همان پسر بچه ای شد كه در كوچه تیله بازی میكرد، جایی كه یكشنبهها سگهای دزدی را میفروخت. همان پسر بچه ی شرور و ناقلا، با لبهایی مثل آلبالوهای تر. انگشتهایش را در دل و روده ی شكمبهها فرو میكرد؛ در ماهیتابههای پر از ماهی سرخ شده دست میبرد؛ در میان جمعیت وول میخورد. لاغر بود، فرز، با چشمهایی مثل سنگهای شسته شده. و اكنون – اكنون – عقربههای ساعت تیك تاك میكرد. یك، دو، سه، چهار ... دوشس لامبورن، دختر صدها ارل در انتظار شرفیابی بود. دوشس ده دقیقه ای روی صندلی كنار پیشخوان منتظر میماند. در انتظار شرفیابی بود. منتظر میماند تا وقتی او آمادگی دیدنش را داشته باشد. به ساعت در قاب چرمیخیره نگاه میكرد. عقربه تكان خورد. ساعت با هر تیك تاك خود چیزی به او میداد – این طور به نظر میرسید – پاته ی جگر غاز؛ یك گیلاس شامپاین؛ گیلاسی دیگر از براندی اعلا؛ سیگاری به ارزش یك گینی. همان طور كه ده دقیقه میگذشت ساعت آنها را روی میز كنار او قرار داد. سپس صدای قدمهایی سبك را روی پلهها شنید كه نزدیك میشدند؛ صدای خش خش در راهرو. در باز شد. آقایهاموند خودش را به دیوار چسباند.
اعلام كرد«سركار علیه!»
همان جا منتظر شد، چسبیده به دیوار.
و الیور درحالی كه بلند میشد میتوانست خش و خش لباس دوشس را موقع آمدن بشنود. بعد او ظاهر شد، پهنای در را پر كرد، اتاق را با رایحه ای انباشت، با شأن و مقام، تكبر، تفاخر، افاده ی همه ی دوكها و دوشسها كه همه در موجی جمع شده بود. و همان طور كه موج در هم میشكند، او نیز در هنگام نشستن در هم شكست و آب را بر سر و روی الیور بیكن، جواهرفروش بزرگ پاشید و پخش كرد و فرو ریخت. او را با رنگهای براق و روشن، سبز، سرخ، بنفش پوشاند؛ و عطرها؛ و رنگین كمانها و پرتو نورهایی كه از انگشتهایش ساطع میشد، از لابلای بادبزنها بیرون میریخت، از ابریشم میتراوید؛ چرا كه او خیلی تنومند بود، خیلی فربه، به سختی در تافته ی صورتی رنگ جا گرفته بود و از دوران اوج خود فاصله داشت. مثل چتری با پرههای فراوان، مثل طاووسی با پرهای بسیار، كه پرههایش را میبندد، كه پرهایش را جمع میكند، او نیز فرود آمد و همان طور كه در مبل راحتی چرم فرو رفت خود را بست.
دوشس گفت«صبح بخیر، آقای بیكن.» و دستش را كه از میان دستكش سفیدش بیرون زده بود جلو آورد. و الیور همان طور كه با او دست میداد تعظیم كرد. و وقتی دستها یكدیگر را لمس كردند بار دیگر پیوند قدیمیبین آن دو پا گرفت. آنها دوست بودند، با این حال دشمن هم؛ مرد آقا بود؛ زن نیز بانویی؛ هر یك دیگری را فریب میداد و هر یك به دیگری نیاز داشت، هر یك از دیگری میترسید، هر یك همین را حس میكرد و هر باری كه در آن اتاق پشتی و كوچك با نور سفید و روشن بیرون، و درختی با شش برگ و صدای خیابان در دوردست و در پس گاو صندوقها با هم دست میدادند این را میدانستند.
«و امروز – دوشس، من امروز چه كاری میتوانم برای شما انجام دهم؟» الیور با ملایمت بسیار گفت.
دوشس باز كرد؛ قلبش را؛ قلب خصوصی اش را به گستردگی گشود. و با آهی، اما بی كلامی، از داخل كیف دستی اش كیسه ای از جنس جیر در آورد؛ شبیه راسویی زردرنگ به نظر میرسید. و مرواریدها را از شكافی در شكم راسو بیرون آورد. ده مروارید از شكم راسو بیرون غلتید – یك، دو، سه، چهار، مثل تخمهای پرنده ای آسمانی.
