داستان کوتاه از هوشنگ گلشیری
آتش زرتشت
هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعة خانههای بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسك چای و پنج شش لیوان و یك ظرف قند و یك زیر سیگاری. سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر، دست راست، طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سكهای با یك كاناپه و یك قفسه كتاب كه بیشتر آثارهاینریش بل بود. طرفِ چپ در هم شومینه بود كه از سر شب من و بانویی كنده تویش گذاشته بودیم و بالاخره با خرده چوبی و كاغذ روشنش كرده بودیم كه حالا داشت خانه میكرد و با شعلة كوتاه سرخ میان كندهها میسوخت.
ما، من و بانویی، كه یك هفته بود رسیده بودیم، با نقاشی ایرانی و زنش دو سه شب بود كه صندلیها را دور میز و رو به شومینه میچیدیم و شب میآمدیم تا با آتش گرم شویم. گرداگردمان، آن طرف شیشهها، سیاهی چند درخت پر شكوفه بود بر چمنی كه فقط تكههاییش روشن بود.
غیر از ما یك زن نویسنده روس هم بود به اسم ناتاشا و یك زوج آلبانیایی كه ما فقط اسم مرد را میدانستیم. اسمش یلوی بود كه یكی دو ماهی اینجا بوده، تنها، و بعد كه در آلبانی جنگ داخلی میشود سعی میكند زن و بچههاش را بیرون بكشد و حالا چند روزی بود كه زن و دخترش آمده بودند و امشب اولین باری بود كه به جمع ما میپیوستند. همان روز اولی كه رسیدند، بانویی گفت: این دختر كوچكهشان تا مرا میبیند میرود توی خانهشان.
گفتم: از من هم میترسد، تا مرا دید، جیغزنان رفت پشت پدرش قایم شد.
دو سه روز طول كشید تا با حضور ما اخت شد. فقط انگار آلبانیایی میدانست و حالا دیگر با آن موهای كوتاه پسرانه از صبح تا ظهر و از بعد از ظهر تا شب توی اتاق تلویزیون بود و مثلاً به تلفنها جواب میداد و همهاش هم چند باری میگفت ناین و تلفن را قطع میكرد و ما كه به تلفن نزدیكتر بودیم، تا صدای زنگ را میشنیدیم میدویدیم تا قبل از قطع تلفن برسیم. نمیدانم از كی - شاید هم از زن مرد نقاش، سیلویا كه فرانسوی بود و كمیهم فارسی میدانست - شنیدیم در تیرانا بچهها و مادرشان اغلب مجبور بودهاند درازكش روی زمین بخوابند تا هدف تیرهای آدمهای مسلح قرار نگیرند.
بانویی لیوان چای به دست میگفت: عصر كه آمدم تا اخبار تلویزیون آلمان را ببینم كه مثلاً از تصویرهاش بفهمم چه خبر است، تصویر تظاهرات جلو سفارت آلمان را كه نشان دادند، آنیسا گفت: «تیرانا.» گفتم: «ناین، ایران، تهران.» جیغ زد: «ناین، تیرانا» با مهربانی خم شدم طرفش گفتم: «ناین، تهران.» و به خودم اشاره كردم. جیغ زد: «تیرانا، تیرانا!» و دوید بیرون.
هنوز فنجان اول چای مان را نخورده بودیم كه اول زن یلوی و بعد خودش آمدند، و با تعارف سیلویا نشستند. یلوی رو به بانویی كرد، و گفت: «ناین، تیرانا.» و خندید.
بانویی گفت: «ناین، تهران.»
و به انگلیسی گفت: آمدم كه اخبار گوش بدهم. آنیسا هم بود...
یلوی شانه بالا انداخت و دستهایش را تكان داد و رو به سیلویا چیزی گفت.
سیلویا گفت: انگلیسی نمیفهمد، فقط كلمات مشترك را تشخیص میدهد.
بانویی به فارسی و رو به سیلویا گفت: شاید ناراحت شده باشند، لطفا توضیج بده كه چی شده ؟
سیلویا به فارسی شكسته بسته گفت: حال ندارم. میفهمد.
یلوی آهنگساز بود و غیر از آلبانیایی و روسی، آلمانی و فرانسه میدانست و نمیدانم چند زبان دیگر. من و بانویی انگلیسی میدانستیم و مراد چند كلمهای انگلیسی میفهمید، اما فقط فارسی حرف میزد. زن یلوی ظاهراً انگلیسی كمی میفهمید، یا نمیفهمید و فقط همچنان لبخند میزد. ناتاشا كمی انگلیسی میدانست و روسی. پس اگر سیلویا و یلوی و بانویی یا من و احتمالاً ناتاشا حوصله میكردند میشد فهمید كه هر كس چه میگوید. اما سیلویا مریض احوال بود، شاید هم واقعاً مریض بود. نمیدانم از كی شنیده بودیم كه سینهاش را عمل كردهاند.
