متن داستان گناهکار شهر تولدو ، آنتوان چخوف
گـنــاهکــار شـهـــر تـولــدو
هرکه محل ساحرهئی را که می گوید اسمش ماریا اسپالانتسو است، نشان دهد یا مشارالیها را زنده یا مرده بههیات قضات تحویل کند آمرزش معاصی ی خود را پاداش دریافت خواهد نمود.
این اعـلان به امضای اسقف و قضات اربعهی شهر بارسلون مربوط به آن گذشتهی دوری است که تاریخ اسپانیا و ای بسا سراسر بشریت باقی را الی الابد چون لکه ای نازدودنی آلوده خواهد داشت.
همهی شهر بارسلون این اعلامیه را خواند و جستوجو آغاز شد. شصت زن مشابه این جادوگر دستگیر و با خویشـان خود شکنجه شدند... در آن دوران این اعتقاد مضحک اما ریشهدار رواج داشت که گویا جادوگران این توانائی را دارند که خود را به شکل سگ و گربه و جانوران دیگر درآورند، بخصوص از نوع سیاهشـان. درخبراست که صیادی بارها پنجهی بریدهی جانورانی را که شکار میکرد به نشانهی توفیق باخود میآورد و هر بار که کیسه را میگشود دست خونینی در آن مییافت وچون دقت میکرد دست زن خود را بازمیشناخت.
اهالی بارسلون هر سگ و گربهی سیاهی را که یافتند کشتند اما ماریا اسپالانتسو در میان آن قربانیان بیهوده پیدا نشد.
این ماریا اسپالانتسو دختر یکی از بازرگـانان عمدهی بارسلونی بود: مردی فرانسوی با همسری اسپانیائی. ماریا لاقیدی خاص قوم گل را از پدر بهارث برده بود و آن سرزندگی بیحـد و مرزی را که مـایهی جذابیت زنان فرانسوی است از مادر. اندام اسپانیائی نابش هم میراث مادری بود. تا بیست سالگی قطره اشکی به چشمش ننشسته بود و اکنون زنی بود سخت دلفریب و همیشه شاد و هوشیار که زندگی را وقف هیچکارهگی سرشار از دلخوشی اسپانیائی کرده بود و صرف هنرهـا... مثل یک کودک خوشبخت بود... درست روزی که بیست سالهگیاش را تمامکرد به همسری دریانوردی اسپالانتسو نام درآمد که بسیار جذاب بود و بهقولی دانشآموختهترین مرد اسپانیا و در سراسر بارسلون سرشناش. ازدواجش ریشه در عشق داشت. شوهرش سوگند یاد میکرد که اگر بداند زنش از زندهگی با او احساس سعادت نمیکند خودش را خواهد کشت. دیوانهوار دوستش میداشت.
اما در دومین روز ازدواج سرنوشت ورق خورد: بعدازغروب آفتاب از خانهی شوهر به دیدن مادرش میرفت که راه را گمکرد. بارسلون شهر بزرگی است و کمتر زن اسپانیائییی هست که بتواند کوتاهترین مسیر میان دو نقطه رابه درستی نشان دهد.
سر راه از راهبی که به او برخورد پرسید:ـ "راه خیابان سن مارکو از کـدام سمت است؟ " راهب ایستاد، فکری کرد و مشغول برانداز کردن او شد... آفتاب رفته مـاه برآمده بود و پرتو سردش بهچهرهی ماریا میتابید. بیجهت نیست که شاعران در توصیف زنان از ماه یاد میکنند!
ـ زن درروشنائیی مهتاب صد بار زیباتر جلوه میکند...
موهای زیبای مشکین ماریا دراثر سرعت قدمها برشانه و برسینهاش که از نفس زدن عمیق برمیآمـد ، افشان شده بود و دستهایاش که شربی را بر شانه نگه میداشت تا آرنج برهنه بود.
راهب جوان ناگهان بیمقدمه درآمد که: "ـ به خون ژانوار قدیس سوگند که تو جادوگری!"
ماریا گفت: ـ اگر راهب نبودی می گفتم بی گمان مستی!
ـ تو ... جادوگری!
راهب این را گفت و زیرلب شروع به خواندن اوراد کرد.
ـ سگی که هـمالان پیش پـای من دوید چه شد؟ تو همان سگی که به این صورت درآمدی! به چشم خودم دیدم! من میدانم...اگرچه بیست و پنج سـال بیشتر ندارم تا به حال مچ پنجاه جادوگر را گرفتهام. تو پنجاهویکمی هستی! به من میگویند اوگوستین...