«آقای بیكن عزیز، این همه ی چیزی است كه برایم باقی مانده» به ناله گفت. پنج، شش، هفت، به پایین غلتیدند، از شیب و دامنههای كوهی فراخ كه بین زانوهای او بود به میان دره ای باریك غلتیدند – هشتمی، نهمیو دهمی. همه در روشنایی تافته ی هلویی رنگ جای گرفتند.
ماتم زده گفت «ده مروارید اپل بای است. آخرینشان ... آخرین همه ی آنها.»
الیورد دست دراز كرد و یكی از مرواریدها را بین انگشت شست و سبابه گرفت. گرد بود، درخشان بود. اما آیا اصل بود یا بدل؟ یعنی باز داشت دروغ میگفت؟ جرأتش را داشت؟
انگشت گوشتالود و بالشتكی خود را روی لبهایش گذاشت.« اگر دوك میدانست ...» به نجوا گفت «آقای بیكن عزیز، كمیبدشانسی آوردیم...»
یعنی باز هم قمار كرده بود؟
هیس هیس كنان گفت «آن نابكار! آن متقلب!»
آن مرد با گونههای استخوانی؟ و نابكار. و دوك آدم عصا قورت داده ای است، با خط ریشهای دو طرف صورتش؛ یعنی اگر میدانست سرش را میبرید، حبسش میكرد – چه میدانم، الیور با خود فكر میكرد و به گاو صندوقش زل زده بود.
نالید و گفت «آرامینتا، دافنه، دیانا. این برای آنهاست.»
بانوان آرامینتا، دافنه، دیانا دختران او بودند. او آنها را میشناخت؛ تحسینشان میكرد. اما این دیانا بود كه او دوستش داشت.
با عشوه ای افزود « شما از همه ی اسرار من با خبرید.» اشكها لغزید؛ اشكها سرازیر شد؛ اشكها، مثل الماسها، پودر را از شیار گونههای هلویی رنگ او جمع میكردند.
زمزمه كرد«دوست قدیمی، دوست قدیمی.»
او نیز تكرار كرد «دوست قدیمی، دوست قدیمی.» انگار واژهها را مزه مزه میكرد.
الیور پرسید «چقدر؟»
زن مرواریدها را با دستش پوشاند.
به نجوا گفت «بیست هزار تا.»
یكی را در دستش نگه داشت، اما بدل بودند یا اصل؟ جواهر اپل بای – آیا دوشس قبلا" با همین نام آنها را نفروخته بود؟ زنگ را برا یاحضار اسپنسر یاهارموند به صدا در میآورد تا بگوید. "بگیر و آزمایش كن." دستش را به طرف زنگ دراز كرد.
زن جلوی حركت او را گرفت و شتاب زده گفت «شما هم فردا میآیید؟ نخست وزیر اعلیحضرت ... » مكثی كرد. وافزود «و دیانا.»
الیور دستش را از زنگ برداشت.
به پشت سر زن نگاه كرد، به پشت خانهها در باند استریت. اما اكنون خانههای باند استریت را نمیدید، بلكه رودخانه ای خروشان را دید و ماهیان قزل آلای جست و خیزكنان و ماهیان آزاد را؛ و نخست وزیر و خودش را نیز، در جلیقههای سفید و سپس دیانا. به مروارید توی دستش نگاه كرد. اما چطور میتوانست آن را محك بزند، در نور رودخانه، در پرتو چشمهای دیانا؟ اما چشمهای دوشس به او بود. با ناله گفت« بیست هزار تا. حیثیت من!»
حیثیت مادر دیانا! او دسته چك را به طرف خودش كشید و قلمش را درآورد.
نوشت « بیست.» سپس از نوشتن بازماند. چشمهای پیرزن در تصویر خیره به او بود – چشمهای پیرزن، مادرش.
به او هشدار داد «الیور! حواست هست؟ احمق نشو!»
«الیور!» دوشس با لحنی ملتمسانه گفت. حالا «الیور» بود نه «آقای بیكن». برای تعطیلات طولانی آخر هفته میآیی؟»
تنها در جنگل با دیانا! سواری در جنگل تنها با دیانا!
نوشت «بیست» و امضا كرد.
