متن داستان فریاد قبرها ، جبران خلیل جبران
فرياد قبرها
امير بر مسند قضاوت چهارزانو نشست و خردمندان شهر که آثار مطالعه از چهره هاي پرچين و چروکشان نمايان بود، نيز در چپ و راست او نشستند. سربازان نيزشمشيرکشيده و نيزه برافراشته، اطرافش ايستادند. مردم هم که برخي براي سرگرمي و کنجکاوي آمده و برخي ديگرچشم انتظار صدور حکم بودند، روبه روي امير ايستادند.
همگي گردن کج کرده و چشم فروکشيده و نفسهاشان را در سينه حبس کرده بودند. گويي درچشمان امير نيرويي بود که در جان و دلشان ترس و رعب مي افکند.
سرانجام مجلس کامل شد و زمان دادخواهي فرا رسيد. امير دستش را بلند کرد و فرياد زد: « مجرمان را يکايک به پيشگاه من آوريد و از گناهانشان آگاهم سازيد.»
در اين هنگام درِ زندان باز شد و ديوارهاي تاريکش همچون حنجره ي درنده اي وحشي که خميازه کشان دهان بگشايد، نمايان گشت و از هر سو صداي جنبش بندها و زنجيرها هم آوا با ناله و گريه زندانيان برخاست.
حاضران چشم برگردانده ، گردن کشيدند تا شکار مرگ را که از ژرفاهاي آن گور بيرون مي آمد، ببينند.
پس از لحظه اي کوتاه دو سرباز، جوان کت بسته اي راکه چهره ي درهم کشيده اش نمايانگر عزت نفس و دليريش بود ، از زندان بيرون کشيدند و او را به ميانه ي دادگاه بردند و خود اندکي عقب تر ايستادند.
امير چند دقيقه اي به او خيره شد ، سپس پرسيد: « جرم اين مرد که چنين گردنفراز در برابر ما ايستاده ، چيست؟ گويي در موضع فخر است نه در چنگال قضاوت ! »
يکي از کارگزاران پاسخ داد: « او قاتل بدکاري ست که ديروز راه را بر يکي از فرماندهان امير که عازم انجام مأموريتي بوده است ، بسته و ديوانه وار بر زمينش افکنده است و در حالي که شمشيرِ غرقه به خون ِ مقتول هنوز در دستش بوده، دستگير شده است.»
امير که تير خشم از چشمانش مي جهيد بر فراز تخت غضبناک به حرکت درآمد و با صداي بلند فرياد زد: « برگردانيدش به اعماق تاريکي و بدنش را با غل و زنجير سنگين کنيد و صبح فردا گردنش را بزنيد و جسدش را در بيابان افکنيد تا عقابها و پرندگان شکاري [از گوشت] برهنه اش سازند و بادها بوي گندش را به مشام خانواده و دوستانش برسانند.»
جوان را به زندان برگرداندند و مردم با نگاههاي اسفناک و آهي عميق او را همراهي مي کردند، چرا که او جواني بود در بهارعمر، خوش سيما و نيرومند.
*
آن دو سرباز اين بار دخترکي زيبا روي و رنجور را که زردي يأس و نوميدي سيمايش را پوشانده و اشک، چشمانش را فراگرفته و پشيماني و حسرت گردنش را خم کرده بود، از زندان بيرون آوردند.
امير نگاهي به او انداخت و گفت: « اين زن نحيف که در پيشگاه ما، چون سايه در برابر حقيقت ايستاده ، چه کرده است؟»
يکي از سربازان پاسخ داد : « او زن بدکاره اي است که شبي شويش به ناگاه براو وارد شده و او را در آغوش معشوقش يافته است ؛ و پس از آن که معشوقش گريخته ، او را به پاسبانان سپرده است.»
امير به او خيره شد . دخترک از شرمساري سر به زير افکنده بود . امير با تندي گفت : « او را به اعماق ظلمت برگردانيد و در بستري از خار بخوابانيد تا شايد خوابگاهي را که با بدکاري خويش آلوده ، به ياد آورد؛ وبه او سرکه ي آميخته با جوشانده حنظل بنوشانيد، باشد تا طعم بوسه هاي حرام را به خاطر آورد؛ و بامدادان برهنه و عريان به بيرون شهرش کشيده، سنگسارش کنيد و جسدش را همان جا رها سازيد تا گرگها از گوشتش برخوردار شوند و کرمها و حشرات استخوانهايش را بپوسانند.»
