نمیدونم روی پیشونی من چی نوشتند که از همون قدیم ندیما ، همون یکی بود یکی نبود ، ملت به من زیاد اعتماد می کردند و حرف دلشون رو به من میزدند . همین شد که بانی چند آشنایی و ازدواج هم شده ام.

یک بار ، چند سال پیش دوستی داشتم که کفاش بود. پسر خوبی بود. به کسی کاری نداشت. توی خودش بود. یکهو گفت تنها شدم و دلم می خواد ازدواج کنم. منم که حساس. شاخکهام راه افتاد تا ببینم ، چی شده که به من این حرف رو زده. فکر کردم اول دور و بر من کسی هست که نظرش رو جلب کرده، بعد دیدم ، نه بابا من توی ته کویرم. من و چه به این حرفها. کسی اطراف من نبود. بعد که گذشت ، فهمیدم خواسته که براش کسی رو پیدا کنم. دو، سه روزی همین طوری گذشت تا یکدفعه توی جایی که بودم، یاد خانمی افتادم که با پدر و مادرش آشنا بودم و به من خیلی احترام میگذاشتند. دختر خوبی بود و البته خانواده نسبتا" ضعیفی داشت. گفتم ، خب اینها بهم می خورند. هر دوتا هم تحصیلات شبیه هم دارند. زیر دیپلم بودند. بهتره به هم معرفیشون کنم. خلاصه سر یک فرصت مناسب با خانمه صحبت کردم و موضوع را مطرح کردم وگفتم که من یک قرار ترتیب میدهم در حضور خودم حرفهاتون رو بزنید ، اگر خواستی با خانواده بیان منزلتون. یک کمی هم از پسره تعریف کردم و کیه و چی کاره ست و از این حرفها. قبول کرد.

فردای همان روز ، همین حرفها رو به آقای پسر زدم و برنامه را چیدم.

.

چند روز بعد توی یک کافی شاپ سه نفری نشسته بودیم. چند دقیقه ای گذشت ، دیدم از هیچ کدام صدایی در نمیاد. پیش خودم گفتم ، اینا عجب آدمهای نجیب و خوبی هستند. چه تناسبی دارند. چه کار خوبی کردم. خلاصه توی دلم خوشحال بودم. اما دیدم همین طوری نمیشه. باید یک حرفی زده بشه. در ضمن این رو هم بگم که اون موقع هر دوی آنها حداقل ۴ ، ۵  سالی از من بزرگتر بودند. خلاصه سر صحبت رو باز کردم و چون حوصله نداشتم سریع رفتم سر اصل مطلب. تند تند به هم معرفیشون کردم و دو سه تا شوخی هم کردم تا یخشون باز بشه. کم کم زبونشون باز شد. گفتم حالا موقع شه. به بهانه دستشویی رفتن ترکشون کردم و یک نیم ساعتی بعد برگشتم. یک موقع نگید چه دستشویی طولانی ای. داشتم از دور می پاییدمشون یک موقع کار بد نکنند. خب خانواده دختره من رو می شناختند و اگه یک موقع چیزی میشد برای من خیلی بد میشد. وقتی برگشتم دیدم گل از گل هر دو تا شکفته و گویی که مجنون روی لیلی خود را در ماه دیده و لیلی هم ، اِی همچین دلش غنج رفته. توی دلم گفتم دیگه پررو میشن. جلسه رو تمام کردم و قرارهماهنگی اولیه با من شد. بعد که پسره برای من صحبت کرد ، دیدم بعله تا وام ازدواجشون رو هم براش نقشه کشیدند و فقط مونده اسم بچه هاشون رو انتخاب کنند. گفتم عجب انتخابی کردی فرهاد. چه در و تخته با هم جور شدند. بابا تو دیگه کی هستی.

.

سه ، چهار روز که گذشت. دیدم پسره پکره. گفتم چته؟ چی شده؟ گفت : چرا به من زنگ نمیزنه ؟ گفتم: کی ؟ گفت: همون طرف! ( اسمش یادم نیست. وگرنه با یک حرف می نوشتم.) گفتم: چطور؟ گفت: آخه بهش شماره داده بودم. گفتم : شماره؟ گفت : آره. گفتم: عمو ! تو قراره بری خواستگاری. دوست دختر که نخواستی. گفت : یعنی چی؟ بالاخره باید با هم آشنا بشیم یا نه ؟ گفتم : تو اول برو خواستگاری . بعدا" خانواده هاتون که فهمیدن با هم آشنا بشین. گفت: نه. من نظرم اینه که اول یک کم با هم رفت و آمد کنیم ، بعدا". گفتم : اِ  ! بد نگذره. دختر مردم مچل توئه. من اهل این برنامه ها نیستم. من پیش مردم آبرو دارم. گفت: اصلا" من هم اگه اینطوریه پشیمون شدم. گفتم : تو که قرار وام و مراسم هم که گذاشته بودی! گفت : پشیمون شدم خب. اگه زنگ نزنه نمیشه. گفتم : باشه. بحث رو تموم کردم و دیگه ادامه ندادم. توی یک فرصتی پیش خانم طرف رفتم و گفتم ماجرا از این قراره و من موافق نیستم. گفت چرا؟ من هم حکایت و براش تعریف کردم و روشنش کردم. اون هم قبول کرد و هیچی نگفت. پسر مزبور هم دیگه پی ماجرا رو نگرفت. گفتم اگه براش مهم بود ، پا پی من میشد تا ببینه چه خبرو چی شده. که نشد.

خلاصه این طوری شد که دستم اومد که اینکه طرف سرش رو پایین می اندازه و خجالتیه، همیشه درست نیست. آب ندیده ، شناگر ماهریه. خب ، اگه طرف می خواد ماهی گیری بکنه، بره با قلاب خودش این کار رو بکنه ، چرا با قلاب آبروی یکی دیگه. راستش دیگه بعد از اون دیگه از این قدمها برای کسی برنداشتم. البته نه اینکه بعدها برندارم ها. بستگی به طرفش داره و قصدش. البته دیگه حس و حال گذشته رو هم ندارم.