ابر سیاه
فحش بده تا آزادت کنم
صدای ضجّههایش را به وضوح میشنیدم، لابهلای بازجویی، اسم شریعتی هم از زبان دختر دانشجو شنیده میشد.
نزدیکهای غروب صدای در سلول خبر از ورود زندانی جدید میداد، از گفتگوی ماموران ساواک فهمیدم علی شریعتی است. هنوز صدای بازجویی دخترک از سلول روبهرویی به گوش میرسید:
ـ دکتر شریعتی تو رو به این روز انداخته، اگه به شریعتی فحش بدی آزادت میکنم.
این صدای زمخت شکنجهگر ساواک بود که هر لحظه بلندتر میشد، دختر از حضور علی در چند سلول آن طرفتر بیخبر بود فقط فریاد میزد: من فحش بلد نیستم، بلد نیستم.
دکتر میلههای سلول را با یک دستش میفشرد و با دست دیگر به میلهها میکوفت، رنگ از رخسارش پریده بود، ناگهان خطاب به دختر فریاد کشید:
ـ شریعتی منم دخترم، به من فحش بده، به من فحش بده.
صدای خفه و نالههای پی در پی دخترک همه را بیتاب کرده بود، آتش سیگار شکنجهگر که به صورت دختر مینشست فریادش را جانسوز و نالههای دکتر را شدیدتر میکرد و این وضع تا سپیدهدم ادامه داشت ...
*
با مینیژوپ پای منبر
وقتی سخنرانی بود همه میآمدند، نمیشد جلودارشان شد، با حجاب و بیحجاب، آنوقت مخالفین خرده میگرفتند که: چرا عدهای دختر با مینیژوپ میآیند پای سخنرانیتان؟!
دکتر هم جواب زیرکانهای میداد:
ـ آخه اونا بد میان، شما چرا نگاه میکنین؟
آن روز هم یکی رو به دکتر ایستاد و گفت: «آقا، شما نمیخوای هیچکاری بکنی؟! یه عده نسوان جلوی در جمع شدن، با یک وضع بدی!»
دکتر پرسید: یعنی باز هم یکی بیحجاب آمده؟
ـ نه آقا! ولی زیر چادرش دامن پوشیده!
دکتر خندید و در حالی که زیر چشمی نگاهش میکرد، گفت:
ـ مومن! زیر چادر دامن پوشیدن منکر است یا از توی جمعیت زیر چادر مردم رو دید زدن!؟
منبع : خبرآنلاین