دخترک در تاريکاي زندان نهان شد و حاضران به او مي نگريستند در حالي که از يک سو از عدالت امير شگفت زده بودند و از سوي ديگر بر زيبايي رخسارِ غمگين دخترک و نازکاي نگاه هاي محزونش افسوس مي خوردند.
*
آن دو سرباز ديگربار نمايان شدند. اين بار با پيرمرد رنجوري که زانوان لرزانش را چون دو تکه پارچه که ازکناره هاي پيراهن پوسيده اي آويخته باشد، بر زمين مي کشيد و هراسناک به هر سو روي مي گرداند و از نگاه هاي دردانگيزش نشانه هاي بيچارگي و فقر و بدبختي بر مي آمد.
امير با لحني چندشناک به جانب او روي کرد و گفت :« گناه اين پليد که چون مرده اي در ميان زندگان ايستاده ، چيست؟»
يکي از سربازان پاسخ داد :" او دزدي ست که شبي وارد دَير شده اما راهبان پرهيزگار او را گرفته و در ميان لباسهايش ظروف مقدس قربانگاههايشان را يافته اند.»
امير همچون عقابي گرسنه که در گنجشکي شکسته بال نظرافکنَد، به او درنگريست و فرياد زد :« به اعماق ظلمت فروبَريدش و بازنجيرهاي آهنين در بندش کشيد و صبحگاهان او را به کنار درختي بلند برده و با ريسماني از کتان به دارش بزنيد و جسدش را ميان آسمان و زمين بياويزيد تا عناصر انگشتان گناهکارش را از هم بپاشانند و بادها اعضايش را بپراکنند.»
دزد را به زندان بازگرداندند و مردم برخي در گوش برخي ديگر به نجوا درآمدند که :
« چه گونه اين ضعيفِ کافر جرئت کرده است ظروف مقدس دير را بربايد؟»
امير از کرسي قضاوت فرود آمد. خردمندان و متشرعان از پي او به راه افتادند. لشکريان نيز از پس و پيش او روان شدند. تماشاگران هم ، به سان خوشه ي خرمايي که فروپاشد ، پراکندند و آن مکان از هر چيز تهي شد مگر از زاري زندانيان و ناله هاي لرزنده ي نااميدان که به سايه هاي افتاده بر ديوار مي مانست.
*
اين همه رخ داد در حالي که من آن جا چون آينه اي در برابر اشباح متحرک ايستاده بودم و به قوانيني که انساني براي انساني ديگر گزارده بود مي انديشيدم و در آنچه مردم عدالتش مي پنداشتند تأمل مي کردم و در رازهاي زندگي تعمق مي نمودم و معني هستي را مي جستم تا اين که افکارم به سان خطوط شفق که در پشت مِه نهان مي گردد، از هم گسست.
از آن جا بيرون آمدم و در آن حال با خود مي گفتم:« گياهان، عناصر خاک را مي مکند؛ و گوسفند، گياهان را مي بلعد؛ و گرگ، گوسفند را شکار مي کند؛ و کرگدن، گرگ را مي کشد؛ و شير، کرگدن را صيد مي کند؛ و مرگ، شير را نابود مي سازد. اما آيا نيرويي پيدا مي شود که بر مرگ چيرگي يابد و زنجيره ي اين ستم ها را به عدلي جاودانه بدل سازد؟ آيا نيرويي يافت مي شود که همه ي اين اسباب ناپسند و زشت را فرجامي زيبا دهد؟
آيا نيرويي يافت مي شود که همه عناصر حيات را به کف گيرد و لبخندزنان به ذات خويش پيوند دهد؛ هم چنان که دريا همه ي جويبارها را آوازخوان و مترنم به ژرفاهاي خويش باز مي گرداند؟ آيا نيرويي يافت مي شود که قاتل و مقتول ، زناده و زناکار و دزد و مال باخته را در پيشگاه دادگاهي برتر و والاتر از دادگاه امير حاضر کند؟»
روز بعد به بيرون شهر و به ميان کشتزارها رفتم ؛ جايي که جان آرامش مي يابد و پاکي فضا ميکروبهاي نااميدي و يأسي را که زاده ي کوچه هاي تنگ وخانه هاي تاريک است، مي ميراند. هنگامي که به کرانه ي درّه رسيدم متوجه دسته هاي فراواني ازعقابها و کلاغها و کرکسها شدم که پيوسته مي پريدند و فرومي نشستند و فضا را با نفير شوم آوازها و صداي بالهايشان آکنده بودند.