صدای تلفن كه بلند شد، ناتاشا بلند شد و دوید به طرف تلفن و به انگلیسی گفت: از پاریس است با من كار دارند.
درست حدس زده بود. داشت حرف میزد، انگار به روسی. ما ساكت نشسته بودیم و به آتش و شاید به سایة درختهای پرشكوفة آن طرف شیشهها نگاه میكردیم و به صدای ناتاشا گوش میدادیم كه بلند بلند حرف میزد. من بلند شدم و برای چهارتامان چای ریختم و به یلوی اشاره كردم كه میخواهد یا نه و به انگلیسی گفتم: چای.
با اشاره ی سر و دست فهماند كه نمیخواهد و چیزی هم گفت. سیلویا گفت: اینها بیشتر چای كیسهای میخورند.
زن یلوی به انگلیسی گفت: بله.
برایش ریختم. برداشت و بو كرد و حتی لب نزد. صدای خندة ناتاشا، بلند و جیغ مانند، میآمد. یلوی سری تكان داد و با دست انگار صدا را پس زد از سیلویا پرسیدم: انگار از ناتاشا و شاید همة روسها خوشش نمیآید؟
سیلویا فقط دو كلمه ای به فرانسه به یلوی گفت. بعد كه یلوی جوابش را داد، دو پر شالش را كه به گرد شانه و بازوهای لاغرش پیچانده بود، بیشتر كشید و گفت: یلوی میگوید: «صداش و حركاتش خیلی، یعنی زیادی متجاوز هست، انگار فقط خودش اینجا هست.»
زبانه ی آتش حالا بلندتر شده بود و به پوسته ی كندههای گرد تا گردش میرسید. چه جانی كنده بودیم تا روشنش كنیم. بانویی خرده چوب میریخت و من فوت میكردم. بالاخره هم روزنامه ای را مچاله كردیم و زیر خرده چوبها و برگها گذاشتیم تا خانه كرد. وقتی مراد و سیلویا كنده به دست پیداشان شد، ما نشسته بودیم و به آتش نگاه میكردیم كه از میانه ی سیاهیِ برگها و روزنامه لرزان لرزان قد میكشید و به گرد خرده چوبها میپیچید.
یلوی چیزی گفت. سیلویا گفت: اخبار ایران را شنیده.
مراد گفت: این كه خیلی حرف زد.
سیلویا با صدای خسته گفت: برای شما ندارد - چه میگویید ؟-هان، تازگی. دانشجوها و محصلها رفتهاند جلو سفارت آلمان. فریاد كردهاند زیاد. راجع به همین دادگاه برلن. خواستهاند به سفارت حمله كنند، اما پلیس بوده، زنجیر بسته بودند، دست به دست. پلیس ضد شورش بوده. بعد هم رفتهاند.
ناتاشا آمد، میخندید. خم شده بود به طرف یلوی و بلند بلند چیزی میگفت و به سر و صورتش اشاره میكرد و به گردنش و به یخة پیراهن سفیدش وبه پاهاش و بعد انگار زیر بغلهاش چوب زیر بغل ساخت و باز خندید. یلوی نمیخندید. سر به زیر انداخت و با صدای نرم و آهستهاش برای سیلویا توضیح داد. سیلویا گفت: میگوید: «دوستش قرار هست بیاید جلوش توی ایستگاه. از همه چیزش گفته، بعد، بالأخره، یادش آمده چوب زیر بغل دارد.»
به ناتاشا نگاه كردیم. نگاهمان كرد. متعجب بود. به انگلیسی توضیح داد و باز به سر و صورتش، خط بالای لب و به یخه و حتی دامن بلوزش و بالأخره شلوارش اشاره كرد، و بالأخره شكل دو چوب زیر بغل را ساخت و بلند بلند خندید. بانویی و من هم خندیدیم. بانویی گفت: ناتاشا میگوید فردا دارد میرود پاریس. بار اولش است. به كسی كه اسماً میشناخته زنگ زده كه بیاید جلوش. ناتاشا از طرف پرسیده چطور بشناسمت؟ طرف هم گفته: «خوب من كلاهِ بره به سر دارم. خاكستری است. سبیل هم دارم. كراواتم زرشكی است با خطهای آبی. كتم هم چهارخانه است. شلوار طوسی هم میپوشم.» بعد هم گفته: «اگر دیر رسیدم، ناراحت نباش، ماه پیش پایم شكسته، و هنوز مجبورم با چوب زیر بغل راه بروم.»
