خیلی مواقع میشه باید یک حرفی رو به کسی بگم . خیلی هم مهمه ها . همچین که اگه نگم ، بغض نگفتنش خفه م می کنه . قشنگ حس می کنم که این یادگاری بابا آدم توی گلوم ، بزرگ شده و نمیگذاره نفس بکشم . نفسم تنگ میشه . کلی هم شیش و بش می کنم که به بهترین شکل حرف رو بزنم . اما این زبون لعنتی نمی چرخه . لبام از هم باز نمیشن که نمیشن . هی زور می زنم . هی تقلا می کنم . نه که نه . هیچ فایده نداره . هر چی بیشتر زور می زنم اوضاع بدتر میشه . اصلا یک طوری میشه که بخار از تو گوشام بیرون می زنه و ضربان قلب میره رو هزار . هیچ چاره ای هم نیست . اخلاق بد ، بده دیگه . هر کاریش هم بکنی تغییری پیش نمیاد . البته این بی دلیل نیست ها . دلیلش رو هم توی گذشته های خودم می دونم . ولی از این راه حلهای خوشگل موشگل روانشناسی هم خوشم نمیاد که باید به جای رفتارهای ناپسند گذشته باید رفتار خوب و فکر خوب بکاری و اون رو فراموش کنی . اینا خیلی مواقع همش حرفه . خودمون این کاره ایم و می دونیم . خیلی حرفهایی که به دیگرون تحویل میدیم و پز روشنفکری میدیم که بعله ... تو عمل نشدنیه یا اگر هم شدنیه ، هم پیر آدمو در میاره هم پدر آدم رو . شاید هم پدر پیر آدم رو . ما هم که سالهاست هم پدره رو از دست دادیم و هم پیرمون در اومده . پس به کار من یکی که نمیاد . اما بالاخره باید یک کاری کرد دیگه . نه ؟ نمیشه که هی خودتو بخوری و حرفت رو بریزی تو حلقت . دلت پره . کم مونده سر ریز کنه . نمیشه که حلقتم پر کنی . انفکتوس می کنی یک موقع . یه وری می مونی رو دست بقیه . حالا بیا و درستش کن . پس بایستی دنبال راه حلی گشت برا این مشکل . خیلی برا راه حل تقلا کردم . یعنی از همون سالها پیش که پی به این درد بی درمون بردم . خیلی تو خودم له شدم تا تونستم این دردم رو یک کم ، فقط یک کم ، تسکین بدم . برا همین خیلی راحت و صمیمی پناه بردم به یک خودکار و یک کاغذ . فکر کنم از همون موقع بود که پر حرف شدم . اما رو کاغذ . وگرنه هنوزم بکشی منو زبونم به این راحتیا باز نمیشه . دوست داری امتحان کن .

.

حالا سالهاست خیلی از کسانی که منو می شناسن ، وقتی ازشون گلگی دارم . وقتی از دستشون می خوام سرم رو محکم بکوبم به دیوار ، بلکه بفهمن که دور و برشون چه خبره و دارن چه حرکتی می کنن ، نوشته های پر و پیمون منو که گاهی ده ، پونزده صفحه هم میشه و با سلام شروع میشه و به والسلام ختم میشه ، وسط روز یا سر شب ، خلاصه هر وقتی که دستم از نوشتن خسته شد و کاغذ ها رو توی پاکت گذاشتم و رفتم سمتشون ، پشت در خونه شون می بینن . حالا سالهاست که خیلی ها از این نامه های من یادگار دارن . نامه هایی که گفتنی بودن ، اما نوشته شدن . نمی دونم شاید این طوری موندنی تر میشن . وای که چه حس خوبی داره وقتی طرف بعد خودن نوشته ت سرش سوت می کشه و نفسش بند میاد . ضربانش به هزار می رسه . لباش از هم باز نمیشه . بلند میشه ، سرش رو تققی می کوبه به دیوار . بعد دنبالت می گرده تا هر طوری شده سر صحبت رو باهات باز کنه . اولش دو سه روزی ناز می کنی ، بعد هم سرت رو بالا می گیری و برا تسکین دردهای حلقت ، باهاش حرف می زنی . حلقی که بی واسطه به درونت پیوند می خوره و هر چی باید بگه رو میگه . این بار بی اینکه به سیب متورم گلوت فکر کنه .