دنیای هیچکی به هیچکی
تو که زاییده سالهای شصتی
زبانت را به روی حق نبستی ؟
بهت گفتن که اون شاه فراری
فلنگو بست پرید بر روی گاری
به وقت جنگ خب ، تو فنچ بودی
نهایت قد تاس منچ بودی
تو رو چار پنج دفه پرتاب کردن
تا وقتی شیش بیاری خواب کردن
به سن هفت فرستادن دبستان
یه گاهی همره سید ، شبستان
تمام مملکت در آتش و دود
یه ماه بابا نبود ، یک ماهیم بود
برات زخم و جراحت سوغاتی داشت
نفهمیدی که خواب راحتی داشت؟
یه هو رفت و دیگه هیچ وقت نیومد
صدای ناله مادر میومد
.
.
چشام وا شد دیدم سنم شده بیست
نفهمیدم چرا هیچکی به هیچکی ست
بهم گفتی که این بچه شهیده
اینم مث باباش ندید بدیده
همش دنبال سهم و پول و ماله
بهش مهلت ندین اهل محاله
کسای دیگه با اسم خود من
نشستن با دو پا رو گُ-رده من
.
سرتو درد نیارم ای رفیقم
سیصد چارصد دفه گفتن که بیغم
حالا هم که به زور و ضرب مادر
نشستم من کنار دست همسر
دلم خوش بود که این یارو فهیمه
به غیر شادیا تو غم ، سهیمه
امان از این دل تن خسته من
نفهمیدم که مرد ِ ، یا که اون زن
چرا این قصه رو اینجا نوشتم ؟
زدی خنجر به من گفتی که زشتم !
حساب ما باشه با هم قیامت
همون وقتی که جرخورد اون قیافت
پ ن : تا نپرسیدین بگم که نوشته خودم هستش . این هم تجربه ای از هجویه نویسی منه . بدتون اومد ببخشید . خوشتون هم اومد که دیگه خوشتون اومده دیگه . چه بهتر . فقط به نام خودتون ثبتش نکنین بگین : نفهمید ها . به اون بالای وب نگاه کنین و خجالت بکشین .