اوایل دوران دانشجویی من بود. تازه کار کردن را شروع کرده بودم. هم خصوصی درس می دادم و هم یک دفتر تبلیغاتی و کارهای خرده ریز کامپیوتری راه انداخته بودم . برای خودم دفتر و دستک کوچکی داشتم. یک جوونی حدودا " ۱۶ ساله پیشم کار می کرد که به دلیل خصوصیات جالبی که داشت و تاثیراتی که در زندگی من به جای گذاشت ، بر حسب یادآوری خاطره ای ، از او می نویسم. از این به بعد هر جا از مستر میم ! نام بردم ، منظور اوست.

این مستر میم ، از جمله کسانی بود که کالبدش در جهان واقعی بود ولی بسیار ذهن فضایی داشت. عجیب دوست داشت در توهمات خودساخته خودش زندگی کند. ادعا می کرد متولد ۵۸ بوده و شناسنامه اش را اشتباهی گرفته اند . در حالیکه شناسنامه اش ۶۴ بود. سر همین موضوع با پدرش دعوا داشت و می گفت پدرش کس دیگری است و از این حرفها. با تمام ادعایی که داشت ، بسیار تحت تاثیر دیگران واقع میشد و شخصیت ثابتی نداشت. هر جا باد بهتری می وزید ، او را آنجا میشد پیدا کرد. حقیقتش تا مدتی کنارم بود و وقتی که دیدم سوء استفاده می کند ، رهایش کردم.

چند سالی دورادور ازش خبر داشتم. یک بار بعد از ۳ ، ۴ سال که من از آنجا رفته بودم و جای دیگری کار می کردم ، پیشم آمد و گفت که یک چک یک میلیون تومانی دارد و می خواهد برایش نقد کنم. من که اهل این بازی ها نبودم . اعتقادی هم به این کارها نداشته و ندارم . اما خیلی اصرار کرد گفتم کسی را می شناسم ولی من موافق نیستم. گفت برای خانواده می خواهم و گرفتاریم و از این جور ننه من غریبم بازیها !!! آدرس یک مغازه داری را بهش دادم که می دانستم از این پولها می خورد و دیده بودم دیگران هم به سراغش رفته اند. رفت و گفت از طرف من آمده ، طرف هم به اعتبار من و اینکه دورادور من را می شناخت قبول کرده بود و به او پول داده بود.

دو روز گذشت تا اینکه اون آدم به من تماس گرفت و خیلی عصبانی اعلام کرد که فلانی کجاست. تو خیلی نامردی. من بیچاره ات می کنم. دزدی می کنی؟ من بی خبر از همه جا ، پرسیدم چه شده و چه خبره ؟ چرا داد می زنی ؟ با کلی داد و بیداد ، کاشف به عمل اومدم که چک دزدی بوده و پرونده داشته . دسته چک مزبور از صاحبش در خیابان سرقت شده بود و طرف را هم زخمی کرده بودند. من به سرعت به مستر میم زنگ زدم و موضوع را پرسیدم و کشوندمش پیش خودم . گفت یک برگ چک سفید از کسی در حوالی خیابان مروی به مبلغ ۵۰ هزار تومان خریداری کرده و روی آن مبلغ نوشته بود و خودش امضاء کرده بود. احمق ، امضای خودش را هم روی چک زده بود. من هم پیش طرف مورد نظر فرستادم و چون اسم من وسط بود ، او را رها کرد و به من چسبید. کار ما به کلانتری و بازداشت و این حرفها کشیده شد. من گفتم ، مبلغ را به گردن می گیرم تو فقط چک را رو نکن. خیلی ترسیده بودم. پای خیلی چیزها وسط کشیده می شد که آبروی من می رفت . به هر شکلی بود ، راضی شد و من مبلغ را با ترتیبی ، نقد و غیر نقد بهش دادم و خودم رو خلاص کردم و چک لعنتی به دست من افتاد. به روی مستر میم نیاوردم . فرستادمش برای تهیه دسته چک به نام خودش. بعد از یک ماهی با دنگ و فنگ توانست دسته چک را بگیرد. من هم مبلغ مورد نظر را به صورت چند فقره چک مدت دار ، بالای سه ماه ، ازش گرفتم ولی چک را بهش ندادم. دلم سوخت . پاره کردم و دور ریختم. این قائله خوابید. این وسط فقط من یک شبی را سخت گذراندم ولی نگذاشتم خانواده اش چیزی بفهمند. پدرش معلم محترمی بود و بیماری قلبی داشت و ترسیدم این بین اتفاقی بیفتد و ناراحتی اش برای من باقی بماند. او هم طی این مدت بیکار نماند و با فرد نادرستی آشنا شد و طرح رفاقت ریخت.

در این حین من برای خودم خانه گرفتم و از خانواده مستقل شدم. تقریبا" فقط تدریس می کردم. موردی هم به خاطر آشنائیهایی که داشتم ، کامپیوتر هم خرید و فروش می کردم ...

هنوز سر رسید چکهایش نرسیده بود که یک شب ...

ادامه دارد ....