«بفرمایید»
و در این لحظه، وقتی زن از روی صندلی برخاست، تمام پرههای چتر، همه ی پرهای طاووس باز شد، درخشش موج، شمشیرها و نیزههای آجین كورت. و دو مرد پیر و دو مرد جوان، اسپنسر و مارشال، ویكس وهاموند، وقتی او دشس را از میان مغازه تا دم در مشایعت میكرد، در حالی كه به او غبطه میخوردند صاف ایستادند. و او دستكش زرد رنگ خود را در برابر صورت آنها تاب داد و دوشس حیثیتش را - چكی به مبلغ بیست هزار پوند را با امضای او محكم در دستهای خود نگه داشته بود.
«اصل اند یا بدل؟» الیور در همان حال كه در اتاق خود را میبست از خود پرسید. آن جا بودند، ده مروارید روی كاغذ جوهر خشك كن روی میز. آنها را نزدیك پنجره برد. در برابر نور زیر ذره بین خود گرفت ... پس این قارچی بود كه او از دل خاك بیرون كشیده بود! تا مغزش گندیده بود – تا ته گندیده بود!
آهی كشید «مادر مرا ببخش» دستهایش را بالا آورد انگار از پیرزن تصویر طلب بخشش میكرد. و بار دیگر پسر بچه ای شد در كوچه ای كه یكشنبهها سگهای دزدی را میفروختند.
در حالی كه كف دستهایش را روی هم قرار میداد به نجوا گفت «چون كه آخر هفته ی طولانی در پیش داریم.»
پارک کیو
برگردان: لیلا صمدی
درمیان باغچهی بیضی شکل، شاید یکصد ساقهی باریک گل روییده بود که در نیمهراهشان به بالا، در برگهای قلب یا زبانشکل گسترده میشدند و در نوک، گلبرگهای سرخ، آبی یا زرد، با لکههای رنگی افراشته می شدند، و از روشنایی سرخ، آبی یا زرد دهانه، پرتو مستقیمی ساطع میشد که انگار با گرد طلا زبر و در انتها اندکی پخش شده بود. گلبرگها آنقدر انبوه بودند که در نسیم تابستانی تکان بخورند و وقتی به حرکت درآمدند، نورهای سرخ، آبی یا زرد، یکی پس از دیگری از روی هم بگذرند و روی یک اینچ از خاک قهوهیی زیرشان لکهیی از رنگ مرطوب ایجاد کنند. نور یا بر ریگی نرم و خاکستریِ تیره میافتاد یا روی صدف یک حلزون، با آن رگههای قهوهیی و حلقوی، یا با تابیدن در یک قطرهی باران با چنان تنوعی از سرخ، آبی و زرد دیوارههای باریک آب را میگسترانید که انتظار میرفت در هم بشکنند و ناپدید شوند.
در عوض قطره آب در لحظهیی بار دیگر نقرهیی خاکستری میشد و نور در تن یک برگ جای میگرفت و تهدید رو به گسترش بافت زیر سطح را افشا میکرد و باز پیش میرفت و روشناییاش را در فضای سبز و وسیع زیر گنبد برگهای قلب یا زبانشکل میگسترد. آنگاه نسیم شاخههای بالای سر را محکمتر تکان میداد و رنگ در فضای بالا و در چشمان مردان و زنانی که در ماه جولای در پارکِ کیو قدم میزدند، تابانده میشد.
این زنان و مردان، کنار باغچه، با حرکاتی غیرمعمول و کنجکاوانه پرسه میزدند که چندان با حرکات پروانههای سفید و آبی که با پرواز زیگزاگی از چمنزاری به چمنزار دیگر میرفتند تفاوت نداشت. مرد با فاصلهیی حدود شش اینچ جلوتر از زنْ بیخیال قدم میزد در حالی که زن هدف بزرگتری در سر داشت. فقط گهگاهی سرش را برمیگرداند تا ببیند بچهها خیلی عقب نمانده باشند. مرد عمداً این فاصله را با زن، هر چند شاید ناخودآگاه، حفظ میکرد چون میخواست در افکارش غرق شود.
با خود اندیشید: پانزده سال پیش با لیلی به اینجا آمدم، یک جایی همانجاها، کنار دریاچه نشستیم و تمام بعدازظهر گرم را از او خواهش کردم با من ازدواج کند. سنجاقک چه چرخی دورمان میزد. چه واضح میبینم سنجاقک و کفش لیلی را که یک سگک چهارگوش نقرهیی روی شست دارد. تمام مدتی که حرف میزدم به کفشش نگاه میکردم و وقتی که با بیقراری تکان خورد، بدون نگاه کردن به بالا فهمیدم که او چه خواهد گفت.
