عجله داشتم . به چهار راه که رسیدم ، بلافاصله چراغ قرمز شد . خیلی لجم گرفت . خواستم مثل بقیه ماشینها منم از قرمز رد بشم که پام ناخودآگاه رفت روی ترمز و با گاز غریبی کرد . ۱۸۰ ثانیه !

 ماشین رو خاموش کردم و بی اختیار به اطراف نگاه کردم . دختری گلفروش بین ماشینها اومد . دسته های کوچک گل نرگس ، دستهای نحیف و خسته ش رو پنهان کرده بودن . توی چشماش هزار هزار حرف نگفته بود که کسی رو برای قسمت کردن پیدا نکرده بودن . بین ماشینها می لولید و گلها رو نشون می داد و دنبال مشتری برای اونا می گشت . یکهو چشمش به ماشین کناری من افتاد . یک پرشیا سفید و یک پسر جوون که پشت رل نشسته بود . اومد از سمت شیشه شاگرد و رو کرد به راننده ش و گفت : گل می خری ؟ ارزون میدم ها .

جواب شنید : همه ش چند ؟

گفت : دسته ای ۲ تومن . ده تا دارم ، میشه بیست تومن .

جواب شنید : خودت چند ؟

یکهو جا خورد . یک تکونی به خودش داد . سرش و بیرون آورد . با همه غیظ و نفرتی که یک دفعه توی صورتش جمع کرده بود ، داد زد : کثافت . من فا.حش.ه نیستم .

 با گریه از بین ماشینها بیرون خزید . کنار میله چراغ ایستاد و سبز شدنش رو ندید . شرم تمام وجودم رو فرا گرفت . یک آن حس کردم من هم دیگر یک مرد نیستم ....

 

پ ن ۱ : جام موشک کاغذی صفر و نیم را هم در یابید . توضیحات مبسوط همون جا .

پ ن ۲ : اینجا را هم بخوانید . بد نیست .

پ ن ۳ : یکی با جستجوی یادداشت های یک معتاد  به وب من رسیده . من چی بگم به این گوگل آخه .  اونم در صدر جستجو ها