کنجکاوانه اندکي جلو رفتم و [ ناگهان] در برابر خود جسد آويخته ي مردي را بر درختي بلند، و جسد برهنه ي زني را رهاشده در ميان سنگهايي که بدان رجم شده بود، و جسد جواني غرقه به خون و خاک آلود را که سرش از تن جدا شده بود، ديدم.
ايستادم ؛ در حالي که هولناکي اين منظره نگاهم را با پرده اي ضخيم و تاريک مي پوشاند.
نگريستم ؛ اما چيزي جز شبح مرگِ آسايش بخش را که در ميان جسدهاي خون آلود ايستاده بود، نديدم.
و گوش سپردم اما چيزي جز ناله ي نيستي که با غارغارِ کلاغان ِ جاخوش کرده درميان ِ شکارِ قوانين ِ بشري درآميخته بود ، نشنيدم.
سه تن از فرزندان آدم ديروز در آغوش ِ زندگي بودند اما امروز به چنگال مرگ افتاده اند. سه تن بر اساس عرف بشر، شريعت را زير پا نهادند و قانون تيره چشم دست از آستين برآورد و با سنگدلي آنان را فروکوفت. جهالت سه تن را گناهکار قلمداد کرد، از آن رو که ضعيف بودند و قانون آنان را به مردگاني بدل کرد ، چرا که قوي ست.
مردي مرد ديگري را کشت، پس مردم گفتند:« او قاتلي ستمگر است» اما هنگامي که امير او را کشت مردم گفتند:« اين اميري دادگر است». و مردي کوشيد تا به دير دستبرد بزند، پس مردم گفتند :« اين دزدي بدکار است.» اما وقتي که امير زندگي اش را درربود گفتند :« اين اميري نکوکردار است.» و زني به شوي خود خيانت کرد، پس مردم گفتند:« اين زني زناکار و بي بند وبار است.» اما وقتي امير او را لخت و برهنه در کوي و برزن راه برد و پيش چشم نظاره گران سنگسارش کرد، گفتند:« اين اميري بزرگوار است.»
ريختن خون حرام است، اما چه کسي آن را براي امير حلال کرده است؟ ربودن اموال جرم است، اما چه کسي ربودن جانها را فضيلت برشمرده است؟ خيانت زنان کاري زشت است، اما چه کسي سنگسار کردن اجساد را عملي زيبا قرار داده است؟
آيا در برابر بدي ، بدي ِ عظيم تري را مرتکب مي شويم و مي گوييم اين شريعت است؟ و با فساد به وسيله ي فسادي فراگيرتر مبارزه مي کنيم و بانگ برمي داريم که اين قانون است؟ و با جرم بوسيله ي جرمي بزرگ تر مي جنگيم و فرياد برمي کشيم که اين عدالت است؟
آيا امير ، خود در گذشته ي زندگي اش هيچ دشمني را از ميان نبرده؟ آيا مال يا ملکي را از هيچ يک از اطرافيان ضعيف خود غصب نکرده ؟ آيا با هيچ زن زيبايي کار ناشايستي نکرده است؟ مگر او خود از همه ي اين گناهان پيراسته است که مجاز به اعدام قاتل و به دار آويختن سارق و سنگسار کردن زناکار باشد؟
کيستند آنهايي که اين دزد را از درخت آويخته اند؛ فرشتگاني که از آسمان فرود آمدند؟ يا مرداني که هرچه به دستشان مي رسد مي دزدند و غصب مي کنند؟ و چه کساني سر اين قاتل را بريده اند؛ پيامبراني که از جهان ِ برين به زير آمده اند، يا سربازاني که به هرجا مي رسند مي کشند و خون مي ريزند؟ وچه کساني اين زناکار را سنگسار کرده اند؛ عابدان پاکي که از صومعه هاشان بيرون آمده اند، يا انسان هايي که در نهانگاه هاي تاريکي هر کار زشت و پستي را انجام مي دهند؟
