من هم تنوع طلبم .
چه لذتي مي بردم وقتي با پاهاي شل و پل ، بعد چند ساعت پرسه زدن و افتخار كه من اومدم نمايشگاه ، بعدش هم تا چند روز سر همكلاسي ها سوار بودن و كلاس گذاشتن ، بايد كلي صف بايستي تا يك دونه ساندويچ همبرگر نپخته بگيري و بخوري و بعدش هم دل درد داشته باشي . اون وقتا كه از هايدا خبري نبود .
به هر ترتيب بعد از چند سال دوباره حس نمايشگاه توي دلم زنده شد . باز هم رفتم و سالن عمومي رو چند بار از اول تا آخر چرخيدم . و هي به خودم نهيب زدم كه چرا انقدر زود به آخرش مي رسم . يعني انقدر سرعتم زياد شده . من چقدر تند راه مي رفتم و خودم خبر نداشتم . يا خيلي هاي ديگه هم مثل من شوق رفتن نداشتند ؟ دلم لرزيد . نفسم گرفت . ولي همين حس قشنگ رو نخواستم از دست بدم . نخواستم دوريم بيشتر از اين بشه . دوست داشتم براي خريدن كتاب هول بزنم . راستش هنوز كه هنوزه دوست دارم توي اين يك كار بقيه رو هول بدم . دوست دارم سر مسئول انبار داد بزنم : آهاي عمو . اوني كه آوردي مال منه . اينم قبضش . بعد هم جلوييم رو هول بدم كنار و كتابا رو از دست طرف بقاپم و همون طور داغ داغ بو كنم و با لذت توي كيسه بگذارم . لذت ببرم كه دارم پول خرج مي كنم . اصلا نفهمم كه چقدر خرج كردم و چرا خريدم . فقط بخرم . توي هر غرفه تند و تند كتابا رو ورق بزنم و دنبال اسم آشنايي توشون بگردم . به محض يك نام آشنا به سرعت صفحه اي از اون رو بخونم . يادم بياد كه چقدر از تازه ها عقبم . يادم بياد آخرين كتابي رو كه از يك نويسنده خوندم كدوم بوده . توي اين سالها چقدر من بي سواد موندم . چقدر بي سواد .
حالا مي دونم كه تا چند وقت مي تونم پيش خودم سرم رو بالا بگيرم و بگم منم رفتم نمايشگاه . دوباره يك مدال توي صفحه افتخاراتم اضافه كنم . بگم هنوزم تشنه خواندنم . هنوزم دست و دلم براي كتاب مي لرزه . هنوزم افسوني بالاتر از اون نمي شناسم . دوباره مطمئن بشم كه بين زن و كتاب ، جايي كه هوش از سرم مي پره ، توي يك كتاب فروشيه . چقدر غمزه هاي رنگارنگشون رو توي قفسه دوست دارم . حتي اگه مد روز نگردن و اهل تاتو و سرخاب و سفيداب كردن نباشن . هر چي كهنه تر و قديمي تر ، هوس انگيز تر . اينجاست كه فرياد مي زنم : من تنوع طلبم . هر چه بيشتر ، بهتر .