بت پرست
....
-: وا . چه گرون .
--: همینه خانوم . نمی خوای بفرما . اینجا وای نستا . بفرما .
-: خب بابا . چه زودم بهش بر می خوره . دو تا بده . فقط می خوام برام بکشیشون . خونش رو بمالم به این !
بعد به ماشینش اشاره کرد .
پیرمرد با ناز که انگار از حرف قبل زن ، ناراحت شده بود به سمت قفس مرغها رفت . در را که باز کرد ، صدای اونا به هوا رفت . انگار فهمیده بودن که قراره دوتاشون کم بشوند . معلوم نیست ، کی به کی بهشون سر میزد . انگار فقط وقتی سر میزد که بخواد سلاخی شون کند . مرغا اینو فهمیده بودند . بدجور تقلا می کردند که از دستش در بروند . بالاخره هر طوری شد ، دو تاشون رو با یک دست گرفت و بیرون کشید . در قفس را که بست ، انگار بقیه خیالشون راحت شد که دیگه به این زودی سراغشون نمیره . برای همین بی خیال مشغول نوک زدن به زمین قفس شدند و چینه دانشون رو پر کردند .
.
پیرمرد سلانه سلانه به طرف اتاقکش رفت و با پشتش در را باز کرد و توی اتاق چپید . زن تمام مدت از او چشم بر نمی داشت . انگار داشت برای فتح بزرگی که کرده بود ، لحظه شماری می کرد . به دقیقه نرسیده بود که صدای ناله مرغا به آسمان رفت . اول یکی و بعد هم دومی . تو یک لحظه ، صدا خاموش شد و فقط خوردن نوک بقیه به سطح فلزی کف قفس به گوش می رسید . زن به طرف اتاقک رفت تا سر در بیاره که چه اتفاقی افتاده . تا چشمش به پیرمرد افتاد ، دوباره گفت :
-: می خوام به این بمالیش .
دوباره به ماشین اشاره کرد .
پیرمرد بدون اینکه بهش اهمیت بده ، یکی از مرغها رو با گردن نیمه آویزان به دست گرفت و توی اون دستش را هم از خونهای مرغ آغشته کرد و به سمت ماشین رفت . اول از همه دست خونیش رو به پلاک جلو کشید و یکی یکی از سمت راننده مرغ مرده را به چرخهای ماشین مالید . وقتی کارش تمام شد ، خواست به سمت اتاقک برگرده که زن با چند برگ دستمال کاغذی به طرفش رفت . دستمالها را به گردن بریده مرغ مالید و بعد هم دستش را که آغشته به خون شده بود ، مالید و همه را یکجا لای یک دستمال دیگه گذاشت . بعد هم به طرف ماشین قدم برداشت .
دختری که داخل ماشین نشسته بود ، تمام مدت روی صندلی بغل خم شده بود و ماجرا را نگاه نمی کرد . انگار اجرای این مراسم برایش لذتی نداشت . برای همین وقتی پیرزن به سمتش رفت و در را باز کرد ، یکهو جا خورد .
-: از توی کیفم ، دوازده تومن بشمر بده بهم .
تا دختر به خودش آمد و جنبید ، دوباره گفت ،
-: زود باش دیگه مگه نمی بینی همه زل زدن بهمون .... اه .... بده من اون کیفو . یک کار به این سادگی رو هم بلد نیس انجام بده . برا من می خواد وارد اجتماع هم بشه . واویلاس .
کیف را از دست دختر قاپید و دست توی آن کرد . دسته پول را بیرون کشید و دوازده تومان سوا کرد . یک کیسه مشمایی هم از توی کیف بیرون کشید و دستمال های خونی را توی آن گذاشت و داخل جیب کنار کیف چپاند .
-: به اینا دست نزنی ها . لازمشون دارم .
رو به دختر گفت . بعد هم کیف را داخل ماشین انداخت و به طرف اتاقک برگشت . تا پا به در اتاق گذاشت ، پیرمرد با کیسه ای سیاه که مرغها تویش بودند ، رو به روش سبز شد .
--: بفرما . اینم مرغات .
کیسه مرغها را گرفت و دستش را سوی پیرمرد دراز کرد .
-: دوازده تومنه . بشمار .
پیرمرد نگاهی بهش کرد و پول را از دستش کشید و فوری شمرد .
--: درسته . خوش اومدی .
زن همین طور که مرغها را نگاه می کرد ، به سمت ماشین برگشت . با دو سه قدم به ماشین رسید و فوری سوار شد . دختر که انگار تازه ماجرا دستش آمده بود ، ماشین را روشن کرد و به راه افتاد . در حالی که رد خونی لاستیک بر روی زمین خاکی گاراژ کشیده می شد ، از محوطه خارج شد و خرده خاکی بر هوا به جا ماند .
.
در تمام مدت ، پسرک توپ پلاستیکی ش را در دست گرفته بود و ماجرا را نگاه می کرد . یادش آمد که در کتاب تاریخ خوانده بود ، گذشتگان به پای بتهایشان قربانی می کردند . بتهایی از جنس سنگ و فلز .