قانون؟!... به راستي قانون چيست؟ چه کسي آن را به چشم ديده که با نور خورشيد از اعماق آسمان نازل شود؟ و کدام بشر از دل خداوند آگاه است که بداند مشيت او درباره ي انسان چيست؟ و در کدام قرن از قرون گذشته، فرشتگان در ميان انسان ها به راه افتاده اند و گفته اند:« ضعيفان را از نور زندگي محروم سازيد و گناهکاران را با شمشير از ميان ببريد و خطاکاران را با گام هاي آهنين لگدکوب کنيد؟»
*
انبوه اين انديشه ها پيوسته ذهنم رابه خود مشغول ساخته وعواطفم را برمي آشفت تا اين که صداي قدم هايي را در نزديکي خود شنيدم. نگاه کردم و دختري را ديدم که از ميان درختان آشکار شد و با احتياط در حالي که از ترس به اين سو و آن سو مي نگريست به آن سه جسد نزديک گشت. هنگامي که سرِ بريده ي آن جوان را ديد بي تابانه فرياد کشيد و به سوي او خم شد و دستان لرزانش را بر او حلقه زد و شروع کرد به اشک ريختن.
موهاي تابدار جوان را با کناره ي انگشتانش نوازش مي کرد و با صدايي عميق و مجروح که از ژرفاي جگرش بر مي آمد، مي گريست. وقتي گريه خسته اش کرد و حسرت بر او چيره شد به سرعت با دستانش خاک را پاليد و قبري فراخ کَند و جوان مقتول را به آرامي سوي آن کشيد و سر خون آلودش را ميان شانه هايش جاي داد و پس از آن که با خاک پوشاندش، تيغه ي شمشيري را که گردنش را بريده بود بر فراز قبر فرو کرد.
هنگامي که خواست برگردد، به سويش رفتم اما او شتابان گريخت و از ترس لرزه بر اندامش افتاد. دخترک سر به زير افکند و در حالي که اشکِ گرم چون باران از ديدگانش فرو مي چکيد، با آهي عميق گفت :« اگر مي خواهي، شکايت مرا به امير بکن، چرا که اگر بميرم و به آن که مرا از چنگ ننگ رهانيد بپيوندم ، بهتر است از اين که جسدش را رها کنم تا طعمه ي کرکسان پير و عقابان وحشي گردد.»
به او گفتم :« دخترک بيچاره! از من نترس که من پيش از تو بر سرنوشت اين جوان گريسته ام ، بل که به من بگو چه گونه تو را از چنگال مرگ نجات بخشيد.»
دخترک که بغض صدايش را مي بريد، گفت :« يک روز فرمانده [ سپاه] امير به کشتزارهاي ما آمد تا ماليات بگيرد و جزيه جمع کند. وقتي که مرا ديد زيرچشمي نگاهي از روي پسند به من انداخت و ماليات سنگيني بر مزرعه ي پدر فقيرم بست ؛ مالياتي که حتي ثروتمند هم از پرداخت آن ناتوان بود. پس مرا گرفت تا به زور به جاي ماليات به قصر امير ببرد. با اشک از او خواهش کردم که به من رحم کند اما توجهي نکرد. او را به پيري پدرم سوگند دادم اما رحم نکرد. پس دادخواهانه مردان روستا را بانگ زدم و اين جوان که خواستگار من بود، آمد و مرا از چنگال پرقساوت او رها کرد. فرمانده از اين کار به خشم آمد و خواست او را بکشد. او هم شتافت و شمشير کهنه اي را که به ديوار آويزان بود، کشيد و براي دفاع از زندگي خود و آبروي من او را به زمين افکند و کشت. اما به خاطر بزرگواري اش مثل قاتلان جنايتکار نگريخت، بل که نزديک جسد ايستاد تا اين که سربازان آمدند و او را دست بسته به زندان بردند.»
