ماراتن شروع شد . رفتم پلیس + ۱۰ واسه خلافی . برگه رو گرفتم . چهل و دو تومن خلافی داشت . هزار و پونصد هم بابت برگه هه ازم گرفتن . توی مدارکش نگاه کردم دیدم عوارض شهرداری هم نداده . هیچی ، پاشدم رفتم شهرداری . گفتن این کار رو دادیم بخش خصوصی . گفتم : دسستتون درد نکنه . از زحماتتون متشکریم . حالا من چی کار کنم ؟ هیچی ، طرف آدرس داد رفتم اونجا .

دفتر خدمات الکترونیک شهر . دیدین تازگی ها مد شده ، هر جا میری بهت شماره میدن . میشینی تو نوبت تا زیر پاهات علف سبز بشه . اینجا هم که وابسته به شهرداری ، خب به فضای سبز هم کمک می کرد دیگه . حتما" بابت این کارش هم یک چیزی می گرفت به گمانم . شماره رو که گرفتم ، فقط دو نفر جلوی من بودن . اما همین دو نفر کارشون 45 دقیقه طول کشید . میگی چرا ؟ چون خانوم تازه کار بودن . هر دکمه ای که می خواست بزنه ، زنگ می زد با تلفن به میز اونوری ، یواشکی می پرسید که ما نفهمیم . به نظرم فهمیده بود پشت کوهی هستیم و خودمون خبر نداریم . خلاصه سرتون رو درد نیارم ، یک دفعه کل دفترشون پر شد از آدم که عوارض شهرداری می خواستند و توی نوبت بودن . همون خانوم اونوریه که دید فایده نداره ، پا شد اومد نشست جای این ، این رو فرستاد جای خودش پشت اون میز ... بابت دو سال عوارض ماشین صفر، سی و یک هزار و ششصد دادم . اومدم پاشم برم که گفت : کجا ؟ گفتم : ببخشید ؟ گفت : دو هزار و ششصد هم سهم دفتره لطفا" . گفتم : آها . بفرمایید . اما دفترتون کولر نداشت ها ...

هیچی ، برگه ها رو گرفتم ورفتم پرداخت کردم . حالا صف بانک و دوباره شماره و علف بماند . آدرس گرفتم ، گفتن ستاد ترخیص طرشته . با یک دربستی رفتم . اونجا که رسیدم . دیدم باز باید شماره بگیرم . یک جوجه سرباز گذاشته بودن پای یک دستگاه ، کد می زد و به مردم شماره می داد . نمی دونم چرا یاد دور و بری هایی افتادم که می خوان برن سربازی . طرف چه شانسی داشت خداییش . پاشو انداخته بود رو پاش و دستورمی داد . گفتم : شماره ؟ گفت : برگه ت کو ؟ گفتم : کدوم برگه ؟ گفت : اونور حیاط .

اومدم بیرون دیدم ، اونور حیاط مردم تو آفتاب ایستادن . که چی ؟ یک برگه کپی بهشون بدن . بیان بدن به همین سربازصفره تا نوبت بهشون بده . رفتم دوباره توی صف و برگه رو گرفتم . پنجاه تومن هم دادم . کسی نیست بگه آخه برا یک برگه مردم باید معطل بشن که چی ؟ هزارتاش رو کپی کنین بریزین روی یک میز . هر کسی رسید برداره .

برگه به دست خدمت جناب سربازصفررسیدم و شماره گرفتم و نشستم تا صدام کنن . جالب اینجا بود که شماره ها رو قاطی پاطی صدا می زدن . نیم ساعتی نشستم تا دستگاه شماره منو صدا زد و رفتم باجه مورد نظر . یک جناب سرباز بالاتر از صفردیگه اونجا نشسته بود که تا منو دید گفت : سلام . چطوری ؟ گفتم : جان ؟ ... سلام . گفت : چقدر آشنایی ... نگاهش کردم . حس کردم داره دستم میندازه ، کم نیاوردم . گفتم : فکر کنم ، به نظرم همشهری باشیم . یه تکونی خورد و گفت : بچه کجایی مگه ؟ گفتم : تهرون . همشهری نیستیم ؟ ... کاغذها رو ورقی زد و زیر لب گفت : چرا . چرا ... بعد هم به کارش مشغول شد . بعد از دو دقیقه گفت ، بشین صدات می کنم . من هم نشستم . اما بعد ده دقیقه صدام کرد .

-:این برگه رو ببر باجه ۳۲ و ۳۳ . کاراشو که کردی تمام .

باجه 32 به گمانم سی نفری توی صف بودن . که چی ؟ برگه بهت بده بری بانک همون بغل ، پنجاه تومن دیگه بابت هزینه جرثقیل تقدیم کنی . دوباره صف و علف ... برگه رو گرفتم و بانک رفتم و دوباره ...

فیش پرداخت شده رو دادم و برگه اصلیه پارکینگ رو بهم دادن و اتاق ۳۳ دوباره صف و علف ، تا اینکه سه مهرپشتش زد از من اثر انگشت گرفتن و خلاص .

-: حالا می تونین برین پارکینگ ماشین رو بگیرین .

پارکینگ کجا بود ؟ جاده ساوه . ساعت چنده ؟ یک و نیم ظهر . صبحونه کی خوردی ؟ شش صبح .

دربست گرفتم و رفتم پارکینگ . برگه رو نشون دادم . گفت برو سوئیچ رو از روی تابلو بردار... اومدم بیرون بیام ، گفت : پنج تومن . گفتم : برای چی ؟ گفت : هزینه پارکینگه .

برای یک شب توقف زوری پنج تومن دیگه هم دادم . گفتم : ماشین کجاست ؟ گفت : برو خودت پیدا کن . گفتم : جان ؟ چقدر ماشالا شما خدمات می دین . راستش بیشتر ترسیدم حرف بزنم . جاده ساوه و یک پارکینگ درب و داغون ! حوصله کتک خوردن نداشتم دیگه .

بیرون اومدم و رفتم بین ماشینها دنبال شماره پلاک . سه دور گشتم تا آخر دیدم اون ته ، لای ماشینا زیر آفتاب خوابیده . رفتم بیدارش کردم و سوار شدم . دیدم هر کاری می کنم ، بیرون نمیاد . دوباره اومدم پیش آقا پارکینگی .

-: بیا دور ماشین رو خالی کن بتونم در بیام .

به زحمت پا شد اومد . منم رفتم تو ماشین . بعد چند دقیقه دور و برم خالی شد و ماشین رو در آوردم . کولر رو روشن کردم و با سرعت دیوانه وار به سمت صاحبش رانندگی کردم . توی راه تا می تونستم به رودرواسی کردن خودم لعنت کردم .

 

 

پ ن : به نظرم رودربایستی منظور روی در ایستادن باشه . که خب نشانه خجالت و مراعات کردنه . اینجا من لفظ عامیانه شو نوشتم .