اینها را گفت و صلیبی به خود کشید و برگشت و غیبش زد.
ماریا اوگوستین را میشناخت. نقلش را بهکرات از پدر و مادر شنیده بود. هم به عنوان پرحرارتترین شکارچی جادوگران، هم بهنام مصنف کتابی علمی که درآن ضمن لعن زنان از مردان هم به سبب تولدشان از بطن زن ابراز نفرت کرده در محاسن عشـق بهمسیح داد سخن دادهاست. اما ماریا بارها با خود فکر کردهبود مگر میشود به مسیحی عشق ورزید که خود از انسان متنفر است؟
چند صد قدمی که رفت دوباره به اوگوستین برخورد. از بنائی با سردر بلند و کتیبهی طویلی به زبان لاتینی چهار هیکل سیاه بیرون آمدند، ازمیان خود به او راه عبور دادند و بهدنبالاش راهافتادند. ماریا یکی از آنها را که همان اوگوستین بود شناخت. چهارتائی تا در خانه تعقیبش کردند.
سه روز بعد مرد سیاهپوشی که صورت تراشیدهی پف کرده داشت و ظاهرش میگفت که باید یکی ازقضات باشد به سراغ اسپالانتسو آمد و به او دستور داد بیدرنگ به حضور اسقف برود.
اسقف به اسپالانتسو اعلامکرد که: "ـ عیالات جادوگراست! "
رنگ از روی اسپالانتسو پرید.
اسقف ادامه داد که: ـ به درگاه خداوند سپاس بگذار! انسانی که از موهبت پرارزش شناسائیی ارواح خبیثه در میان عوامالناس برخوردار است چشم ما و تو را باز کرد. عیالات را دیدهاند که به هیات کلب اسودی درآمده، یک بار هم کلب اسودی را مشاهده کردهاند که هیات معقودهی تو را بهخود گرفته...
اسپالانتسوی مبهوت زیرلب گفت: "ـ او جادوگر نیست ... زن من است!"
ـ آنضعیفه نمیتواند معقودهی مردی کاتولیک باشد! مشارالیها عیال ابلیس است. بدبخت! مگر تا بهحال متوجه نشدهای که به دفعات به خاطر آن روح خبیث تو را مورد غدر و خیانت قرارداده؟ بلافاصله عازم بیت خود شو و فی الفور او را بهاینجا بفرست.
اسقف مردی فاضل بود و از جمله واژهی Femina(یعنی زن) را به دو جزء fe و minus تجزیه میکرد تا برساندکه ( feیعنی ایمان) زن، minus (یعنی کمتر) است...
اسپالانتسو ازمرده هم بیرنگتر شد. از اتاق اسقف که بیرون آمد سرش را میان دستهایش گرفت. حالا کجا برود و به کی بگوید که ماریا جادوگر نیست؟ مگر کسی هم پیدا میشود که حرف و نظر راهبان را باور نداشته باشد؟ حالا دیگر دربارسلون همه به جادوگر بودن ماریا یقین دارند. همه! هیچ چیز از معتقد کردن آدم ابله به یک موضوع واهی آسانتر نیست و اسپانیائیها هم که ماشاءالله همه از دم ابلهاند!
پدر اسپالانتسو که داروفروش بود دم مرگ به او گفتهبود: "ـ در همهی عالم بنیبشری از اسپانیـائی جماعت ابلـهتر نیست، نه به خودشـان اعتماد نشان بـده نه معتقدات شان را باورکن!
اسپالانتسو معتقدات اسپانیائی ها را باورمیکرد اما حرفهای اسقف را نه. زنش را خوب می شناخت و یقین داشت که زنها فقط در عجوزهگی جادوگر می شوند... ازپیش اسقف که برگشت بههمسرش گفت: "ـ ماریا، راهبها خیال دارند بسوزانندت! میگویند تو جادوگری و به من هم دستور دادهاند تو را بفرستم آنجا ... گوشکن ببین چه میگویم زن! اگر راستی راستی جادوگری، که بهامان خدا. بشو یکگربهی سیاه و در رو جان خودت را نجات بده ، اما اگر روح پلیدی درت نیست تو را بهدست راهبها نمیدهم ... غل بهگردنت میبندند و تا گناه نکرده را بهگردننگیری نمیگذارند بخوابی. پس اگر جادوگر هستی فرارکن! "
اما ماریا نه به شکل گربهی سیاه درآمد نه گریخت فقط شروعکرد به اشک ریختن و بهدرگاه خدا توسل جستن... و اسپالانتسو بهاش گفت:"ـ گوشکن. خدابیامرز ابوی میگفت آن روزی که همه به ریش احمقهای معتقد به وجود جادوگر بخندند نزدیک است. پدرم بهوجود خدا اعتقادی نداشت اما هیچ وقت یاوه ازدهنش درنمیآمد. پس باید جائی قایم بشوی و منتظر آن روز بمانی... چندان مشکلهم نیست. کشتیی کریستوفور اخوی کناراسکله در دست تعمیراست. آن تو قایمت میکنم و تا زمانی کهابوی میگفت بیرون نمیآیی. آن جور که پدرم گفت خیلی هم نباید طول بکشد."
