اگر برای دیده شدن بایستی به جماعت تن داد ، آن جامعه ای را انتخاب می کنم که سخن مشترک میان ما بسیار باشد و گرنه به ایجاب به آن می گروم و خود را دچار آن نمی کنم ( که دچار یعنی عاشق ، آنگونه که سهراب گفت ) . وقتی سخنان و نگاه مشترک برای آدمی به ندرت یافت شود به ناچار سکوت . هر چند طولانی . هر چند جانفرسا ، هر چند بیرحم و کژفهم . مگر علی (ع) به بیگانگی جامعه خود سکوت نکرد . مگر درستی اش را با نادرستی فهم نکردند . مگر نکردند آنچه را نباید ! مگر این از جمله رازهای سکوت علی نبود . مگر تقدیر نبود علی رازهای سینه را با چاه نخلستان زمزمه کند و اشک ریزد . مگر زمین برای علی کوچک نبود . مگر او را تکفیر نکردند . مگر به منبر و محراب او را سب نکردند . مگر یگانه دختر رسول – همسرش – را نشکستند . مگر ... مگر ... مگر ...

رسیدن به جایگاه علی ، امری است قریب محال و از عهده بندگان این روزگار بر نیاید . گهگاه این سوال پیش می آید – قبول – برای چون اویی ، بزرگ و بی بدیل ، یگانه همه دورانها ، به سبب آنچه نباید می کردند ، به تحمیل سکوت و صبوری مقدر شد . اما آیا برای ما امروزیان هم چنین سکوتی تقدیر است ؟ آیا این جفا نیست ؟ آیا حضور جایز است ؟ در چنین جامعه ای بایستی حاضر بود ؟ تا کجا ، چگونه ، تا چه وقت ؟ آیا نبایستی به این سوالات کلیدی و تعیین کننده پاسخ داد ؟ آیا به چنین سلامهایی – چنان که هر روز می شنویم – تنها یک علیک کافی نیست ؟ یا شاید هم بایستی ندیده گرفت . یا حتی تن داد ؟ یا به پلشتی های خوشمزه و خوشایند این دوران تن داد. نکند تقدیر امروز ما این است ؟ نکند بیهوده دست و پا می زنیم . نکند اصلا" تشنگی حضور بی معنی است . نکند ...

نه ! پس خون حسین چه می شود . نکند ما دیگر صدای هل من ناصرش را نمی شنویم . وای ... تاریخ نگران ماست . بی تردید ! سده ها تاب آورد . پادشاهان بسیار دید و امیدوار ماند تا این امانت که آسمان تاب تحمل نداشت برای این روزگار به ارمغان آورد.

یا لثارات حسین . کجایند خون خواهان حسین . کجایند فرزندان نینوا . ما را چه شده است ؟ چرا به طنین ناهنجار شامیان سر خم کرده ایم . چرا مأوا و ملجأ ما آنسوی مرزهای ایمان و عقیده چشمک می زند ؟ چرا چشم و زبان بسته خوراک زهر اندود خوشرنگ شامیان را با حرص می چشیم ؟ چرا برای دست یافتن به آن از شانه های هم بالا می رویم . چرا تصور ما از تصویر پر زرق و برق تباهی ، این چنین بلاهت بار است . ما را چه شده است ؟

هنوز هم سیب سرخ را از درخت ممنوعه به اشتیاق می چینیم و بارها و بارها از بهشت خداوند رانده می شویم ولی هر بار به چشیدن طعم آن مشتاق تر . انگار هیچ اختیاری ما را نیست . انگار ما را مسخ کرده اند . به تهاجم بی پروا و گستاخانه شامیان این روزگار به لبخند که نه ، به قهقهه پیشواز می رویم و هلهله سر می دهیم و آنچه را داشته ایم و داریم به میل آذین بسته ، سبد سبد بربالای سر گرفته ، به ایشان تقدیم می کنیم . به ثمن بخس !

نعلهای اسب جولان داده شده بر روی پیکر حسین را به یادگار و به اشتیاق می ستانیم و خوش خیال و غافل از این سوداگری ، که این روزها این نعلها گوناگون و رنگ به رنگ شده و برای هر سلیقه و هر توانی شکل گرفته و از حاجی تا باجی ما را نشانه گرفته اند . از خوراک و پوشاک و تصویر و ترانه و ....

آیا سزا نیست هر مومنی به مصداق حدیث علوی افسوس رحلت برادر مومنش را بخورد از اینکه چرا جای او نیست . اما ، آیا همه اینها یعنی سکوت ؟ آیا این دل مشغولی ها را ...

تا کجا و تا کی بایست بغض های فرو خورده و نا تمام را با سه نقطه تصویر کنیم .

بیشتر می اندیشم.

یا حق

21/4/89 – دو نیمه شب

پ ن : به بهانه اینکه در سریال مختار به وقت قیام او رسیده اند ، اینجا نگاشتم .