اين را گفت و به من نگاهي کرد ؛ نگاهي که دل را آب مي کند و اندوه را برمي انگيزد. و شتابان برگشت و رفت ، در حالي که فريادهاي درد انگيزش درامواج فلک ارتعاش مي افکند.
*
پس از لحظه اي کوتاه، دوباره چيزي نظرم را جلب کرد. نگاه کردم و جواني را ديدم در بهار عمر که چهره اش را با پيراهنش پوشانده بود و پيش مي آمد. تا اين که به جسد آن زن زناکار رسيد و نزديک آن ايستاد. دوش آويزش را از تن درآورد و اندام برهنه ي زن را با آن پوشاند و با خنجري که همراه داشت شروع کرد به کندن زمين. سپس جسد را به آرامي کشيد و در خاک پنهان کرد، در حالي که با هر پلک زدن قطره اي اشک از گونه هايش فرو مي غلتيد. وقتي کارش به پايان رسيد چند شاخه از شکوفه هايي را که در آن اطراف روييده بود، چيد و سر به زير و چشم فروکشيده، بر قبر نهاد.
هنگامي که خواست برود نگاهش داشتم و گفتم :« نسبت اين زن خطاکار با تو چيست که بر خلاف خواست امير عمل کردي و جانت را به خطر افکندي تا جسد پاره پاره اش را از گزند پرندگان شکاري حفظ کني؟»
به من نگاهي کرد. چشم هايش از گريه و بي خوابي گود شده بود و بيانگر شدت اندوه و سوز درونش بود. با صدايي گرفته که با آهي عميق همراه بود گفت:« من آن مرد بدبختي هستم که او به خاطرش سنگسار شد. از زماني که خردسال بوديم و در ميان خانه ها بازي مي کرديم به هم عشق مي ورزيديم. ما برمي باليديم و اين عشق نيز با ما برمي باليد. تا اين که در جان ما ريشه دار و قوي شد و ما در اظهار عواطف قلبي به يکديگر از آن بهره مي گرفتيم و اين عشق پاک ما را به خود جذب مي کرد. ازعمق جان گرامي اش مي داشتيم و ما را به آغوش خويش مي کشيد. اما يک روز که من در شهر نبودم، پدرش او را به زور به همسري ِ مردي درآورد که دوستش نمي داشت. وقتي برگشتم و اين خبر را شنيدم، روزگارم شبي دراز و سياه و زندگي ام احتضاري تلخ و مداوم شد. و من ماندم در حالي که با عواطفم مي جنگيدم و مي کوشيدم بر خواسته هاي خود چيره شوم اما سرانجام آنها بر من چيره شدند و زمام مرا در دست گرفتند؛ چنان که کوري زمام ِ بينايي را. پس پنهاني به ديدار دلدارم رفتم در حالي که بزرگترين آرزويم ديدن نور چشمش و شنيدن آهنگ صدايش بود. او را ديدم که تنها ست و بر سرنوشت خود مي گريد و مرثيه ي روزگارش را مي سرايد.
نزد او نشستم و در آن حال وقار و عفاف ميان ما حاکم بود. اما ساعتي نگذشت که همسرش ناگهان وارد شد و چون مرا ديد نيّات پليدش بر او مسلط گشت و گردن نازک دخترک را با دستان خشنش گرفت و با صداي بلند فرياد زد :« بياييد و ببينيد اين زناکار و معشوقش را.» همسايگان با شتاب دويدند. سربازان نيزآمدند تا از ماجرا آگاه شوند.
شوهرش او را به دستان خشن سربازان سپرد و آنان هم او را گيسو گشوده و پيراهن دريده ، کشيده و بردند. اما من ... هيچ کس به من زياني نرساند. زيرا قانون تيره چشم و عقايد فاسد مردم تنها اگر زن خطا کند عقوبتش مي کنند ، اما مرد... بر او آسان مي گيرند.»
جوان صورتش را با پيراهن خويش پوشاند و به شهر بازگشت. و من ماندم. مي نگريستم، مي انديشيدم و آه مي کشيدم. هرگاه هوا شاخه هاي درخت را مي جنباند جسدِ دزدِ به دارآويخته اندکي مي لرزيد. گويا با حرکات خود از ارواح فضا درخواست مي کرد که او را فرود آورند و بر سينه ي زمين، در کنار آن کشته ي جوانمردي و شهيده ي عشق بخوابانند.