آن شب ماریا در قسمت زیرین کشتی نشسته بود و بیصبرانه درانتظار آن روز نیامدنیای که پدر اسپالانتسو وعدهاش را داده بود از وحشت و سرما میلرزید و به صدای امواج گوش میداد.
اسقف از اسپالانتسو پرسید : "ـ عیالت کجا است؟"
اسپالانتسو هم به دروغ گفت: "ـ گربهی سیاهی شد و در رفت."
"ـ انتظارش را داشتم. میدانستم اینطورمیشود. لاکن مهم نیست. پیداش میکنیم. اوگوستین قریحهی غریبی دارد! فیالواقع قریحهی خارقالعادهئی است! برو راحت باش و منبعد دیگر منکوحهی جادوگر اختیار مکن! مواردی بوده که ارواح خبیثه از جسم ضعیفه بهقالب رجلاش انتقال نموده... درهمین سنهی ماضی خودم کاتولیک مومنی را سوزاندم که در اثر تماس با منحوسهی غیرمطهرهئی برخلاف میل خود روحاش را به شیطان لعین تسلیم نمودهبود... برو! "
.
ماریا مدتها درکشتی بود. اسپالانتسو هرشب به دیدناش میرفت و چیزهائی را که لازم داشت برایاش میبرد. یکماه بهانتظار گذشت، بعد هم یک ماه دیگر و ماه سوم... اما آن دوران مطلوب فرا نرسید. پدر اسپالانتسو درست گفته بود، اما عمر تعصبات با گذشت ماهها بهآخر نمیرسد. عمر تعصبات مثل عمر ماهی دراز است و سپری شدنشان قرنها وقت میبرد...
ماریا رفته رفته با زندهگیی جدیدش کنار آمده بود و کمکم داشت به ریش راهبها که اسمشان را کلاغ گذاشته بود میخندید و اگر آن واقعهی خوفانگیز و آن شوربختیی جبرانناپذیر پیش نمیآمد خیال داشت تا هر وقت که شد آنجا بماند وبعد هم به قول کریستوفور، کشتی که تعمیر شد با آن بهسرزمینی دور دست کوچکند: "بهجائی بسیار دورتر از ایناسپانیای شعورباخته."
اعلان اسقف که در بارسلون دست به دست میگشت و درمیدانها وبازارها به دیوارها چسبانده شده بود بهدست اسپالانتو هم رسید. اعلان را که خواند فکری بهخاطرش رسید. وعدهی انتهای اعلان درباب آمرزش گناهان تمام حواساش را بهخود مشغول کرد.
آهی کشید و باخودش گفت:"ـ کسب آمرزش گناهان هم چیز بدی نیستها!
اسپالانتـسو خودش را غرق در معاصیی کبیره میدانست. معاصیی کبیرهای بر وجداناش سنگینی میکرد که مومنان بسیاری بهخاطر ارتکاب نظایر آن برخرمن آتش یا زیر شکنجه جان سپرده بودند. جوانیاش در تولدو گذشته بود: شهری که درآن روزگار مرکز ساحران و جادوگران بود... طی قرون دوازده و سیزده، ریاضیات دراین شهر بیش از هر نقطهی دیگر اروپا شکوفا شد. در بلاد اسپانیا هم که، از ریاضیات تا جادو یک گـام بیشتر فاصله نیست... پس اسپالانتسو زیر نظر ابوی به ساحری هم پرداخته بود.
