تدریس خانوادگی
رفتم منزل دانش آموز . دانش آموز دختری ۱۵ ساله ، اول نظری بود . به اشاره پدرش همان وسط سالن بر روی زمین نشستیم و تدریس را آغاز کردم . به این بدگمانی نخستین اهمیت ندادم . تا حدی منطقی بود . ابتدا نگاه نگرانشان بر روی دوشم عجیب سنگینی می کرد . بار اول بود که دبیر مرد به خانه شان رفته بود .
ده دقیقه بعد ، پدر و مادر و برادر کوچکش نیز کنار من نشستند و سراپا گوش می دادند . گهگاه که متوجه مطلبی نمی شدند ، بی تعارف سوال هم می کردند . من میانه دایره شدم و آنها شعاع های من . بعد از دو ساعت هر چهار نفر برای امتحان فردا آمادگی داشتند .
دختر برایشان دیگر بهانه ای نداشت ...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 12:9 توسط فرهاد حسنی
|