*
پس از ساعتي زني رنجور که لباسهايي کهنه به تن داشت ، ظاهر شد و نزديکِ مردِ به دارآويخته ايستاد در حالي که گريان بر سينه مي کوفت. سپس از درخت بالا رفت و طناب کتاني را با دندانهايش بريد و جسد مرده چون پيراهني پوسيده بر زمين افتاد. زن پايين آمد و قبري در کنار آن دو قبر ديگر کند و جسد را در آن نهاد و پس از آن که با خاک پوشاندش دو تکه چوب برداشت و با آن صليبي ساخت و بالاي سر مرده، در خاک فروکرد. وقتي برگشت که برود او را نگاه داشتم و گفتم:« چه چيزي تو را فريفت که بيايي و اين دزد را به خاک بسپاري؟»
به من نگريست. با دو چشم گودافتاده اي که سرمه اش سايه هاي اندوه و بدبختي بود، و گفت:« او همسر نيک و رفيق مهربان وپدر کودکان من است. پنج کودک که از گرسنگي به خود مي پيچند. بزرگترينشان هشت ساله و کوچکترينشان شيرخواره اي ست که هنوز او را از پستان بازنگرفته ام. همسر من دزد نبود، کشاورزي بود که بر زمين دير زراعت مي کرد و از آن محصول برمي داشت و از راهبان مزدي نمي گرفت مگر گرده ي ناني که شب هنگام آن را ميان هم قسمت مي کرديم و تا صبح حتي يک لقمه از آن باقي نمي ماند. از زماني که جوان بود کشتزارهاي دير را با عرق جبين خود آبياري مي کرد و در بوستانهايش قدرت بازوان خويش را مي کاشت. اما وقتي ضعيف و ناتوان شد و سالهاي کار نيرويش را به تاراج برد و بيماري ها بدنش را فراگرفت، او را از خود راندند و گفتند:« ديگر دير به تو نيازي ندارد. برو و هر وقت پسرانت بزرگ شدند به نزد ما بفرست تا جاي تو را در مزرعه بگيرند.»
او گريست و مرا هم گرياند. آنها را به نام مسيح و فرشتگان و قديسان سوگند داد تا به او رحم کنند اما رحم نکردند و دلشان به حال او، من و کودکان برهنه و گرسنه مان نسوخت. پس به شهر رفت تا کاري به دست آورد اما رانده شده برگشت. زيرا ساکنان آن قصرها فقط جوانان نيرومند را به کار مي گماشتند. پس از آن بر شاهراه شهر به گدايي نشست اما کسي به او کمک نکرد بل که همه از کنارش مي گذشتند و مي گفتند :« صدقه دادن به کسي که مغلوب سستي و تنبلي ست جايز نيست.»
يک شب تنگدستي چنان درمانده و رنجورمان کرده بود که کودکانمان از گرسنگي بر خاک، به خود مي پيچيدند و طفل شيرخواره پستانهايم را مي مکيد اما چيزي نمي يافت.
ناگهان چهره ي همسرم دگرگون شد و پنهاني در تاريکي شب بيرون رفت و به يکي از انبارهاي دير که راهبان گندم کشتزارها و شيره ي انگورها را در آن ذخيره مي کنند، وارد شد و يک زنبيل آرد را بر پشت گرفته خواست که برگردد .اما چند قدم برنداشته بود که کشيشان از خواب بيدار شدند و او را گرفتند. بسيار کتکش زدند و به او ناسزا گفتند و صبح به سربازان تحويلش داده و گفتند:« اين دزد بدکاري ست که آمده تا ظرفهاي طلايي دير را بدزدد.» سربازان هم او را به زندان و سپس به پاي چوبه ي دار کشاندند تا شکم عقابها را از جسدش پر سازند ، چرا که او کوشيده بود تا شکم کودکان گرسنه اش را از پس مانده هاي گندمي که خود در زمان ِ کارگري ِ دير با رنج چيده بود ، پر کند.آن زن فقير رفت و در آن حال از سخنان منقطعش اشباح حزن انگيزي برمي آمد و شتابناک به هرسو مي رفت. گويا ستونهايي از دود بود که هوا با آن بازي مي کرد.