ازجمله اینکه دل و اندرون جانوران را میشکافت و گیاهان غریب گرد میآورد... یکبـار که سرگرم کوبیدن چیزی در هاون آهنی بود روح خبیثی با صدای مخوف به شکل دود کبود رنگی از هاون بیرون جسته بود! درآن روزگار زندهگی در تولدو سرشار از اینگونه معاصی بود. هنوز ازمرگ پدر و ترک تولدو چندی نگذشته بود که اسپالانتسو سنگینیی خوفانگیز بار این گناهانرا بر وجدان خود احساسکرد. راهب ـ اقیانوسالعلوم پیری که طبابت هم میکرد ـ بدو گفته بود فقط درصورتی معاصیاش بخشیده خواهدشد که به کفارهی آنها کاری سخت نمایان به منصه بروز و ظهور رساند. اسپالانتسو حاضر بود همه چیزش را بدهد و در عوض روحاش از خاطرهی زندگیی ننگین تولدو و جسماش از سوختن در آتش دوزخ نجات پیداکند. اگر در آن زمان فروش تصدیقنامهجات آمرزش گناهان باب شده بود برای بهدستآوردن یکی ازآن قبضها، بیمعطلی نصف همهی داروندارش را مایه میگذاشت. حاضر بود برای آمرزش روحاش پیاده بهزیارت یکی از امکنهی مقدسه مشرف بشود، افسوس که کارها و گرفتاریهایش مانع بود.
اعلان عالیجناب اسقف را که خواند با خود گفت: اگر شوهرش نبودم فوری میبردم تحویلاش میدادم... ـ این فکر کهتنها با گفتن یک کلمه تمام گناهاناش آمرزیده میشود از سرش بیرون نمیرفت و شب و روز آرامش نمیگذاشت... زناش را دوست میداشت، دیوانهوار دوستاش میداشت... اگر این عشق نمیبود، اگر این ضعفی که راهبان و حتي طبیبان تولدو چشم دیدناش را نداشتند درمیان نبود، میشد که... اعلان را که به برادرش نشانداد.
کریستوفور گفت: "ـ اگر ماریا جادوگر بود و این همه خوشگلی و تودلبروی نداشت من خود تحویلاش میدادم... آخر آمرزش گناه معرکه چیزی ست!... اما اگرحوصله کنیم تا ماریا بمیرد و پس از آن جنازهاش را ببریم تحویل کلاغها بدهیم هم چیزی ازکیسهمان نمیرود. بگذار مردهاش را بسوزانند. مرده که درد حالیاش نمیشود... تازه! ماریا وقتی میمیرد که دیگر ما پیر شدهایم. آمرزش گناه هم چیزی ست که تنها به درد دوران پیری میخورد... "
کریستوفور اینها را گفت قاهقاه خندید و به شانهی برادرش زد. اما اسپالانتسو درآمد که: "ـ اگر من زودتر از او مردم چه؟ به خدا قسم اگر شوهرش نبودم تحویلاش میدادم !"
هفتهای پسازاین گفتوگو اسپالانتسو که روی عرشه قدم میزد زیر لب میگفت:"ـ آخ که اگر الان مرده بود!... من که زنده تحویلاش نخواهم داد. اما اگر مرده بود تحویلاش میدادم. در آنصورت، من، هم سر این کلاغهای لعنتی را کلاه میگذاشتم هم آمرزش گناهانم را به چنگ میآوردم!"
.
اسپالانتسوی بی شعور سرانجام زناش را مسموم کرد...
خودش جسد ماریا را برد برای سوزاندن تحویل هیات قضات داد.
معصیت هائی که در تولدو مرتکب شده بود آمرزیده شد. این گناهاش هم که برای درمان مردم درس خوانده بود و ایامی از عمرش را صرف علمی کرده بود که بعدها ناماش را شیمی گذاشتند بخشوده شد و عالیجناب اسقف پس ازتحسین بسیار کتابی از مصنفات خود را به او هدیهداد... مرد عالم دراین کتاب نوشته بود جنیان از آن جهت در جسم ضعیفه گان سیاهمو حلول میکنند که لون مویشان با لون خود ایشان مطابقه میکند.