مراد و سیلویا و ما دو تا هم خندیدیم. زن یلوی فقط لبخند میزد. یلوی انگار به آتش نگاه میكرد. ناتاشا شكل سبیلی بالای لبش ساخت، به انگلیسی گفت: «سبیل.» و با تكان هر دو شانه خندید و بالأخره كنار بانویی نشست. این بار یلوی به آلبانیایی حتماً برای زنش گفت و به ناتاشا اشاره كرد و بعد به پشت لبش و پیراهنش و بالأخره شكل چوب زیر بغل را ساخت زنش هم خندید، بیصدا. ناتاشا باز بلند خندید.
مراد گفت: از یلوی بپرس این جریان شاه آلبانی دیگر چیست؟
سیلویا چیزی گفت و یلوی در جواب فقط با انگشت به سرش اشاره كرد و باز به آتش نگاه كرد. زنش همچنان لبخند میزد.
مراد باز گفت: دربارة این شاهه دقیق ازش بپرس، برای من جالب است. نكند ما هم باز برگردیم به همان نقطة اول.
سلویا پرسید، و بعد بالأخره ترجمه كرد: میگوید: «ما، مشكل ما مافیا هست، مافیای روسی و ایتالیایی. اسلحه دارند، همه. بعضیها هم از گرسنگی حمله میكنند. چی میگویید؟ ( و با دست چیزی را در هوا مشت كرد. ) هر چه پیدا بشود كرد.
گفتم: غارت.
- بله، مرسی. غارت میكنند، از خانهها. مغازهها - میگوید - خالی است.
یلوی باز توضیحی داد، و بعد از آنیسا اسم برد و به انگلیسی گفت: «دختر من.» و همچنان باز به فرانسوی حرف زد.
ناتاشا از او به روسی شاید چیزی پرسید. بعد مدتی با هم حرف زدند. ناتاشا بلند شده بود و داد میكشید. یلوی، همچنان نرم و سر به زیر افكنده، جواب میداد.
سیلویا آهسته گفت: من نمیفهمم كه، اما گمان دارم سر روسی بودن یا آلبانیایی بودن همین مافیاهاشان حرفشان هست.
من پرسیدم: قبلش چی میگفت؟
- یادم نمیآید.
- داشت از آنیسا اسم میبرد.
- بله، بله یادم رفت. اینها خانواده ی یلوی، بیشتر وقتهاشان روی زمین خواب میكردهاند. نه، خواب نه. بیدار بودهاند ( به شیشة كنارش اشاره كرد ). از ترس تیر روی زمین خوابیده میبودند. حالا هم آنیسا شبها خواب میبیند، و از تخت میپرد، پرت میشود، نه، خودش میرود روی زمین، رویِ زمین - چه میگویید شما؟
ناتاشا حالا داشت به انگلیسی شكسته بسته برای بانویی توضیح میداد، اول هم عذر خواست كه عصبانی شده. بانویی ترجمه كرد: میگوید: «یلوی بیرحمی میكند. ما با هم اغلب دعوامان میشود. او همة بدبختیهاشان را گردن ما روسها میاندازد. خوب، درست است كه مافیای روسی هست، بیشتر هم همان مأموران امنیتی سابقاند، گ. پ. او. اعضای عالیرتبه ی دولتی سابق حالا شدهاند حامیِ دارودسته ی اراذل. همه ی مؤسسات دولتی را و حتی كارخانجات را همان حاكمان قبلی بین خودشان تقسیم كردهاند. آلبانی چند قرن زیر سلطه ی تركهای عثمانی بوده. آخرین ملت بالكان هم بوده كه مستقل شده. بعد هم كه ما روسها رفتیم كمونیستشان كردیم. آنوقت نوبت آلمانیها شد، باز هم نوبتِ روسها. در ماجرایِ این چند سال آلبانی آخرین كشور اروپای شرقی بود كه مستقل شد، با شورش هم شروع شد. حالا همان حاكمان قبل یك شبه شدهاند لیبرال و دمكرات، مافیای ایتالیا هم آمده. جوانهای گرسنه هم هستند، بیكارند. چند نفر كه دور هم جمع بشوند و یكی دو خانه غارت كنند میشود یك دار و دسته. كادرهای ارتش هم دست به كار شدهاند، پلیس هم. حقوق كه نمیگیرند، برای همین، غارت میكنند، میكشند.»
ناتاشا با یلوی حرف زد. یلوی هم چیزی گفت و بالأخره رو به سیلویا كرد و ترجمه كرد. سیلویا گفت: یك ماهی هست كه با هم چیز میكنند، دعوا نه، حرف میزدند. من این حرفها را حوصله ی ترجمه ندارم. هرجا مثل هرجا میباشد، مثل یوگوسلاوی سابق. جنگ است. میكشند. به زنها... خودتان میفهمید. انقلاب كردهاید.
گفتم: در انقلاب ایران این حرفها نبود. هیچكس به زنی تجاوز نكرد. جایی را غارت نكردند.
