8 صبح جمعه !
تلفن زنگ خورد . گوشی رو برداشتم .
... : سلام آقای حسنی ؟
ح : سلام علیکم . بفرمایید .
... : من مادر شاگرد تون .... هستم .
ح : به جا نیاوردم . میشه یادآوری کنید . ( سال قبل شاگردم بود . )
... : منزلمان خیابان ... بود . ( یک سری توضیحات داد . )
ح : خواهش میکنم . بفرمایید .
... : می خواستم نظرتون را راجع به مساله ای بپرسم و ... ( خلاصه شروع به صحبت کرد و یک ساعت و 25 دقیقه ادامه داد . )
دیگه داشتم سردرد می گرفتم ولی روم نمی شد قطع کنم . از زمین و آسمان پرسید . بچه ام چی بخونه و کی بخونه ، تا من و باباش چی کار کنیم و چطوری رفتار کنیم تا رفتارهای اجتماعی بچه اش ... دیگه کلافه شده بودم . خلاصه یک بهانه جور کردم و قطع کردم . تا 3 ، 4 ساعت هم هیچ تماسی رو جواب ندادم .
ساعت را نگاه کردم . 9:20 دقیقه صبح جمعه بود . یعنی ایشان ساعت 8 صبح جمعه به من زنگ زده بود .