انتقام زن
زنگ در را به صدا در آوردند. نادژدا پترونا ، مالك آپارتماني كه محل وقوع داستان ماست ، شتابان از روي كاناپه بلند شد و دوان دوان به طرف در رفت. با خود ميگفت: « لابد شوهرم است … » اما وقتي در را باز كرد ، با مردي ناآشنا روبرو شد. مردي بلند قامت و خوش قيافه ، با پالتو پوست نفيس و عينك دسته طلايي در برابرش ايستاده بود ؛ گره بر ابرو و چين بر پيشاني داشت ؛ چشمهاي خواب آلودش با نوعي بيحالي و بي اعتنايي ، به دنياي خاكي ما مينگريستند. نادژدا پرسيد:
ــ فرمايش داريد ؟
ــ من پزشك هستم خانم محترم. از طرف خانواده اي به اسم … به اسم چلوبيتيف به اينجا دعوت شده ام … شما خانم چلوبيتيف نيستيد؟
ــ چرا … خودم هستم … اما شما را به خدا آقاي دكتر … معذرت ميخواهم. شوهرم گذشته از آنكه تب داشت ، دندانش هم آپسه كرده بود. خود او خدمتتان نامه نوشته و خواهش كرده بود تشريف بياوريد اينجا ولي شما ، از بس دير كرديد كه او نتوانست درد دندان را تحمل كند و رفت پيش دندانساز.
ــ هوم … حق اين بود كه نزد دندانپزشكش مي رفت و مزاحم من نمي شد …
اين را گفت و اخم كرد. حدود يك دقيقه در سكوت گذشت.
ــ آقاي دكتر از زحمتي كه به شما داديم و شما را تا اينجا كشانديم عذر ميخواهم … باور كنيد اگر شوهرم ميدانست كه تشريف مي آوريد ، ممكن نبود پيش دندانساز برود … ببخشيد …
دقيقه اي ديگر در سكوت گذشت. نادژدا پترونا پشت گردن خود را خاراند. دكتر زير لب لندلندكنان گفت:
ــ خانم محترم ، لطفاً مرخصم كنيد! جايز نيست بيش از اين معطل شوم. وقت ماها آنقدر ارزش دارد كه …
ــ يعني … من كه … من كه معطلتان نكرده ام …
ــ ولي خانم محترم ، بنده كه نمي توانم بدون دريافت حق القدم از خدمتتان مرخص شوم!
نادژدا پترونا تا بناگوش سرخ شد و تته پته كنان گفت:
ــ حق القدم ؟ آه ، بله ، حق با شماست … بايد حق القدم داد ، درست مي فرماييد … شما زحمت كشيده ايد ، تشريف آورده ايد اينجا … ولي آقاي دكتر … باور بفرماييد شرمنده ام … موقعي كه شوهرم از منزل بيرون ميرفت ، كيف پولمان را هم با خودش برد … متأسفانه يك پاپاسي در خانه ندارم …
ــ هوم! … عجيب است! … پس مي فرماييد تكليف بنده چيست؟ من كه نميتوانم همين جا بنشينم و منتظر شوهرتان باشم. اتاقهايتان را بگرديد شايد پولي پيدا كنيد … حق القدم من ، در واقع مبلغ قابلي نيست …
ــ آقاي دكتر باور بفرماييد شوهرم تمام پولمان را با خودش برده … من واقعاً شرمنده ام … اگر پولي همراهم بود ممكن نبود بخاطر يك روبل ناقابل ، اين وضع … وضع احمقانه را تحمل كنم …
ــ مردم تلقي عجيبي از حق القدم پزشك ها دارند … به خدا قسم كه تلقي شان مايه ي حيرت است! طوري رفتار ميكنند كه انگار ما آدم نيستيم. كار و زحمت ما را ، كار به حساب نمي آورند … فكر كنيد اينهمه راه را آمده ام و زحمت كشيده ام … وقتم را تلف كرده ام …
ــ مشكل شما را مي فهمم آقاي دكتر ، ولي قبول بفرماييد گاهي اوقات ممكن است در خانه ي آدم حتي يك صناري پيدا نشود!
ــ آه … من چه كار به اين « گاهي اوقات ها » دارم ؟ خانم محترم شما واقعاً كه … ساده و غير منطقي تشريف داريد … خودداري از پرداخت حق القدم يك پزشك … عملي است ــ حتي نميتوانم بگويم ــ خلاف وجدان … از اينكه نميتوانم از دست شما به پاسبان سر كوچه شكايت كنم ، آشكارا سوءاستفاده ميكنيد … واقعاً كه عجيب است!
آنگاه اندكي اين پا و آن پا كرد … بجاي تمام بشريت ، احساس شرمندگي ميكرد … صورت نادژدا پترونا به قدري سرخ شد كه گفتي لپهايش مشتعل شده بودند ؛ عضلات چهره اش از شدت نفرت و انزجار ، تاب برداشته بودند ؛ بعد از سكوتي كوتاه ، با لحن تندي گفت:
ــ بسيار خوب! يك دقيقه به من مهلت بدهيد! … الان كسي را به دكان سر كوچه مان مي فرستم ، شايد بتوانم از او قرض بگيرم … حق القدمتان را مي پردازم ، نگران نباشيد.
