عصر ، وقتی از خرید بر می گشت ، باران شدیدی می آمد. خواست از چاله آب رد بشه ، اون طرفتر دید یک بسته ۵۰ تومانی روی زمین ریخته . هیچ کس دور و بر نبود. از هر کسی پرسید هیچ کس اطلاع نداشت . برداشت.

در مدرسه قرار بود جشنی برگزار شود و مسئولیت این جشن با او بود. شاگرد اول کلاس ! همه دوستش داشتند . یک جدول طراحی کرد به عنوان مسابقه . زد روی برد راهرو . هر کسی می خواست شرکت کنه باید به او مراجعه می کرد و یک جدول با پاسخنامه می گرفت . همه اومدند.

بعد از مراسم به برندگان کلی مداد نوکی و خودکار و دفتر داد . سهم خودش شادی بچه ها ....