تمام وجودش انگار در کفشش بود. و عشق من، آرزوی من، در سنجاقک بود. به دلایلی فکر میکردم که اگر سنجاقک آنجا، روی آن برگ، آن برگ پهن با یک گلسرخ در میانش؛ اگر روی برگ بنشیند او به ناگاه خواهد گفت: بله، ولی سنجاقک چرخید و چرخید، هیچجا ننشست ـ مسلماً نه، خوشبختانه نه، وگرنه با النور و بچهها اینجا قدم نمیزدم. بگو ببینم، النور، تا حالا به گذشته فکر کردهیی؟
چرا میپرسی، سیمون؟
چون داشتم به گذشته فکر میکردم. به لیلی فکر میکردم. زنی که ممکن بود باهاش ازدواج کنم... خب، چرا ساکتی؟ فکر کردن من به گذشته آزارت میده؟
چرا باید آزارم بده؟ آدم همیشه تو یه پارک با مردا و زنایی که زیر درختا دراز کشیدهن به گذشته فکر نمیکنه؟ اونا گذشتهی آدم نیستن؟ باقیماندهش، اون مردا و زنا، اون ارواح خوابیده زیر درختا... خوشبختی آدم، واقعیت آدم؟
برای من یه سگک کفش چهارگوش نقرهیی و یک سنجاقک.
برای من یه بوسه. ششتا دختر کوچولو رو تصور کن که بیست سال پیش روبهروی سه پایههای نقاشیشون، کنار ساحل دریاچه نشستهن و نیلوفرهای آبی رو نقاشی میکنن، اولین نیلوفر آبی سرخی که تا لحظه دیده بودم. و یه دفعه یه بوسه، اینجا، پشت گردنم. و دستام تمام بعدازظهر اینقدر میلرزید که نمیتونستم نقاشی کنم.
ساعتم رو بیرون آوردم و زمانی رو که به خودم اجازه دادم فقط پنج دقیقه به اون بوسه فکر کنم، به خاطر سپردم ــ خیلی ارزشمند بود ــ بوسهی یه زن با موهای خاکستری و یه زگیل روی بینی، ما در تمام بوسههایم در تمام زندگیم. بیا، کارولین. بیا، هربرت.
آنها از کنار باغچهی گل قدمزنان گذشتند و حالا چهارتایی شانه به شانه راه میرفتند و بعد از مدتی بین درختانْ کوچک شدند و چون آفتاب و سایه بر پشتشان با لکههای بزرگ نامنظم و لرزان میلغزیدند، به نظر شفاف میرسیدند.
در باغچه گل بیضیشکل، حلزونی که صدفش برای مدت دو دقیقه یا بیشتر لکههای سرخ و آبی و زرد پیدا کرده بود، حالا به نظر میرسید که بسیار آرام در صدفش تکان میخورد و بعد شروع کرد به حرکت روی تکههای زمین شل که وقتی از رویشان میگذشت خرد و گلوله میشد.
به نظر میرسید هدف معینی پیشِرو دارد که از این لحاظ تفاوت داشت با حشرهی سبز رنگ لاغر و بینظیری که با قدمهای بلند تلاش میکرد از جلوش بگذرد، و لحظهیی با شاخکهای لرزانش، انگار که در حال تفکر باشد صبر کرد و سپس با سرعت و قدرت در جهت مخالف پرید. صخرههایی به رنگ قهوهیی با دریاچههای سبز پررنگ در درهها، درختان پهن و تیغمانند که از ریشه تا نوک موج میزدند، قلوه سنگهای خاکستری، لایههای در همشکسته و گستردهی یک بافت ترکخورده و نازک ــ تمام این عناصر در گذار حلزون از ساقهیی به ساقهی دیگر به سوی هدفش نهفته بود. پیش از آنکه تصمیم بگیرد از زیر چادر طاقیشکل یک برگ خشکیده بگریزد یا با آن رو در رو شود، پاهای آدمهای دیگری از کنار باغچه گذشتند.
