فال فروش
....
--: من نمی تونم از این کارا بکنم . ندارم جون تو .
-: خره ! موفقیت فقط یک بار در خونه آدم میاد . حالا هی تو پسش بزن . حقته اصن این زندگی . باید همیشه بدبخت باشی . دودمانتم باید بدبخت بمونن .
--: خب ندارم . کل دارایی من شیش تومنه دادم پول پیش خونه .
-: خب همین خوبه که . یک سال بچه هات رو بفرست شهرستان . چی میشه مگه . بعدا" براشون خونه می خری . خر نشو . من خیرتو می خوام . کی از تو بهتر . من راضی میشم تو ضرر کنی ؟
--: حرفشم نزن . زنم راضی نمیشه . من نمی تونم .
.
پشت شیشه کافی شاپ ، پسرک صورتش را چسبانده بود و از روی برگه هایی که جلوی شان بود ، گفتگوهاشان را حدس می زد . رژه خودکار روی کاغذ برایش آشنا بود . تا حرف میزد ، بقیه سرشون را به نشانه تایید تکان می دادند . چه بازی جالبی . رویش را برگرداند و به پدرش گفت : بابا . اینا از همون رفیقاتن . یادته ؟ نیت وورک مارکیتین . نیت وورک مارکیتین .
---: بیا اینور ببینم . اه . این فالا رو نگرفتم مچاله شون کنی . بجنب بینم . یالا . گفت و رویش را به سمت جوب گرفت تا پسرش اشکهاشو نبینه .
پسرک سرش را پایین انداخت . دختر و پسری از کنارشون رد شدن . به سمتشون دوید و گفت : یک فال از من می خرین ؟ یه فال . دویس تومن .