سیلویا گفت: شیشه ی بانكها را میشكستند. یك سینما را با همه، هركس كه بود توش، آتش انداختند. من خودم بودم ایران. به صورت زنها اسید پاشیدند.
بانویی گفت: اینها استثنا بود. مردم به جایی برای غارت حمله نمیكردند. شیشه ی بانكها را شكستند، اما حتی یك مورد هم نشنیدیم كه كسی پولی بردارد.
سیلویا گفت: كتابهای یكی از همین طاغوتها - مراد بوده، دیده - ریخته بودند توی استخر. كتابها بیشتر كتابهای خطی بوده. همهجا شبیه هم هستند.
بانویی گونههاش گل انداخته بود و حالا داشت با دست راست چنگ در موهای كوتاه كردهاش میكشید.
به انگلیسی برای ناتاشا توضیح دادم كه چهطور بود. از تجربههام میگفتم. یك ستون دوریالی كه توی اتاق تلفن دیده بودم، یا زنی بچه به بغل كه سبد میوه به دست جلو در خانهشان ایستاده بود و به هر كس كه میگذشت تعارف میكرد. از مردی هم گفتم كه كاسه به یك دست و شلنگ به دست دیگر به راهپیمایان آب میداد. این را هم تعریف كردم كه بچههای محل پیت نفت مرا گرفتند و تا دم در خانهمان آوردند. شبها هم چوب به دست سر كوچه پاس میدادند. آخرش هم از موتورسواری گفتم كه اسلحه به دست دیدمش. اولین آدم غیر ارتشی كه اسلحه به دست دیدم و از شادی هورا كشیدم. گفتم: «همان وقت فهمیدم كه حالا دیگر نوبت ماست.»
ناتاشا پرسید: حالا كه فكر نمیكنی نوبت شماها بوده؟
گفتم: همین طوری فكر كردم كه دیگر مردم دست خالی نیستند.
ناتاشا به انگلیسی گفت: آقای یلوی فكر میكند، هروقت خون و خونریزی باشد، برنده كسی است كه میتواند بكشد، اما من فكرمیكنم...
بعد خطاب به یلوی و زنش شاید به روسی چیزهایی گفت. بعد یلوی همانطور آرام و یكنواخت جوابی داد كه نفهمیدیم تا بالأخره سیلویا با آن صدای تیز و حركات دست گفت و گفت باز یلوی گفت. سیلویا گفت: باز - چی میگویید؟ - مثل سگ و گربه به هم پریدهاند.
بعد هم به فرانسوی چیزهایی گفت.
مراد آهسته از سیلویا پرسید: چی داشتی میگفتی؟
- همان چیزهایی كه اوایل انقلاب دیدیم.
مراد به فارسی گفت: سیلویا اشتباه میكند، آن وقایع را از دید یك خارجی میدید، هر خشونت جزیی میترساندش. وقتی توی یك راهپیمایی راهش نداده بودند، گریهكنان برگشت خانه. بعد از تظاهرات زنها در اعتراض به شعار « یا روسری یا توسری » دیگر نماند.
بانویی اول برای ناتاشا ترجمه كرد، بعد ناتاشا برای یلوی. بعد هم به فارسی گفت: به سر خود من هم آمد. كاپشنی تنم داشتم كه كلاه سر خود بود...
سیلویا گفت: كلاه چی؟
- كلاه داشت برای مثلاً برف یا سرما.
سیلویا گفت: خوب بعدش چی؟ بفرمایید.
- هیچی، زنی بود كه پشت سر من میآمد. اولش خواهش كرد كه سرم را بپوشانم، چون نامحرم هست. خودش هم كمكم كرد و كلاه را سرم كشید. كمیكه رفتم سروگردنم عرق كرد، و من كلاه را انداختم پشت سرم. این بار زن، بیآنكه حرفی بزند، به سرم كشید. باز من انداختم و چیزی هم بهش گفتم. لبخند میزد و با چشم و ابرو مردهای طرف پیاده رو را نشان داد. من یكی دو صف جلوتر رفتم و كلاه را پس زدم. باز كسی به زور سرم كرد. خودش بود، فقط چشمهاش پیدا بود و باز به پیاده رو اشاره میكرد. این بار من كلاه را پشت سرم، زیر لبة كاپشن فرو كردم و زیپش را تا زیر گلو كشیدم بالا. چند قدم كه جلوتر رفتم كفلم آتش گرفت. به پشت سرم نگاه كردم. یكی دو دختر چارقد به سر پشت سرم بودند و كنارم هم زنهای چادری. فقط یك چشمشان پیدا بود. باز جلوتر رفتم و باز تنم سوخت. نمیشد ادامه داد. از صف بیرون آمدم، اما فرداش باز فكر كردم اتفاقی بوده... هر روز اتفاقی میافتاد و ما باز فكر میكردیم، اتفاقی است یا ساواكیها هستند كه سنگ میپرانند.