اینبار هر دو مرد بودند. مرد جوانتر حالت شاید غیرطبیعی آرامی به خود گرفته بود، نگاهش را بلند کرد و بسیار ثابت به روبهرویش دوخت، در حالی که همراهش حرف میزد. وقتی همراهش مستقیماً با او حرف میزد به زمین نگاه میکرد و فقط گاهی لبانش را بعد از یک وقفهی طولانی از هم میگشود و گاهی اصلاً از هم نمیگشودشان. مرد مسنتر شیوهی جستوجوگرانهی لرزان و ناهماهنگی در راهرفتن داشت. دستش را تکانتکان میداد و سرش را ناگهان بالا میآورد.
بیشتر شبیه رفتار یک اسب کالسکهی بیقرار که از ایستادن بیرون خانه خسته شده است، اما در مورد مرد، این حرکات مردد و بیمعنا بودند. او تقریباً بیوقفه حرف میزد، به خودش لبخند میزد و باز شروع به حرفزدن میکرد. انگار که لبخند جوابی بوده باشد. از ارواح حرف میزد. ارواح مردگان، که بنا بر گفتههای او حتا الان هم به او مطالب عجیبی دربارهی تجربیاتشان در بهشت میگفتند.
«بهشت برای قدما، مثل تسالی، شناختهشده بود، ویلیام. و حالا با این جنگ، مسئلهی ارواح مثل صاعقهیی بین تپهها میچرخد.» مکث کرد، انگار گوش فرامیداد، لبخند زد، سرش را تکان داد و ادامه داد «یک باتری الکتریکی کوچک دارید و یک تکه لاستیک تا یک سیم را عایقبندی کنید ــ عایقبندی؟ ــ عایقکاری؟ خب، از جزئیات میگذریم، وارد شدن به جزئیاتی که فهمیده نخواهد شد فایدهیی نداره. و به طور خلاصه ماشین کوچک درحالت مناسبی بالای باغچه قرار گرفته، فرض میکنیم روی یک سه پایهی خوشساخت از چوب ماهون. تمام هماهنگیها کاملاً توسط کارگران، زیر نظر من، انجام شده، خانم بیوه گوشش را تیز میکند و ارواح را همانطور که توافق شده با علامت احضار میکند. زنها! بیوهها! زنهای سیاهپوش!»
انگار اینجا منظرهی پیرهن زنی در دوردست که در سایه بنفش تیره میزد به چشمش خورد. کلاهش را برداشت، دستش را روی قلبش جا داد و به سمت او شتافت، در حالی که زیر لب چیزی میگفت و هیجانزده دستش را تکان می داد اما ویلیام آستینش را گرفت و گلی را با نوک عصایش نوازش کرد تا حواس پیرمرد را پرت کند. پس از تماشای آن منظره برای لحظهیی در نوعی گیجی، پیرمرد خم شد و گوشش را به گل چسباند و به نظر میرسید که به صدایی که از آن میآید پاسخ میدهد، زیرا شروع کرد به حرف زدن دربارهی جنگلهای اروگوئه که صدها سال پیش همراه زیباترین زن اروپا دیده بود.
وقتی رنج همپایی با ویلیام را، که نگاهی شکیبا و خویشتندارانه بر صورتش نقش بسته بود و به آرامی عمیق و عمیقتر میشد برخود هموار میکرد، زمزمههایش دربارهی جنگلهای پوشیده از گلبرگهای موماندود رزهای گرمسیری اروگوئه، بلبلها، ساحل دریا، پریان دریایی، و زنان غرق شده در دریا، به گوش میرسید.
پشت سر به فاصلهی بسیار کمی، آنچنان که تقریباً با وجود حرکات مرد حالت مرموزی داشت، دو خانم مسن از طبقهی زیر متوسط قدم میزدند. یکی تنومند و کند و دیگری چالاک با گونههای گلگون. مانند بیشتر مردم همتراز خود، صادقانه مجذوب هر اثری از رفتار غیرمعمول که نشان از ذهنی درهمریخته باشد میشدند، خصوصاً در مورد ثروتمندان. ولی برای اینکه بتوانند اطمینان داشته باشند که آیا حرکات واقعاً نامتعارفند یا جنونآمیز فاصلهی زیادی داشتند. پس از اینکه پیرمرد را یک دقیقه در سکوت از پشت به دقت برانداز کردند و به هم نگاهی عجیب و موذیانه انداختند، با شور و شوق بنا کردند به سر هم کردن مکالمهی پیچیدهشان.
