ایش ...
یک نم بارونی میزد. به ایستگاه که رسیدم ، دیدم اتوبوس خالیه. همون صندلی آخر خالی بود، نشستم. حس خواب گرفته بودم که از پشت یکی گفت: آقا میشه برید اون صندلی بشینید ؟
نگاهی بهش کردم. دیدم صندلی های اونوری همه خالیه. گفتم : نه . و به بقیه صندلی ها اشاره کردم. یک نگاه بدی کرد و با دوستش رفتند اونور نشستند.
-: ایش. بعضی ها خیلی نفهمند.
- - : تو خودتو ناراحت نکن عزیزم. نمی فهمه دیگه. چی کار باید کرد.
بعد هم شروع کردن با هم صحبت کردن. توی دلم گفتم ، حتما" با خودشون بودند، چون من که بهشون توهین نکرده بودم. تا ایستگاه آخر خوابیدم.
پ ن : جمعه یادتون نره.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 8:10 توسط فرهاد حسنی
|