بعد به انگلیسی شروع كرد تا برای ناتاشا ترجمه كند. گوش نمیداد با یلوی داشت حرف میزد و حالا دیگر یلوی هم داد میكشید، و انگشت اشارة دست راستش را رو به ناتاشا تكان تكان میداد.
سیلویا گفت: باز دعواشان شد.
و به فرانسوی به یلوی چیزی گفت. یلوی دستی به صورتش كشید و به دو انگشت چشمهاش را مالید، بعد سیگاری روشن كرد. زیر لب داشت با زنش، حتماً به آلبانیایی، حرف میزد.
زبانه ی باریك آتش حالا رسیده بود به سر كندهها. از بدنه ی كندهها هم زبانه میكشید و آن پایین دیگر نه سیاهه ی خرده چوبی بود و نه پوسته پوستههای سیاه كاغذ سوخته، كه رنگهای سرخ و صورتی در هم میرفت و به كنارههای گاهی آبی ختم میشد، زبانههای باریك و بلند آبی.
یلوی خطاب به ما، من و بانویی، حرف میزد. سیلویا گفت: معذرت خواست. میگوید یكی از آهنگهای زمان انور خوجه مال من هست. عضو حزب بوده، و عضو اتحادیه ی نویسندگان و هنرمندان. بعدش، میگفت، یك آهنگ ساختم قشنگ، خیلی خیلی زیبا. نمیدانم چی باید گفت. نگذاشتند پخش بشود.
مراد گفت: ممنوع.
- بله ممنوع میگردد، اما آن آهنگ كه همیشه پخش میشود از رادیو، نه، میشده، بدون نام آهنگسازش یلوی. باز هم گفت، یادم نیست. مهم نیست. همهجا یك جور هست. شما هم دارید، مانندش توی این دنیا زیاد هست.
ناتاشا به انگلیسی گفت: من به یلوی میگویم چرا همهاش را از چشم روسها میبیند؟ همین بلا هم سر ما آمد. مقامات ما هم یك شبه صاحب میلیونها ثروت شدند، صاحب ملك و املاك و ویلا. مافیا هم هست، قاچاق هم هست، گاهی میشنویم در کابارهها رقاصهها توی استخرِ شامپانی شنا میکنند. مثلِ قدیم، سیگارشان را با دلار آتش میزنند. آنوقت زنها دخترهای جوان میروند به دوبی، یك هفته، دو هفته، و بعد بر میگردند با غذا، با پول تا خانواده شان از گرسنگی نمیرند.
به مراد آهسته گفتم: ما را بگو كه جوانیمان را برای رسیدن به چه آرمانی تلف كردیم.
ناتاشا از بانویی پرسید: شوهرت چه گفت؟
بانویی به انگلیسی گفت: اینها، یعنی راستش همه ی ما برای یك كتاب، حتی یك جزوه ی چند صفحهای ترجمه از روسی گاهی سالها زندان رفتهایم كه مثلاً برسیم به شما، كشور ما بشود بهشت باكو، بهشت لنینگراد. حالا...
دیگر گوش نمیدادم. به ناتاشا هم كه انگار داشت در جواب چیزی میگفت گوش ندادم. خوشه خوشههای شعلهها، كوتاه و بلند، جمع شده بودند و زبانة بلند و باریك رو به دهانة ناپیدای لوله ی شومینه گر میكشید. با اشاره به آتش، به فارسی، بلند گفتم: آتش زردشت.
بانویی به انگلیسی گفت: آتش زردشت.
یلوی خندید و به زنش چیزی گفت كه زردشت اش را فهمیدیم.
سیلویا گفت: زردشت، بله، آتش. قبله بوده، نه؟
هیچ كدام حرفی نزدیم كه به آتش نگاه میكردیم، به زبانه ی بلند و رنگ در رنگ و شاید به سینه ی آتش كه سرخ بود و گرم و دیگر حتی یك لكه ی سیاه هم در كانونش نبود.
خانه ی هانریش بل – اواخر فروردین ماه 1376
از کتابِ: «نیمه تاریک ماه» نشر نیلوفر- چاپ بهار 82
چنار
نزدیكیهای غروب بود كه مردی از یكی از چنارهای خیابان بالا میرفت. دو دستش را به آرامی به گرههای درخت بند میكرد و پاهایش را دور چنار چنبره میزد و از تنه خشك و پوسیده چنار بالا میخزید. پشت خشتك او دو وصله ناهمرنگ دهنكجی میكردند و ته یك لنگه كفشش هم پاره بود.