ـ نل، برت، خیلی، بخت، دلباختگی، بابایی، مرده میگه، زنه میگه، من میگه، من میگه ـــ
ـ برتِ من، آبجی، صورتحساب، بابابزرگ، پیرمرد، شکر، شکر، آرد، ماهی دودی، سبزی، شکر، شکر، شکر.
زن چالاک با حالتی کنجکاوانه بارش لغات را بر روی گلهایی که آرام، متین و سر بلند روی زمین ایستاده بودند، تماشا میکرد. مثل خفتهیی نگاه میکرد که از خوابی سنگین برخیزد و شمعدان برنجی ببیند که نور را به شیوهی عجیبی منعکس میکند، و چشمهاش را ببندد و باز کند و با دیدن دوبارهی شمعدان برنجی بالاخره کاملاً بیدار شود و با تمام توانش به شمعدان خیره شود. آنگاه زن سنگین به جایی در آن طرف باغچهی بیضیشکل رسید و حتا تظاهر نکرد که به حرفهای زن دیگر گوش میدهد. آنجا ایستاده بود و میگذاشت واژهها بر او ببارند، بالا تنهاش را آرام به عقب و جلو تاب میداد و گلها را تماشا میکرد. بعد پیشنهاد داد بنشینند و چای بنوشند.
حلزون حالا همهی روشهای ممکن برای رسیدن به هدفش، بدون دور زدن برگ خشکیده یا بالا رفتن از آن را در نظر گرفته بود. گذشته از نیروی لازم برای بالا رفتن از برگ مردد بود که آیا بافت نازک که حتا وقتی با نوک شاخکهایش لمسش میکند با چنان سروصدای هشداردهندهیی میلرزد، وزن او را تحمل خواهد کرد؟ و این موضوع بالاخره او را مصمم کرد که از زیرش بخزد، چون نقطهیی بود که برگ تا ارتفاع کافی از زمین برای گذشتن او قوس برداشته بود. سرش را از مدخل وارد کرده بود و سقف قهوهییرنگ بلند را ارزیابی و به نور ملایم قهوهییرنگ عادت میکرد که دو نفر دیگر آن بیرون از کنارش از روی چمن گذشتند.
اینبار هر دو جوان بودند. یک زن و مرد جوان. هر دو در اوج جوانی بودند یا حتا در فصل قبل از جوانی، فصلی قبل از اینکه چینهای صورتی و نرم گل پوستهی چسبناک خود را بشکافند، وقتی بالهای پروانه، با اینکه کاملاً رشد کردهاند، در آفتاب بیحرکتند.
مرد جوان گفت: «چه شانسی که جمعه نیست!»
«چرا؟ به شانس اعتقاد داری؟»
«جمعه ها باید شش پنس بدهی.»
«در هر حال شش پنس چیه؟ این ارزش شش پنس را نداره؟»
«"این" چیه؟ منظورت از "این" چیه؟»
«آه، هرچی، منظورم اینه که... میدونی منظورم چیه.»
بین هر کدام از این پرسش و پاسخها مکثی طولانی بود و بدون آهنگ و با صدایی یکنواخت بیان میشدند. هر دو بر لبهی باغچه ایستاده بودند و با هم انتهای چتر آفتابگیر دختر را به درون خاک نرم میفشردند.
این کار و این حقیقت که دست پسر روی دست دختر قرار داشت احساسشان را به شیوهی عجیبی بیان می کرد، همانطور که این واژههای کوچک بیمقدار هم چیزی را بیان میکردند. واژههایی با بالهای کوتاه برای تنهای سنگین معنایشان، عاجز از اینکه آنها را به جایی دور ببرند و بنابراین روی هر چیز معمولی که دور و برشان باشد فرود می آمدند و با توجه به برخورد ناشیانهشان خیلی جلب توجه میکردند. ولی چه کسی میداند (هنگامی که چتر را در زمین فرو میکردند به این فکر میکردند) که چه دیوارها و پرتگاههایی که در آنها نهفته است، یا چه سرازیریهای پوشیده از یخی که در نور خورشید در آنسو نمیدرخشند؟ چه کسی میداند؟ چه کسی اینها را قبلاً دیده است؟ حتا وقتی دختر از خودش میپرسید که چه جور چایی در کیو به آدم میدهند، پسر حس کرد که چیزی پشت کلمات سایه انداخته است و پشت آنها بیحرکت ایستاده است و مه بسیار آرام برخاست و پرده برداشت. آه، خدایا، این اشکال چه هستند؟
میزهای سفید کوچک، دختران پیشخدمت که نخست به دختر و بعد به پسر نگاه میکردند، و صورتحسابی بود که پسر با یک سکهی دو شیلینگی واقعی میپرداخت، و این واقعی بود، کاملاً واقعی، در حالی که با سکه در جیبش بازی میکرد، به خودش اطمینان میداد. واقعی برای همه بهجز او و دختر، حتا برای پسر داشت واقعی به نظر میرسید. و بعد ــ ولی خیلی هیجانانگیز بود که بایستد و دیگر فکر نکند. و او چترآفتابگیر را با حرکتی تند از زمین بیرون کشید و بیقرار این بود که جایی را که آدم مثل دیگران با دیگران چای مینوشد پیدا کند.