*
سوگوار در ميان آن سه قبر ايستادم . از شدت سوز و گداز تنم مي لرزيد ، زبانم بند آمده بود و اشک از چشمانم سرازير بود؛ و اين همه بيانگر ميزان عواطفم بود. کوشيدم خود را به انديشيدن سرگرم کنم اما روحم سر باز زد . زيرا روح مانند شکوفه است ، گلبرگهايش را در برابر تاريکي درهم مي کشد و نفسهاي معطرش را به تيرگي ها نمي بخشد.
ايستادم و احساس کردم از ذرات خاک آن قبرها فرياد دادخواهي و تظلم ، به سان مِهي که از ژرفناي درّه اي برخاسته باشد ، بلند است و در اطراف گوشم موج مي زند تا به من سخن گفتن الهام کند.
ايستادم ، ساکت و خاموش. و اگر مردم آن چه را سکوت اين منظره بيان مي کرد مي فهميدند به خدايان خود نزديک تر مي شدند تا به درندگان جنگل.
ايستادم، در حالي که با هر نفسم شعله ي آهي از سينه برون مي جهيد و اگر يکي از اين شعله ها به درختان کشتزار مي رسيد همه از جاي مي جنبيدند و آن جا را رها مي کردند و دسته دسته لشکر مي کشيدند و با شاخه هاشان به جنگ امير و لشکريانش مي رفتند و با تنه هاشان ديوارهاي دير را برسر راهبان ويران مي کردند.
ايستادم و نگاه کردم و با هر نگاهم شيريني دلسوزي و تلخي اندوه به سوي آن قبرهاي تازه سرازير مي شد.
قبر جوانمردي که با زندگي خود از شرافت دوشيزه اي ضعيف دفاع کرد و او را از چنگال گرگي درنده نجات داد، اما به پاداش اين دليري گردنش را زدند. و آن دختر شمشيرش را در قبرش فرو کرد تا نمادي باشد که در پيش روي خورشيد از فرجام مردانگي در حکومت ظلم و جهل سخن گويد.
و قبر دختري که عشق جانش را نواخته بود ، پيش از آن که طمع تنش را تصاحب کند. اما سنگسارش کردند، تنها از آن روي که قلبش تا لحظه ي مرگ امانتدار اين عشق بود. و معشوقش دسته اي از شکوفه هاي کشتزار را بر جسد پوسيده ي او نهاد تا با پژمردن تدريجي خود از سرنوشت جانهايي که عشق تقديسشان کرده است، در ميان مردماني که ماديات کور و جهالت کرشان نموده است، سخن بگويند.
و قبر فقير بيچاره اي که مزارع دير بازوانش را ناتوان کرده بود و راهبان او را از خود راندند تا بازوان ديگري را جايگزين بازوان او کنند. و او خواست تا با کار کردن تکه ناني براي کودکانش ببرد اما کاري نيافت. خواست تا با گدايي به آن برسد اما نرسيد. و هنگامي که نوميدي او را واداشت تا اندکي از محصولي را که خود با رنج و عرق جبين برداشته بود، بازستاند او را گرفتند و کشتند. و بيوه اش صليبي بر قبر او نهاد تا در سکوت شب ستارگان را گواه بگيرد بر ظلم راهباني که تعاليم مسيح را به شمشيري بدل مي کنند و بدان گردن مي زنند و اجساد بيچارگان و ضعيفان را تکه تکه مي کنند.
در اين هنگام خورشيد پشت شفق پنهان شد. گويا ديگر از رنج هاي بشر دلگير و از ستم هاشان بيزار شده بود. و شب آغاز شد در حالي که با تار و پود تاريکي و سکوت پرده اي نازک مي بافت تا بر جسد طبيعت افکند. من چشمانم را به سوي آسمان بلند کردم و دستانم را به جانب قبرها و نشانه هايي که بر آنها بود گشودم و با صداي بلند فرياد زدم :" اين شمشير توست، اي شير زن که در غلاف خاک فرورفته. واين شکوفه هاي توست، اي عشق که آتش آنها را سوزانده . و اين صليب توست، اي مسيح که تاريکي شب آن را فروپوشانده است.