پدر
فردا کنکور داشت .
خوابش نمی برد. هنوز یک کتاب را نخوانده بود. خیلی استرس داشت . اگه قبول نشه چی میشه ؟ آبروش میرفت. همه یک جور دیگه روش حساب می کردند.
صبح زود پدرش بیدارش کرد و تا حوزه امتحانی رسوندش. ظهر وقتی پدرش دنبالش رفت حوصله نداشت. فکر می کرد خیلی خراب کرده . با پدرش برنگشت . گفت خودم میام خونه.
همون سال اول یک رشته خوب سراسری تهران قبول شد. هیچ کس اندازه پدر خوشحال نشد....
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان ۱۳۸۹ ساعت 11:6 توسط فرهاد حسنی
|