گفتند : تو ناشکیب ترین روزگار

اصلا" از چه ،

راز شکفتن بابونه ها را با دیگران در میان گذاشتی ؟

گفتم : بماند !

.

گفتند : تو ، آری خود تو ،

چه شد که یکباره سفر را به دیدگان ابر

آشنا کردی ؟

گفتم : بماند !

.

گفتند : اصلا" از برای چه شهریور را ماه

نهایت سفر انتخاب کردی ؟

گفتم : بماند !

.

گفتند : مگر نمی گفتی باران پسین اواخر مرداد

گواهی اصالت تو بود ؟

گفتم : بماند !

.

گفتند : هی ، فلانی !

تو ، مسئول شکفتن تردید قاصدکها بودی ؟

گفتم : بماند !

.

گفتند : تو برای شمارش پروانه ها

پی یافتن چراهای بسیاری بوده ای ؟

گفتم : بماند !

.

گفتند : تو اصلا" فرق میان

دیروز و فردا را حس کرده ای ؟

گفتم بماند !

.

گفتند : خب ؟!

گفتم : من ،

پی برگ گلی خسته فرسنگها راه می روم ،

باقی بماند ...

 

۸۲/۶/۱۴  

 

پ ن : ابتدا بنا به نوشتن دل نوشته هایم نداشتم . اما چون دوستان خواستند گه گاهی بعضی از آنها را درج می کنم . ضعفها را بر من ببخشید .