«بیا، تریسی، وقتشه چای بخوریم.»
با عجیبترین لرزهی هیجان در صدایش و با نگاهی گنگ به اطراف پرسید «کجا میشه چای خورد؟» و خودش را رها کرد تا جادهی میان چمنزار او را در امتداد خود بکشاند، در حالیکه چترش را پشتش میکشید و سرش را به اینطرف و آنطرف میچرخاند و چایش را فراموش کرده بود. آرزوی رفتن به اینسو یا آنسوی را با به یادآوردن ارکیدهها و درناها در میان گلهای وحشی، یک معبد چینی و یک پرنده با تاج سرخ درسر می پروراند، ولی پسر او را دنبال خود میکشید.
بنابراین زوجی پس از زوجی دیگر با حرکات به یک اندازه غیرمعمول و بیهدف از کنار باغچه میگذشتند و در لایههای بخار سبزـآبی فرو رفته بودند. بدنهایشان نخست جسمیت داشت و اندکی رنگ، ولی بعد رنگ و جسم در فضای سبز آبی محو میشدند. چهقدر گرم بود! آنقدر گرم که حتا توکا تصمیم گرفته بود مثل پرندهیی کوکی در سایهی گلها بپرد، با مکثهای طولانی بین هر حرکت و حرکت بعدی.
پروانههای سفید به جای آزادانه از این شاخه به آن شاخه پریدن بالای سر یکدیگر میرقصیدند و با بالهای سفید و جنبانشان خطوط بیرونی یک ستون ویرانشدهی مرمرین را بالای بلندترین گلها تشکیل میدادند. سقفهای شیشهیی آلاچیقها چنان میدرخشیدند انگار یک بازار بزرگ پر از چترهای سبز براق در زیر آفتاب برپاست و از میان سر و صدای هواپیما، آسمان تابستانی روح خشمگینش را زمزمه میکرد.
زرد و سیاه، صورتی و سفید برفی، اشکال همهی این رنگها، مردان، زنان و بچهها برای لحظهیی در افق به چشم میخورد و سپس، با دیدن طیف رنگ زرد که روی چمنها افتاده بود، به حرکت درمیآمدند و به دنبال سایهیی زیر درختان میگشتند و مثل قطرههای آب در فضای زرد و سبز فرومیرفتند و لکههای کمرنگ سرخ و آبی بر آن ایجاد میکردند. اینطور به نظر میرسید که انگار بدنهای بزرگ و سنگین، بیحرکت در گرما غرق و روی زمین بر روی هم انباشته شده بودند. ولی صداهایشان، لرزان، از آنها جدا میشد. انگار شعلههایی بودند که از بدنهی مومی و کلفت شمعها زبانه میکشیدند. صداها، آری، صداها. صداهای بیکلام.
سکوت را ناگهان با خرسندی عمیقی، با شور و تمنا و یا در صدای کودکان با تازگی و حیرت میشکستند. شکستن سکوت؟ ولی سکوتی در کار نبود. تمام مدت اتوبوسها فرمانشان را میچرخاندند و دنده عوض میکردند، شهر مثل شبکهی گستردهیی از جعبههای چینی از جنس فولاد آبدیده که بی وقفه دریکدیگر جای میگرفتند زمزمه می کرد. بالای آن، صداها بلند فریاد میکردند و گلبرگهای هزاران هزار گل رنگهایشان را در هوا می افشاندند.
توی راهرو یك نفر نعره میزد: >گریگوری، این سماور كه بیآبمانده!»