سپس به اتاق مجاور رفت و يادداشتي براي كاسب سر گذر نوشت. دكتر پالتو پوست خود را در آورد ، به اتاق پذيرايي رفت و روي مبلي يله داد. هر دو خاموش و منتظر بودند. حدود پنج دقيقه بعد ، جواب آمد. نادژدا پترونا سر پاكت را باز كرد ، از لاي يادداشت جوابيه ي كاسب ، يك اسكناس يك روبلي در آورد و آن را به طرف دكتر دراز كرد. چشمهاي پزشك از شدت خشم درخشيدند. اسكناس را روي ميز گذاشت و گفت:
ــ خانم محترم از قرار معلوم ، بنده را دست انداخته ايد … شايد نوكرم يك روبل بگيرد ولي … بنده هرگز! ببخشيد …
ــ پس چقدر ميخواهيد ؟!
ــ معمولاً ده روبل مي گيرم … البته اگر مايل باشيد مي توانم از شما پنج روبل قبول كنم.
ــ پنج روبلم كجا بود ؟ … من همان اول كار به شما گفتم: پول ندارم!
ــ يادداشت ديگري براي كاسب سر گذر بفرستيد. آدمي كه بتواند به شما يك روبل قرض بدهد ، چرا پنج روبل ندهد؟ مگر برايش فرق ميكند؟ خانم محترم ، لطفاً بيش از اين معطلم نكنيد. من آدم بيكاري نيستم ، وقت ندارم …
ــ گوش كنيد آقاي دكتر ، اگر اسمتان را « گستاخ » ندانم ، دستكم بايد بگويم كه .. كم لطف و نامهربان تشريف داريد! نه! خشن و بيرحم! حاليتان شد؟ شما … نفرت انگيز هستيد!
نادژدا پترونا به طرف پنجره چرخيد و لب به دندان گرفت ؛ قطره هاي درشت اشك از چشمهايش فرو غلتيدند. با خود فكر كرد:
« مردكه ي پست فطرت! بي شرف! حيوان صفت! به خودش اجازه ميدهد … جرأت ميكند … آخر چرا نبايد وضع وحشتناك و اسفناك مرا درك كند؟ … لعنتي! صبر كن تا حاليت كنم! »
در اين لحظه به سمت دكتر چرخيد ؛ آثار رنج و التماس بر چهره اش نقش خورده بود. با صدايي آرام و لحني ملتمسانه گفت:
ــ آقاي دكتر! آقاي دكتر كاش قلبي در سينه تان مي تپيد ، كاش ميخواستيد درك كنيد … هرگز راضي نميشديد بخاطر پول … اينقدر رنج و عذابم بدهيد … خيال ميكنيد درد و غصه ي خودم كم است؟ …
در اين لحظه دست برد و شقيقه هاي خود را فشرد ؛ خرمن گيسوانش در يك چشم به هم زدن ــ گفتي فنري را فشرده بود ، نه شقيقه هايش را ــ بر شانه هايش فرو ريخت …
ــ از دست شوهر نادانم عذاب ميكشم … اين بيغوله ي گند و نفرت انگيز را تحمل ميكنم … و حالا يك مرد تحصيل كرده به خودش اجازه ميدهد ملامتم كند ، سركوفتم بزند. خداي من! تا كي بايد عذاب بكشم؟
ــ ولي خانم محترم ، قبول كنيد كه موقعيت خاص صنف ما …
اما دكتر ناچار شد خطابه اي را كه آغاز كرده بود قطع كند: نادژدا پترونا تلوتلو خورد و به بازوان دكتر كه به طرف او دراز شده بود ، در آويخت و از هوش رفت … سر او به سمت شانه ي دكتر خم شد و روي آن آرميد.
دقيقه اي بعد ، زمزمه كنان گفت:
ــ بياييد از اين طرف … جلو شومينه دكتر … جلوتر … همه چيز را برايتان تعريف ميكنم … همه چيز …
ساعتي بعد دكتر ، آپارتمان نادژدا پترونا را ترك گفت ؛
هم دلخور بود ؛ هم شرمنده ؛ هم سرخوش … در حالي كه سوار سورتمه ي خود ميشد ، زير لب گفت:
« انسان وقتي صبح ها از خانه اش بيرون مي رود ، نبايد پول زياد با خودش بردارد! يك وقت ناچار ميشود پولش را بسلفد! »