کارت بلیت
تا همه مردا ، از در جلو سوار نشدند ، درب عقب اتوبوس را بازنکرد. نم نم برف هم می آمد.
-: خانمها بیارن بیلیتشونو جلو بدن .
-- : کارت داریم. ( صدای چند خانم از انتهای اتوبوس اومد. )
-: یعنی همه تون کارت دارین؟
با غرغر در و بازکرد. زنها هم با غرغر سوار شدند. کارتها رو روی قسمت مخصوص گذاشتند و دستگاه پشت هم بوق زد. اتوبوس راه افتاد. توی هر ایستگاه ، همین ماجرا تکرار شد. دیگه همه رو کلافه کرده بود. هر کسی پیاده میشد یک چیزی میگفت و می رفت.
--: شما که شعور کارت رو نداری ، پس جمعش کن. ( یکی از ته اتوبوس داد زد. )
-: کی گفت ؟ کی بود؟
کسی بلند نشد. یکی از جلوی اتوبوس گفت: شما برو آقا. عجله داریم. صلوات بفرست. راننده هم با غرولند که انگار حق با اونه ، با منت راه افتاد.
پیش خودم گفتم : .... همون چیزهایی که شما توی ذهنتون گذشت.
دورخوانی چهارم : سنگی بر گوری ، جلال آل احمد / جمعه ۱ بهمن ماه / ساعت ۱۰:۱۵ صبح / پارک طالقانی جنب کافی شاپ ورودی