مردم كه به مغازهها نگاه میكردند برگشتند و بالا رفتن مرد را تماشا كردند. زنِ جوانی كه بازوهای بلوریش را بیرون انداخته بود دست پسر كوچک و تپلمپلش را گرفت و به تماشای مرد كه داشت از چنار بالا و بالاتر میرفت پرداخت. جوان قدبلندی با دو انگشت دست راستش گره كراوتش را شل و سفت كرد و بعد به مرد خیره شد. آنگاه برگشت و نگاهش را روی بازو و سینه زن جوان لغزاند.
سوراخهای آسمان با چند تكه ابر سفید و چرك وصله پینه شده بود و نور زرد رنگِ خورشید نصفِ تنة چنار را روشن میكرد. مرد كه كلاه شاپو بر سرش بود با تعجب پرسید: «برای چی بالا میره؟»
مرد خپله و شكم گندهای كه پهلوی دستشایستاده بود زیرِ لب غر زد: « نمیدونم. شاید دیوونهس.»
جوانك گفت: «نه دیوونه نیس. شاید میخواد خودكشی بكنه.»
مرد قد بلند و چاقی كه موهای جلو سرش ریخته بود با اعتراض گفت: «چه طور؟ كسی كه خودكشی میكنه دیوونه نیس؟ پس میفرماین عاقله؟»
پاسبانی از میان مردم سر درآورد و با صدای تودماغیش پرسید: «چه خبره؟»
اما مردم هیچ نگفتند، فقط بالا را نگاه میكردند. مرد تازه از سایه رد شده بود. آفتاب داشت روی كت و شلوار خاكستریش میلغزید. پاسبان كه از بالای درخت رفتن مرد آنهم در روز روشن عصبانی شده بود باتومش را محكم توی مشتش فشرد و داد زد: «آهای یابو بیا پایین! اون بالا چكار داری؟»
مردی كه تازه خودش را میان جمعیت جا به جا میكرد ریز خندید. پاسبان برگشت و زلزل به او نگاه كرد و دستش را روی باتومش لغزاند و دوباره چشمهای ریزش برگشت و روی مردم سر خورد بعد غر زد: «چه خبره؟ مگه نون و حلوا قسمت میكنن؟»
آنگاه چند نفرا را هل و هیل داد و برگشت. مرد را كه بالای چنار رسیده بود نگاه كرد. با دو انگشت دست راستش نوك سبیلش را كه وی لب بالاییش سنگینی میكرد تاب داد و ساكتایستاد.
زن ژنده پوشی كه بچهای زردنبو به كولش بود توی جمعیت ولو شد. دستش را جلو یكی دراز كرد و گفت: «آقا ده شاهی!» اما وقتی دید همه بالا را نگاه میكنند او هم نگاه تو خالیش را روی درخت لغزاند. مف بچهاش مثل دو تا كرم سفید تا روی لب پایینش لغزیده بود.
زن چادر به سری كه دو تا بچه قد و نیم قد دنبالش میدویدند از آن طرف خیابان بهاین طرف دوید و وقتی مرد را بالای چنار دید گفت: «وای خدا مرگم بده! اون بالا چكار داره؟ جوون مردم حالا میافته.»
هیچ كس جوابی نداد. فقط زن گدا دستش را جلو مردی عینكی كه با سماجت داشت مرد را بالای چنار میپایید دراز كرد و گفت: « آقا ده شاهی!» بچهاش با چشمهای ریز و سیاه مردم را میپایید و با نوك زبان مفش را میلیسید. دستهای كثیف و زردش را كه استخوانی و لاغر بود تكان میداد. چند تار موی سیخ سیخی از زیر لچك سفید و كثیفش بیرون زده و روی صورتش ولو بود. زن گدا چادر نمازش را روی سرش جابه جا كرد. چارقد چرك تابی كه موهایش را پنهان میكرد با سنجاق زیر گلویش محكم شده بود.
مرد عینكی به آرامی گفت: «خوبه یكی بره بالا بگیردش تا خودشو پایین نندازه.»
جوانك گفت: «نمیشه...تا وقتی یكی به اونجا برسه اون خودشو تو خیابون انداخته. بعد به زن گدا كه جلوش سیخ شده بود گفت: «پول خرد ندارم.»
ماشینها یكی یكی توی خیابان ردیف میشدند. از سواری جلویی دختر جوانی سرش را بیرون آورده بود و مرد را كه داشت بالای چنار تكان میخورد میپایید. مرد شكم گندهای كه كراوات پهنی زیر یقه سفیدش آویزان بود از سواری پایین آمد و به جمعیت نزدیك شد. چند پاسبان از راه رسیدند و در میان مردم ولو شدند. پاسبانها مردم را متفرق كردند. اما مردم عقب و جلو رفتند و دوباره جمع شدند. مرد چاق كراواتی از پاسبان سیبیلو پرسید: «چه خبره؟ اون مرتیكه بالای چنار چكار داره؟»
پاسیان با ترس دو پاشنه پایش را محكم به پایش را محكم به هم كوبید و سلام داد. بعد زیر لب گفت: «جناب سرهنگ! میخواد خودكشی...كنه.»
مردم نگاهشان را اول به پاسبان سبیلو و بعد به مرد چاق خوشپوش دوختند و آن وقت دوباره سرگرم تماشای مرد شدند كه از بالای درخت خم شده بود. از پشت جمعیت صدای روزنامه فروشی در فضا پخش شد.
- فوقالعاده امروز! قتل دو زن فاحشه به دست یك جوان. فوق العاده یه قران!
بعد از اندك زمانی صدای روزنامه فروش برید. فكری توی كله ام زنگ زد سرم را بالا كردم و داد زدم: «آهای عمواینجا ما یه پولی برات جمع میكنیم. از خر شیطون بیا پایین.»
صدایم از روی سر جمعیت پرید. بعد دست كردم توی جیبم دو تا یك تومانی نقره به انگشتهایم خورد آنها را درآوردم و انداختم جلو پایم. یكی از سكهها غلتید و زیر پای مردم گم شد. مردم همدیگر را هل دادند تا وقتی پول پیدا شد آنوقت هركس دست كرد توی جیبش و سكهای روی پولها انداخت. پولها پیدا نكرد. بعد آهسته اما طوری كه من بشنوم گفت: «بخشكی شانس! پول خردم ندارم.»
زن چادر به سر كیسه چرك گرفتهاش را از زیر جورابش بیرون كشید و دو تا دهشاهی سیاه شده از آن درآورد و انداخت روی پولها. یكدفعه صدای مرد از بالای درخت مثل صدایی كه از ته چاه به گوش برسد توی گوش مردم زنگ زد: «من كه پول نمیخوام... پولاتونو ببرین سرگور پدرتون خرج كنین.»
صدایش زنگدار بود، اما مثلاینكه میلرزید. دیگر كسی پول نینداخت. زن گدا به پولها خیره شد بعد از میان مردم غیبش زد. مرد شیكپوش چیزی به پاسبان سیبل گفت. پاسبان برگشت و رو به بالا داد زد: «آهای عمو، بیا پایین، جناب سرهنگ حاضرن كمكت كنن.»
افسر قد كوتاهی كه سبیل نازكی پشت لبش سبز شده بود از پشت به مردم فشار میآورد و آنها را پس و پیش میكرد. وقتی جلو رسید سر پاسبانها داد زد: «زود باشیناینا رو متفرق كنین.»
افسر تازه رسیده بالا را نگاه كرد و بعد از پاسبانها كه خبردارایستاده بودند پرسید: «اون بالا چكار داره؟»
یكی از آنها زیر لبی گفت: «میخواد خودكشی كنه.»
افسر گفت: «خوب خودكشی جمع شدن نداره. یالا اینا را متفرق كنین. بعد رو به مردم كرد و داد زد: «آقایون چه خبره؟ متفرق بشین.»
دراین وقت یكدفعه چشمش به سرهنگ افتاد. خود را جمع و جور كرد و محكم خبردارایستاد و سلام داد.
پاسبانها توی مردم ولو شدند. صدای سوت پاسبانهای راهنمایی كه ماشینها را به زور وادار به حركت میكردند توی گوش آدم صفیر میكشید. پولها زیر دست و پای مردم میرفت و بعضیها خم شده بودند و پولها را جمع میكردند. زن جوان كه جا برایش تنگ شده بود بچهاش را برداشت و از میان جمعیت بیرون رفت. پسرك جوان هم پشت سر زن غیبش زد.
یكی از پشت سرش تو دماغی غرید: «چه طور میشه گرفتش؟ مگه توپ كاشیه؟» بعد دستمالش را جلو بینیش گرفت و چند فین محكم توی دستمال كرد. مردم اخمم كردند. اما او بیاعتنا دستمالش را مچاله كرد و چپاند توی جیبش و باز به بالای درخت خیره شد.
در طرف دیگر جمعیت جوان چهارشانهای كه سیگار دود میكرد گفت: «اگرم بیفته دو سه تا را نفله میكنه! اما مث اینكه عین خیالش نیست. داره مردمو نگاه میكنه!» بعد به مردی كه از پشت سرش فشار میآورد گفت: «عمو چرا هل میدی؟ مگه نمیتونی صاف وایسی؟»
مردی كه بچهای به كول داشت سعی میكرد بچه موبور را متوجه بالا كند: «باباجون اون بالا را ببین! اوناهاش روی چنار نشسته.»
این طرفتر آقای لاغر اندامی خودش را با یك مجلهای كه عكس یك خانم سینه بلوری و خندان روی جلدش بود باد میزد. پشت چنار مردم از روی شانه همدیگر سرك میكشیدند. ماشینها پی در پی رد میشدند و از پشت شیشههای اتوبوس مسافرها بالای چنار را نگاه میكردند. پاسبان راهنمایی مرتب سوت میكشید چند پاسبان هم میان مردم میلولیدند.
از پشت جمعیت صدای شوخ جوانكی بلند شد: «یارو به خیالش چنار امامزادهس، رفته مراد بطلبه.»
دوباره داد زد: «آهای باباجون بپا نیفتی... شست پات تو چشت میره!»
چند نفر اخم كردند صدای جوانك برید. بعضیها تك تك غرغری كردند و از میان جمعیت بیرون رفتند. تازه رسیدهها میپرسیدند: «آقا چه خبره؟ بعد به بالای چنار نگاه میكردند.»
روشنایی كمرنگی روی تیرهای چراغ برق دوید. چند دوچرخه سوار در خیابان آن طرف پیاده شده بودند و بهاین طرف میآمدند. پاسبان راهنمایی آنها را رد میكرد. گاهی صدای خالی شدن باد دوچرخهای توی هوای خفه فسی میكرد و خاموش میشد. بعد هم غرغر دوچرخه سوار تیو گوشها پرپر میكرد.
مرد بالای چنار تكانی خورد و خم شد. بعد دستهایش را به گره چنار محكم كرد و دوباره سرجایش نشست. صدا از جمعیت بلند نمیشد. همه بالا را نگاه میكردند. یكدفعه مرد خپله زیر گوشم ونگ ونگ كرد: «حالا خودشو پایین نمیاندازه، میذاره خلوت بشه.»
از روی سر جمعیت سرك كشیدم. دیدم اتومبیل سواری رفته و خیابان تقریبا خلوت شده است ولی پیاده رو وسط از جمعیت پیاده و دوچرخه سوار سیاه شده بود و صدای پچ پچشان بهاین طرف میرسید.
خسته شدم چند دفعه پا به پا كردم و آخر به زحمت از میان جمعیت بیرون رفتم. چند دختر پشت جمعیتایستاده بودند. یكی از آنها خیلی قشنگ بود، خال سیاهی بالای لبش داشت. برگشتم و بالا را نگاه كردم دیدم مرد پشتش را به خیابان كرده بود واین طرف پشت مغازهها را نگاه میكرد. خسته و گیج تمام خیابان را پیمودم. وقتی برگشتم دیدم جمعیت كمتر شده، اما مرد هنوز نوك درخت نشسته بود.
همان نزدیكیها یك بلیط سینما خریدم و میان مردم گم شدم. اما دائم عكس مردی كه روی صفحه سیاه خیابان پهن شده بود و از دو سوراخ بینیش دو رشته باریك خون بیرون میزد پیش رویم توی هوا نقش میبست و بعد محو میشد. باز دوباره همان هیكل ژنده پوش با سر شكسته ومغز پخش شده میان خیابان رنگ میگرفت و زنده میشد.
از فیلم چیزی نفهمیدم. وقتی بیرون آمدم در خیابان پرنده پر نمیزد. اما دكانها هنوز باز بودند. جمعیت توی خیابان پخش شده بود. شاگرد شوفرها با صدای نكرهشان داد میزدند: «مسجد جمعه، پهلوی، آقا میآی؟... بدو بدو.»
به چنار كه رسیدم دیدم دور و برش خلوت بود و مرد هم بالای آن دیده نمیشد. روبروی چنار دو مردایستاده بودند و با هم حرف میزدند. از یكیشان كه وسط سرش مو نداشت و دستهای پشمالوش را تا آرنج بیرون انداخته بود پرسیدم: «آقا ببخشین اون مردك خودشو پایین انداخت؟»
مرد سر طاس نگاه بی حالش را روی صورتم دواند و گفت: «آقا حوصله داری؟ وقتی دید خیابان خلوت شده پایین اومد بعد خواست بره اما...»
مرد پهلو دستیش كه انگار هفت ماهه به دنیا آمده بود پرسید: «راسی اون برا چی بالای چنار رفته بود؟»
رفیقش جواب داد: «نمیدونم شاید میخواس خودكشی كنه بعد پشیمون شد.»
شاگرد دكان كه پسرك جوانی بود در حالی كه میندید سرش را از مغازه بیرون كرد و گفت: «حتما فیلمو تماشا میكرده.»
مردك بی حوصله گفت: «لعنت بر شیطون حرومزاده... حالا حالا باید كنج زندون سماق بمكه تا دیگه هوس نكنه فیلم مفتی تماشا كنه.»
فردا صبح چند سپور شهرداری چنار كهنسال خیابان چهارباغ را میبریدند.
از کتاب: نیمه ی تاریک ماه - نشر نیلوفر